Life again p19
زندگی دوباره...
P19
11pm
تقریبا دو ساعتی میشد ک لیا تعطیل شده بود و توی پارک روبه روی خونش نشسته بود... اکثر شبا ترجیح میداد خونه نره... اینکار یجورایی فرار از کابوسایی بود ک شبا میدید... چندروزی بود ک جین هرروز بهش پیام میداد و حالشو میپرسید و راجب کابوس دیدناش خبر داشت... چندباری ب لیا گفت ک میتونه خونه ی جین تا هروقت ک میخواد بمونه ولی لیا دیگه حوصله ی دردسرای جدیدو نداشت... اون خیلی وقت بود میدونست جین دوسش نداشت و فقط باهاش بازی کرد. نمیتونست از زندگیش حذفش کنه چون جزوی از زندگیش بود ولی میتونست کمرنگش کنه...
همونطور ک روی صندلی پارک نشسته بود براش پیام اومد...
_سلام لیا. کجایی؟
با بی حوصلگی گوشیشو برداشت.
+سلام. پارک.
چند ثانیه بعد از اینکه جواب و جینو داده بود گوشیش زنگ خورد، جین بود. حتما میخواست کلی غر بزنه و لیارو راضیش کنه تا بره خونه...
+بله سوکجین؟
_همون پارک روبه روی خونتی؟
+آره
_تا پنج دقیقه ی دیگه اونجام
+نه نیازی نیـ
قبل ازینکه بتونه حرفشو تموم کنه تلفن قطع شد... اون واقعا دوست نداشت با جین حرف بزنه و فکر اینکه جین داشت میومد پیشش اذیتش میکرد... اون هروقت شروع میکرد ب فکر کردن راجب جین فقط دعواهاشون یادش میومد... البته جین خیلی موقع ها حق داشت، مثلا آخرین دعواشون... لیا باید ب خودش میومد. با رفتن ب آمریکا و دور شدن از جین واقعا حالش بهتر شده بود ولی اگ جین جور دیگه ای از لیا میخواست تا بره آمریکا خیلی بهتر بود... لیا قبول داشت ک دیگه آخرای موندنش پیش جین واقعا چندش شده بود ولی کی باعث شده بود ک اون شکلی بشه؟...
بعد از چند دقیقه نور ماشینی و میبینه ک نزدیک و نزدیکتر میشه. جین ازماشین پیاده میشه و آروم کنار لیا روی صندلی میشینه... جفتشون هیچی نگفتن و بی صدا نشسته بودن... ک جین صورتشو سمت لیا برمیگردونه و میگه :
_لیا اینجا سرده... بیا سوار ماشین شیم...
و بدون خواستن جواب از لیا سوار ماشین میشه... اون هیچوقت نظر لیا واسش مهم نبود، همیشه حرف خودشو میزد... لیا آروم سمت ماشین میره و سوار میشه... اولین شبی ک جین و بوسیده بود تو همین ماشین بودن... با فکر کردن دوباره ب این چیزا سرش تیر میکشید... خسته شده بود از فکر کردن... فکر کردن ب جین...
دقیقا مثل همون شب، کم کم بارون شروع ب باریدن کرد... همه چیز دقیقا همون شکلی بود، جز لیا...
سنگینی نگاه های جین باعث شد لیا سرشو برگردونه و... دوباره تو چشمای جین نگاه کنه.
_لیا، من متاسفم برای همه چیز... من فقط قراربود ازت مراقبت کنم ولی همهچیزو بدترش کردم... آره، بهت دروغ گفتم دوست دارم و میدونم این چقدر اذیتت کرد ولی لیاـ
_وقتی ک نبودی من خودمو گم کرده بودم... خیلی سعی کردم باهات حرف بزنم ولی تو شمارتو عوض کردی و جیمینم نمیزاشت باهات حرف بزنم... هرسری ک میخواستم واست ی کادو با نامه ی معذرت خواهی بیوفتم یادم میومد بارها و بارها با کادو سعی کردم کارای اشتباهی ک کردمو از دلت دربیارم ولی کادو کافی نبود... نمیخواستم انقد یهویی بری آمریکا ولی میدونستم بهترین کار همینه... من ازت فرار کردم و بهت دروغ گفتم... چون ترسیده بودم لیا. تو تنها کسی بودی ک من داشتم و منم تنها کسی بودم ک تو داشتی... وقتی بهم گفتی دوسم داری باخودم گفتم کیم سوکجین دیگه دوستی ب اسم لیا نداره چون میدونستم چ بگم دوست ندارم و چ ب دروغ بگم دوست دارم تهش چی میشه... توضیح دادن هیچچیزیو نمیتونه بهتر کنه ولی امیدوارم حداقل بتونی درک کنی...
لیا فقط گوش میکرد و هیچی نمیگفت... جین واسه چی میخواست توضیح بده کارایی ک کرده بوده رو؟ واسه چی معذرت خواهی میکرد؟ اونا ک هیچوقت نمیتونن همون دوستای یسال پیش باشن، پس واسه چی داشت تلاش میکرد دوباره ب لیا نزدیک بشه؟...
جین چشمهاشو بست و نفس عمیقی کشید. با بازکردن چشماش، دوباره ب چشمهای لیا خیره شد.
این بار نه از روی ترحم، نه ب دروغ، بلکه با تمام وجودش لبهاشو خیس میکنه و میگه :
_دوست دارم، لیا!
P19
11pm
تقریبا دو ساعتی میشد ک لیا تعطیل شده بود و توی پارک روبه روی خونش نشسته بود... اکثر شبا ترجیح میداد خونه نره... اینکار یجورایی فرار از کابوسایی بود ک شبا میدید... چندروزی بود ک جین هرروز بهش پیام میداد و حالشو میپرسید و راجب کابوس دیدناش خبر داشت... چندباری ب لیا گفت ک میتونه خونه ی جین تا هروقت ک میخواد بمونه ولی لیا دیگه حوصله ی دردسرای جدیدو نداشت... اون خیلی وقت بود میدونست جین دوسش نداشت و فقط باهاش بازی کرد. نمیتونست از زندگیش حذفش کنه چون جزوی از زندگیش بود ولی میتونست کمرنگش کنه...
همونطور ک روی صندلی پارک نشسته بود براش پیام اومد...
_سلام لیا. کجایی؟
با بی حوصلگی گوشیشو برداشت.
+سلام. پارک.
چند ثانیه بعد از اینکه جواب و جینو داده بود گوشیش زنگ خورد، جین بود. حتما میخواست کلی غر بزنه و لیارو راضیش کنه تا بره خونه...
+بله سوکجین؟
_همون پارک روبه روی خونتی؟
+آره
_تا پنج دقیقه ی دیگه اونجام
+نه نیازی نیـ
قبل ازینکه بتونه حرفشو تموم کنه تلفن قطع شد... اون واقعا دوست نداشت با جین حرف بزنه و فکر اینکه جین داشت میومد پیشش اذیتش میکرد... اون هروقت شروع میکرد ب فکر کردن راجب جین فقط دعواهاشون یادش میومد... البته جین خیلی موقع ها حق داشت، مثلا آخرین دعواشون... لیا باید ب خودش میومد. با رفتن ب آمریکا و دور شدن از جین واقعا حالش بهتر شده بود ولی اگ جین جور دیگه ای از لیا میخواست تا بره آمریکا خیلی بهتر بود... لیا قبول داشت ک دیگه آخرای موندنش پیش جین واقعا چندش شده بود ولی کی باعث شده بود ک اون شکلی بشه؟...
بعد از چند دقیقه نور ماشینی و میبینه ک نزدیک و نزدیکتر میشه. جین ازماشین پیاده میشه و آروم کنار لیا روی صندلی میشینه... جفتشون هیچی نگفتن و بی صدا نشسته بودن... ک جین صورتشو سمت لیا برمیگردونه و میگه :
_لیا اینجا سرده... بیا سوار ماشین شیم...
و بدون خواستن جواب از لیا سوار ماشین میشه... اون هیچوقت نظر لیا واسش مهم نبود، همیشه حرف خودشو میزد... لیا آروم سمت ماشین میره و سوار میشه... اولین شبی ک جین و بوسیده بود تو همین ماشین بودن... با فکر کردن دوباره ب این چیزا سرش تیر میکشید... خسته شده بود از فکر کردن... فکر کردن ب جین...
دقیقا مثل همون شب، کم کم بارون شروع ب باریدن کرد... همه چیز دقیقا همون شکلی بود، جز لیا...
سنگینی نگاه های جین باعث شد لیا سرشو برگردونه و... دوباره تو چشمای جین نگاه کنه.
_لیا، من متاسفم برای همه چیز... من فقط قراربود ازت مراقبت کنم ولی همهچیزو بدترش کردم... آره، بهت دروغ گفتم دوست دارم و میدونم این چقدر اذیتت کرد ولی لیاـ
_وقتی ک نبودی من خودمو گم کرده بودم... خیلی سعی کردم باهات حرف بزنم ولی تو شمارتو عوض کردی و جیمینم نمیزاشت باهات حرف بزنم... هرسری ک میخواستم واست ی کادو با نامه ی معذرت خواهی بیوفتم یادم میومد بارها و بارها با کادو سعی کردم کارای اشتباهی ک کردمو از دلت دربیارم ولی کادو کافی نبود... نمیخواستم انقد یهویی بری آمریکا ولی میدونستم بهترین کار همینه... من ازت فرار کردم و بهت دروغ گفتم... چون ترسیده بودم لیا. تو تنها کسی بودی ک من داشتم و منم تنها کسی بودم ک تو داشتی... وقتی بهم گفتی دوسم داری باخودم گفتم کیم سوکجین دیگه دوستی ب اسم لیا نداره چون میدونستم چ بگم دوست ندارم و چ ب دروغ بگم دوست دارم تهش چی میشه... توضیح دادن هیچچیزیو نمیتونه بهتر کنه ولی امیدوارم حداقل بتونی درک کنی...
لیا فقط گوش میکرد و هیچی نمیگفت... جین واسه چی میخواست توضیح بده کارایی ک کرده بوده رو؟ واسه چی معذرت خواهی میکرد؟ اونا ک هیچوقت نمیتونن همون دوستای یسال پیش باشن، پس واسه چی داشت تلاش میکرد دوباره ب لیا نزدیک بشه؟...
جین چشمهاشو بست و نفس عمیقی کشید. با بازکردن چشماش، دوباره ب چشمهای لیا خیره شد.
این بار نه از روی ترحم، نه ب دروغ، بلکه با تمام وجودش لبهاشو خیس میکنه و میگه :
_دوست دارم، لیا!
- ۱۹.۸k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط