آینه را که نگاه می‌کنم غریبه‌ای را می‌بینم که سال‌هاست ت

آینه را که نگاه می‌کنم، غریبه‌ای را می‌بینم که سال‌هاست ت

آینه را که نگاه می‌کنم، غریبه‌ای را می‌بینم که سال‌هاست تنها هنرش «ماندن» بوده است. من در تمام این سال‌ها، هرگز طعمِ «زندگی» را نچشیده‌ام؛ تنها در مدارِ بقا چرخیده‌ام. انگار تمامِ این عمر، نه یک مسیرِ زیستن، که یک دوره‌ی طولانیِ «دوام آوردن» بوده است.
هر صبح که چشم گشودم، پیش از آنکه رویاها مجالِ شکفتن بیابند، زرهِ سردِ مسئولیت و تحمل را به تن کردم. من در میانِ طوفان‌ها فقط خم شدم تا نشکنم، اما فراموش کردم که انسان، تنها برای خم نشدن آفریده نشده؛ بلکه برای ایستادن و شکوفا شدن است. تفاوتِ عمیقی است میانِ «نفس کشیدن» و «زندگی کردن»؛ و من، تنها در ردیفِ اول، آن‌قدر ماهرانه نفس کشیده‌ام که یادم رفته چگونه باید زیست.
حالا، در انتهای این صبوریِ بی‌حاصل، می‌بینم که روحم زیرِ آوارِ آن‌همه دوام آوردن، چقدر بی‌صدا خاکستر شده است. من تمامِ توانم را صرفِ عبور از لحظه‌ها کردم، بی‌آنکه بدانم در کدامِ این لحظه‌ها، خودم را جا گذاشته‌ام.
آینه‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال‌ها تکرار و فرسودگی، روی تمام خاطراتم نشسته باشد. روحم، خسته‌تر از آن است که بتواند بارِ این کلمات را به دوش بکشد؛ گویی سال‌هاست در مسیری بی‌پایان، فقط قدم برداشته‌ام، بی‌آنکه مقصدی باشد، بی‌آنکه پناهی.
گاهی میانِ هیاهوی روزمرگی، ایستادن و خیره ماندن به نقطه‌ای دور، تنها راهِ بقاست. ذهن، آن‌قدر درگیرِ نبردهای بی‌حاصلِ درونی شده که دیگر جایی برای رؤیا، جایی برای دلخوشی باقی نمانده است. انگار بندهای اتصال به زندگی، یکی‌یکی فرسوده شده‌اند و حالا، هر اتفاقی که می‌افتد، تنها صدایِ گسستنِ رشته‌ای دیگر است؛ صدایی آرام و بی‌بازگشت.
این بریدن، از سرِ ناگهانیِ طوفان نیست؛ یک خزانِ تدریجی است. سرد شدنِ اشتیاق‌ها، خاموش شدنِ چراغِ امید در پس‌کوچه‌های جان، و در نهایت، رسیدن به نقطه‌ای که دیگر «خواستن»، بی‌معناترین واژه‌ی جهان می‌شود. انگار تماشاچیِ زندگیِ خویش شده‌ام؛ از پشتِ پنجره‌ای مه گرفته که جهانِ بیرون را خاکستری و دور می‌بیند.
چقدر دشوار است که در میانه‌ی شلوغی‌ها، در اوجِ صداها، سنگین‌ترین سکوتِ جهان را در وجودت حس کنی؛ سکوتی که نه نشانه‌ی آرامش، که فریادِ بی‌پایانِ روحی است که دیگر تابِ این همه تکرار را ندارد. انگار تمامِ سلول‌هایم، تمامِ لحظه‌هایم، به نقطه‌ی «پایانِ تحمل» رسیده‌اند؛ جایی که خستگی، دیگر یک حسِ گذرا نیست، بلکه تمامِ حقیقتِ وجود است.
دیدگاه ها (۱۳)

رها🍂 یک بار فرصت زندگی داشتمنه برای رویاهایم، نه برای شادی ه...

دلم یک گوشه‌ی جادویی از این دنیا می‌خواهد…جایی میان جنگل‌های...

وقتی به دنیا می‌آییم،اذان در گوشمان می‌خوانند؛و آن‌گاه که از...

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود از زندگی بیرون کرد…حتی وقتی رفته‌اند،...

بعضی لحظه‌ها فقط چند ثانیه طول می‌کشند،اما می‌توانند تا سال‌...

در من کسی میل به پایان دارد𐚁#ستاره_طوریرفتنِ ناگهانی، شبیهِ ...

[ #وطنِ ] من آغوشِ توست... من از تمامِ این شهر فقط دلم برا...

موسیقی

دوستتـ دارمـ، مثل درختی که باران را. بی‌نیاز از دلیل، بی‌انت...

این متن مود این روز هامونه:وقت برای انجام کار اضافه نداشت،شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط