عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³⁶
حس عجیبی داشتم انگار دیگه اون حس پوچ بودن رو نداشتم.
انگار خاطراتم برگشته..
جونگ کوک..اون..اون پدرمو به قتل رسونده؟
نه امکان نداره.. حتما دارم اشتباه میکنم..باید از زبون خودش بشنوم.
صدای مبهمی میومد..یه صدا مثل گریه..
چشمامو آروم باز کردم..
هانا روی صندلی کنار تخت نشسته بود و داشت گریه میکرد.
یکم اونور تر یون هو ایستاده بود و سرشو انداخته بود پایین.
تا سرشو اورد بالا و نگاهش افتاد به من به سمتم قدم برداشت و گفت:بیدار شدی..
هانا اشکاشو پاک کرد و دستمو گرفت و گفت:آرااا،میدونی چقدر نگرانت شدیم؟..وقتی توی آمبولانس از هوش رفتی سرت ضربه خورده بود..یه هفتهست بیهوشی..
با صدای بی روحی لب زدم:جونگ..جونگ کوک..
آرا دوباره شروع کرد به گریه کردن.
یون هو نفس عمیقی کشید و گفت:اون..
دوباره با صدای بلند تری پرسیدم:اون..اون حالش خوبه؟
سرشو انداخت پایین و گفت:اون فوت کرد..
نه..نه..دروغه..اون تنهام نمیزاره.
اون قول داد دوباره منو ببره کناره ساحل..نمیوتونه بزنه زیر قولش..
دیگه صدایی نشنیدم،انگار قلبم نمیزد.
تمام دنیا روی سرم آوار شده بود..
دوسال از اون اتفاق میگذره..
بعد از مرگ جونگ کوک سعی کردم به زندگیم پایان بدم اما انگار یه حسی بهم میگفت زندگی هنوز جریان داره.
اون حس درست بود..زندگی جریان داشت..اما هنوزم شکستگی قلبمو احساس میکنم.
هنوزم به امید اینکه جونگ کوک داره از اون بالا نگاهم میکنه سعی میکنم خوب غذا بخورم،خوب بخوابم و کلی تلاش کنم.
راستی..بلاخره تونستم ثابت کنم تصادف من کار عمو و هانی بوده و هر دو افتادن زندان و کل سهامشون به من منتقل شد..
الان شرکت LB یکی از معروف ترین شرکت های سئول و حتی کل کره جنوبیه..
امشب به یه مهمونی دعوتم..یه مهمونی که شخصیت های مهم سئول هم توش شرکت میکنن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³⁶
حس عجیبی داشتم انگار دیگه اون حس پوچ بودن رو نداشتم.
انگار خاطراتم برگشته..
جونگ کوک..اون..اون پدرمو به قتل رسونده؟
نه امکان نداره.. حتما دارم اشتباه میکنم..باید از زبون خودش بشنوم.
صدای مبهمی میومد..یه صدا مثل گریه..
چشمامو آروم باز کردم..
هانا روی صندلی کنار تخت نشسته بود و داشت گریه میکرد.
یکم اونور تر یون هو ایستاده بود و سرشو انداخته بود پایین.
تا سرشو اورد بالا و نگاهش افتاد به من به سمتم قدم برداشت و گفت:بیدار شدی..
هانا اشکاشو پاک کرد و دستمو گرفت و گفت:آرااا،میدونی چقدر نگرانت شدیم؟..وقتی توی آمبولانس از هوش رفتی سرت ضربه خورده بود..یه هفتهست بیهوشی..
با صدای بی روحی لب زدم:جونگ..جونگ کوک..
آرا دوباره شروع کرد به گریه کردن.
یون هو نفس عمیقی کشید و گفت:اون..
دوباره با صدای بلند تری پرسیدم:اون..اون حالش خوبه؟
سرشو انداخت پایین و گفت:اون فوت کرد..
نه..نه..دروغه..اون تنهام نمیزاره.
اون قول داد دوباره منو ببره کناره ساحل..نمیوتونه بزنه زیر قولش..
دیگه صدایی نشنیدم،انگار قلبم نمیزد.
تمام دنیا روی سرم آوار شده بود..
دوسال از اون اتفاق میگذره..
بعد از مرگ جونگ کوک سعی کردم به زندگیم پایان بدم اما انگار یه حسی بهم میگفت زندگی هنوز جریان داره.
اون حس درست بود..زندگی جریان داشت..اما هنوزم شکستگی قلبمو احساس میکنم.
هنوزم به امید اینکه جونگ کوک داره از اون بالا نگاهم میکنه سعی میکنم خوب غذا بخورم،خوب بخوابم و کلی تلاش کنم.
راستی..بلاخره تونستم ثابت کنم تصادف من کار عمو و هانی بوده و هر دو افتادن زندان و کل سهامشون به من منتقل شد..
الان شرکت LB یکی از معروف ترین شرکت های سئول و حتی کل کره جنوبیه..
امشب به یه مهمونی دعوتم..یه مهمونی که شخصیت های مهم سئول هم توش شرکت میکنن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۹۴.۸k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط