{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت ۴ —

قسمت ۴ —

بعد از رفتن از خانه جیمین...

تهیونگ مستقیم به عمارتش برگشت.

اما از لحظه‌ای که وارد اتاقش شد، چیزی درست نبود.

گرگش بی‌قرار بود.

خیلی بی‌قرار.

---

تهیونگ کتش را روی صندلی انداخت.

«دیگه چته؟»

گرگ درونش غرشی کوتاه کرد.

انگار دنبال چیزی می‌گشت.

یا...

کسی.

---

«فراموشش کن.»

تهیونگ خودش را روی مبل انداخت.

«اون فقط یه امگاست.»

---

اما همان لحظه...

تصویر کوک توی ذهنش ظاهر شد.

«سلام اخموهه.»

---

تهیونگ فوری چشم‌هایش را بست.

«نه.»

---

اما چند ثانیه بعد...

«اسم طولانیه.»

---

«نه.»

---

«یا اخموهه بهتره؟»

---

تهیونگ با عصبانیت از جایش بلند شد.

«چرا ول نمی‌کنی؟!»

---

گرگش این بار محکم‌تر غرید.

انگار می‌خواست بگوید:

چون اون مهمه.

---

در همان لحظه...

خانه جیمین.

---

کوک روی مبل دراز کشیده بود.

بانی را بغل کرده بود.

و در حالی که شیر موز می‌خورد به سقف نگاه می‌کرد.

---

«جیمی؟»

«هوم؟»

---

«اخموهه ازم بدش میاد؟»

---

جیمین لحظه‌ای ساکت شد.

«چرا اینو میگی؟»

---

«نمیدونم.»

کوک نی شیر موزش را گاز گرفت.

«حس می‌کنم وقتی نگام می‌کنه خوشحال نیست.»

---

جیمین آه کشید.

---

کوک همیشه اینجوری بود.

اگر کسی حتی ذره‌ای سرد رفتار می‌کرد...

فکر می‌کرد ازش متنفره.

---

«نه کوکی.»

جیمین لبخند زد.

«فقط اخلاقش همینه.»

---

«یعنی ازم بدش نمیاد؟»

---

«نه.»

---

کوک چند ثانیه فکر کرد.

بعد لبخند زد.

---

«پس فردا هم بهش میگم اخموهه.»

---

جیمین از خنده خم شد.

---

همان لحظه...

در طرف دیگر شهر...

تهیونگ ناگهان ایستاد.

---

گرگش برای چند ثانیه آرام شد.

انگار کسی که دنبالش بود...

الان خوشحال بود.

---

و این موضوع...

اصلاً منطقی نبود.

---

پایان قسمت ۴
دیدگاه ها (۰)

قسمت ۵ — روز بعد...کوک طبق معمول ساعت ده صبح بیدار شد.البته....

قسمت ۳ — تهیونگ تمام شب را نخوابیده بود.هر بار که چشم‌هایش ر...

قسمت ۲ — روز بعد...جیمین از صبح چند بار به کوک زنگ زده بود.ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط