part:2
یهو یک از پشت آتسو رو گرفت اون پسره آکو تبدیل گرگ شد و اون پسره دازای هم یه شمشیر در آورد
پسره : این سه تا دختر رو به من بدین تا نکشتمشون
چویا : میری گورتون کم کنی یا نه ( نگاه ترسناک )
پسره : نرم چی میشه
رفتم سمتش اومدم پشت بزنم بهش دستمو گرفت و پوزخند زد منم با لگد رفتم تو صورتش
پسره بیهوش
دازای : چه حرکتی
چویا : خفه شو
آتسو پرید بغلم
آتسو : چویا جونم دیگه همه جا با خودم بیا نمیدونی تاحالا چند بار خواستن خفتم کن😭😭😭
چویا : آروم ولم کن
کیوکا : بچه ها دعوا نکنین
چویا : مگه دعوا کردیم
کیوکا : از قیافت معلوم میخوای دعوا رو شروع کنی
چویا : اصلا هم
کیوکا : باشه ما چطوری میتونیم برگردیم خونه
آکو : دازای سان چیکار کنیم ؟
دازای : باید ببریمشون ببینیم بابام چی میگه
آکو : شما ها با ما میان
چویا : تچ باید بریم بچه ها
آتسو : چویا ... ( ترسیده )
کیوکا : پات ( ترسیده )
پامو نگاه کردم تیر خورده بود آنقدر گندش کردن
چویا : کسی دستمال داره
آتسو : بیا
از توی جیبش دستمال در آورد
گذاشتم روی تیر و کشیدمش بیرون و به تیکه از تیشرتم کندم و دورش بستم
آتسو : خوبی ؟
بلند شدم و پام روی زمین فشار دادم تا ببینم درد میکنه یا نه
چویا : آره خوبم
دازای : عجبم دل و جرعتی
چویا : خفه
با اون دوتا عجیب داشتیم میرفتیم
آتسو : پس دازای سان خون آشام ئه و آکو سان هم گرگینه
آکو: آره خیلی خوب تشخیص میدی
کیوکا : از همه ی موجودات عجیب ، فراطبیعی و فرا زمینی اطلاعات داره
رسیدیم به قصر رفتیم داخل به مرد با موهای مشکی و چشم ها بنفش نشسته بود روی تخت
دازای : بابا این هارو پیدا کردیم از دنیا انسان ها اومدن
موری ( پادشاه ) : برای چی اومدین اینجا ؟
منو و کیوکا به آتسو نگاه کردیم
آتسو : ام چیزه ... من شایعه شنیده
موری : جالبه ... پس شما هم شایعات رو شنیدید امشب رو استراحت کنید مخصوصا تو دختر مو نارنجی پاتر زخمی شده دازای ببرش تو اتاق دکتر یوسانو
دازای : باشه
اون خون آشام لعنتی اومد سمتم من هم عقب رفتم که یهو با یه حرکت برآید استایل بغلم کرد
چویا : بزارم زمین
دازای : نه یکم ساکت باش خیلی رومخی
ببخشید کمه بخدا منم درس دارم شیشم هستم نهایی ابتدایی تروخدا رحم کنید
قرار بود شرطی باشه که نشد خودم حوصله ام سر رفت گذاشتم
خوب شرط :
۵ تا لایک ۹ تا کامنت
پسره : این سه تا دختر رو به من بدین تا نکشتمشون
چویا : میری گورتون کم کنی یا نه ( نگاه ترسناک )
پسره : نرم چی میشه
رفتم سمتش اومدم پشت بزنم بهش دستمو گرفت و پوزخند زد منم با لگد رفتم تو صورتش
پسره بیهوش
دازای : چه حرکتی
چویا : خفه شو
آتسو پرید بغلم
آتسو : چویا جونم دیگه همه جا با خودم بیا نمیدونی تاحالا چند بار خواستن خفتم کن😭😭😭
چویا : آروم ولم کن
کیوکا : بچه ها دعوا نکنین
چویا : مگه دعوا کردیم
کیوکا : از قیافت معلوم میخوای دعوا رو شروع کنی
چویا : اصلا هم
کیوکا : باشه ما چطوری میتونیم برگردیم خونه
آکو : دازای سان چیکار کنیم ؟
دازای : باید ببریمشون ببینیم بابام چی میگه
آکو : شما ها با ما میان
چویا : تچ باید بریم بچه ها
آتسو : چویا ... ( ترسیده )
کیوکا : پات ( ترسیده )
پامو نگاه کردم تیر خورده بود آنقدر گندش کردن
چویا : کسی دستمال داره
آتسو : بیا
از توی جیبش دستمال در آورد
گذاشتم روی تیر و کشیدمش بیرون و به تیکه از تیشرتم کندم و دورش بستم
آتسو : خوبی ؟
بلند شدم و پام روی زمین فشار دادم تا ببینم درد میکنه یا نه
چویا : آره خوبم
دازای : عجبم دل و جرعتی
چویا : خفه
با اون دوتا عجیب داشتیم میرفتیم
آتسو : پس دازای سان خون آشام ئه و آکو سان هم گرگینه
آکو: آره خیلی خوب تشخیص میدی
کیوکا : از همه ی موجودات عجیب ، فراطبیعی و فرا زمینی اطلاعات داره
رسیدیم به قصر رفتیم داخل به مرد با موهای مشکی و چشم ها بنفش نشسته بود روی تخت
دازای : بابا این هارو پیدا کردیم از دنیا انسان ها اومدن
موری ( پادشاه ) : برای چی اومدین اینجا ؟
منو و کیوکا به آتسو نگاه کردیم
آتسو : ام چیزه ... من شایعه شنیده
موری : جالبه ... پس شما هم شایعات رو شنیدید امشب رو استراحت کنید مخصوصا تو دختر مو نارنجی پاتر زخمی شده دازای ببرش تو اتاق دکتر یوسانو
دازای : باشه
اون خون آشام لعنتی اومد سمتم من هم عقب رفتم که یهو با یه حرکت برآید استایل بغلم کرد
چویا : بزارم زمین
دازای : نه یکم ساکت باش خیلی رومخی
ببخشید کمه بخدا منم درس دارم شیشم هستم نهایی ابتدایی تروخدا رحم کنید
قرار بود شرطی باشه که نشد خودم حوصله ام سر رفت گذاشتم
خوب شرط :
۵ تا لایک ۹ تا کامنت
- ۴.۵k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط