{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت ۵ —

قسمت ۵ —

روز بعد...

کوک طبق معمول ساعت ده صبح بیدار شد.

البته...

قرار بود ساعت هشت بیدار شود.

---

جیمین کنار مبل ایستاده بود.

دست به سینه.

---

«جئونگ‌کوک.»

---

«هوم؟»

---

«ساعت چنده؟»

---

کوک چشم‌هایش را مالید.

«صبحه.»

---

«ساعت؟»

---

«صبحه دیگه.»

---

جیمین آه کشید.

---

«یازده شده.»

---

کوک یکدفعه نشست.

«چیییی؟!»

---

بعد سریع بانی را بغل کرد.

---

«بانی چرا بیدارم نکردی؟!»

---

جیمین زیر لب گفت:

«بیچاره خرگوش.»

---

چند دقیقه بعد...

---

کوک با موهای نامرتب وارد آشپزخانه شد.

---

اولین چیزی که دید...

شیر موز بود.

---

«اوووو.»

---

و فوری یکی برداشت.

---

در همان لحظه...

زنگ در به صدا درآمد.

---

جیمین لبخند زد.

---

«اومدن.»

---

«کیا؟»

---

«بچه‌ها.»

---

چند ثانیه بعد...

در باز شد.

---

یونگی وارد شد.

بعد جین.

بعد نامجون.

بعد جیهوپ.

---

و آخر از همه...

تهیونگ.

---

کوک همان لحظه نی شیر موزش را گاز گرفت.

---

«اخموهه اومد.»

---

سکوت.

---

جین خندید.

---

جیهوپ هم خندید.

---

اما تهیونگ فقط نگاهش کرد.

---

«اسمم تهیونگه.»

---

کوک سرش را کج کرد.

---

«میدونم.»

---

«پس چرا اخموهه؟»

---

«چون اخموهه.»

---

یونگی داشت خفه می‌شد.

---

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

---

«باشه.»

---

همه ساکت شدند.

---

حتی کوک.

---

«چی؟»

---

«هرچی خواستی صدام کن.»

---

چشم‌های کوک گرد شد.

---

«واقعی؟»

---

«آره.»

---

«حتی اخموهه؟»

---

تهیونگ برای چند ثانیه سکوت کرد.

---

«متأسفانه آره.»

---

کوک لبخند بزرگی زد.

---

«باشههه اخموهه.»

---

و برای اولین بار...

لب‌های تهیونگ خیلی خیلی کم تکان خورد.

---

آنقدر کم که هیچ‌کس متوجه نشد.

---

جز یونگی.

---

و یونگی همان لحظه فهمید...

اوضاع برای دوستش اصلاً خوب پیش نمی‌رود.

---

پایان قسمت ۵
دیدگاه ها (۰)

قسمت ۴ — بعد از رفتن از خانه جیمین...تهیونگ مستقیم به عمارتش...

قسمت ۳ — تهیونگ تمام شب را نخوابیده بود.هر بار که چشم‌هایش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط