قسمت ۳ —
قسمت ۳ —
تهیونگ تمام شب را نخوابیده بود.
هر بار که چشمهایش را میبست، همان امگای عجیب را میدید.
پسری با هودی زرد.
خرگوش عروسکی.
و یک پاکت شیر موز.
«مسخرهست...»
زیر لب غر زد.
گرگش بلافاصله غرید.
انگار از حرفش خوشش نیامده بود.
«نه.»
تهیونگ از تخت بلند شد.
«اون جفت من نیست.»
اما گرگش دوباره غرید.
قویتر از قبل.
---
صبح همان روز...
کوک روی مبل خانه جیمین نشسته بود.
بانی را بغل کرده بود و با نیِ شیر موزش بازی میکرد.
«جیمی؟»
«هوم؟»
«اون اخموهه چرا اینقدر اخموهه؟»
جیمین خندهاش گرفت.
«اسمش تهیونگه.»
«میدونم.»
«پس چرا اخموهه صداش میکنی؟»
کوک شانه بالا انداخت.
«چون اخموهه.»
---
در همان لحظه...
زنگ در به صدا درآمد.
جیمین لبخند زد.
«اومد.»
«کی؟»
«تهیونگ.»
---
چند ثانیه بعد...
در باز شد.
تهیونگ وارد خانه شد.
اما درست لحظهای که نگاهش به کوک افتاد...
گرگش آرام شد.
کاملاً آرام.
انگار بعد از ساعتها بیقراری بالاخره چیزی را پیدا کرده باشد.
---
کوک هم به او نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
«سلام اخموهه.»
---
تهیونگ پلک زد.
جیمین خندهاش را قورت داد.
---
«اسمم تهیونگه.»
«میدونم.»
«پس چرا اخموهه؟»
«چون اخموهه.»
---
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جیمین و یونگی از خنده منفجر شدند.
---
اما چیزی که هیچکس متوجهش نشد...
این بود که برای اولین بار در سالهای اخیر...
تهیونگ دلش خواست لبخند بزند.
---
پایان قسمت ۳
تهیونگ تمام شب را نخوابیده بود.
هر بار که چشمهایش را میبست، همان امگای عجیب را میدید.
پسری با هودی زرد.
خرگوش عروسکی.
و یک پاکت شیر موز.
«مسخرهست...»
زیر لب غر زد.
گرگش بلافاصله غرید.
انگار از حرفش خوشش نیامده بود.
«نه.»
تهیونگ از تخت بلند شد.
«اون جفت من نیست.»
اما گرگش دوباره غرید.
قویتر از قبل.
---
صبح همان روز...
کوک روی مبل خانه جیمین نشسته بود.
بانی را بغل کرده بود و با نیِ شیر موزش بازی میکرد.
«جیمی؟»
«هوم؟»
«اون اخموهه چرا اینقدر اخموهه؟»
جیمین خندهاش گرفت.
«اسمش تهیونگه.»
«میدونم.»
«پس چرا اخموهه صداش میکنی؟»
کوک شانه بالا انداخت.
«چون اخموهه.»
---
در همان لحظه...
زنگ در به صدا درآمد.
جیمین لبخند زد.
«اومد.»
«کی؟»
«تهیونگ.»
---
چند ثانیه بعد...
در باز شد.
تهیونگ وارد خانه شد.
اما درست لحظهای که نگاهش به کوک افتاد...
گرگش آرام شد.
کاملاً آرام.
انگار بعد از ساعتها بیقراری بالاخره چیزی را پیدا کرده باشد.
---
کوک هم به او نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
«سلام اخموهه.»
---
تهیونگ پلک زد.
جیمین خندهاش را قورت داد.
---
«اسمم تهیونگه.»
«میدونم.»
«پس چرا اخموهه؟»
«چون اخموهه.»
---
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جیمین و یونگی از خنده منفجر شدند.
---
اما چیزی که هیچکس متوجهش نشد...
این بود که برای اولین بار در سالهای اخیر...
تهیونگ دلش خواست لبخند بزند.
---
پایان قسمت ۳
- ۵۴
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط