ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۱۹
یک ماه از ماجرای ویلا گذشت.
خبری از سون-هی نشد. انگار زمین خورده بود. نه پیامی. نه عکسی. نه تهدیدی. سکوت. سکوتی که از هر فریادی بدتر بود.
تهیونگ آرام نبود. جونگ کوک میدید. هر شب تا دیروقت بیدار میماند. مدارک میخواند. تلفن حرف میزد. چهرهاش سردتر از قبل شده بود.
یک شب، جونگ کوک از خواب پرید. سئول گریه میکرد. دوید سمت تختش. بچه را بغل کرد. آرامش کرد. سئول دوباره خوابید.
تهیونگ توی اتاق نبود.
جونگ کوک رفت توی اتاق نشیمن. تهیونگ پشت میز نشسته بود. نقشه پهن کرده بود. شهر. خیابانها. چند نقطه با خودکار قرمز علامت زده بود.
«نخوابیدی؟»
تهیونگ سرش را بلند کرد. چشمهایش قرمز بود. «نمیتونم.»
«چرا؟»
«هر وقت میخوابم، خواب میبینم. سئول رو. توی دستای سون-هی. گریه میکنه. من نمیتونم برسم.»
جونگ کوک رفت کنارش نشست. نقشه را جمع کرد. گذاشت کنار.
«به این چیزا نیاز نداری جون دلم. توی خوابه. واقعیت نیست.»
«تا وقتی پیداش نکنم، واقعیت میشه.»
جونگ کوک دستش را گرفت. «پس بذار کمکت کنم. تنها نباش.»
تهیونگ نگاهش کرد. خسته بود. شکسته بود. تهیونگ. بزرگترین مافیای آسیا. حالا مثل یه بچه ترسیده بود. ترس از دست دادن. ترس از نرسیدن.
«جونگ کوک.»
«ها؟»
«اگه یه روز من نبودم... تو میتوني سئول رو تنها بزرگ کنی؟»
جونگ کوک صورتش جمع شد. «چرا این حرف رو میزنی؟»
«چون میدونم سون-هی تا من زنده باشم، دست بردار نیست. اگه من نباشم، شاید ول کنه بره.»
جونگ کوک دستش را ول کرد. بلند شد. نگاه کرد به تهیونگ. عصبانی بود. ولی اشک توی چشمهایش بود.
«اگه دوباره این حرف رو بزنی، خودم سئول رو برمیدارم میرم. نه به خاطر خودم. به خاطر اینکه تو نداری بهم اعتماد میکنی. من موندم که باهات بمونم. نه بدون تو.»
تهیونگ بلند شد. رفت سمتش. دستش را گذاشت روی گونهاش. اشکهای جونگ کوک را پاک کرد.
«ببخشید. حرف بیخودی زدم. دیگه تکرار نمیشه.»
جونگ کوک بغلش کرد. محکم. «قول بده.»
«قول جون دلم.»
---
فردا صبح، تهیونگ تصمیم گرفت.
رفت توی اتاق می-سوک. مادرش تخت خوابیده بود. صبحانه میخورد.
«مادر.»
می-سوک نگاه کرد. «چی شده پسرم؟»
«میدونم ازت بیانصافیه. ولی یه خواهش دارم.»
«بگو عزیزم.»
«اگه یه روز اتفاقی برام افتاد... تو بمون پیش جونگ کوک. کمکش کن سئول رو بزرگ کنه. تنهام نذار.»
می-سوک قاشق را گذاشت زمین. بلند شد. رفت کنار پسرش. دستش را گذاشت روی صورتش.
«تهیونگ. تو پسری نیست که بمیری. تو پسری هستی که زنده موندی. از اون روز زیرزمین تا حالا. زنده میمونی. برای من. برای جونگ کوک. برای سئول. حرفت تموم.»
تهیونگ چیزی نگفت. فقط بغلش کرد. مادرش. همان زنی که بیست و دو سال توی تاریکی منتظرش بود. حالا داشت بهش امید میداد.
---
اون شب، تهیونگ، جونگ کوک و سئول توی اتاق نشیمن بودند. سئول روی زمین میخزید. تهیونگ و جونگ کوک روی مبل نشسته بودند. دست توی دست.
تهیونگ نگاه کرد به سئول. «شبیه خودته.»
جونگ کوک خندید. «چطور مگه؟»
«وقتی عصبانی میشه، ابروهاش همینطور میشه. مثل تو.»
جونگ کوک نگاه کرد. واقعاً سئول اخم کرده بود. داشت سعی میکرد بلند شود. نمیشد. عصبانی شد. دستش را زد به زمین.
«عصبانی شده. مثل تو.»
تهیونگ خندید. «آره. شبیه منه.»
جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. سئول بالاخره بلند شد. ایستاد. چند ثانیه. بعد افتاد. گریه نکرد. دوباره بلند شد.
تهیونگ به جونگ کوک نگاه کرد. «این مال توئه. هیچوقت تسلیم نمیشه.»
جونگ کوک لبخند زد. «از تو یاد گرفته.»
تا دیروقت همانطور ماندند. تماشا کردند سئول را که داشت راه رفتن یاد میگرفت. زمین میخورد. بلند میشد. دوباره. دوباره. مثل پدرش. مثل مادرش. مثل کسی که قرار بود از خودش چیزی بسازد. نه با اسلحه. نه با پول. با عشق. همان چیزی که تهیونگ آخرالزمان یاد گرفته بود. از یک پسر بیگناه که گردنش قتل افتاده بود. از جونگ کوک. از جون دلم.
پارت ۱۹
یک ماه از ماجرای ویلا گذشت.
خبری از سون-هی نشد. انگار زمین خورده بود. نه پیامی. نه عکسی. نه تهدیدی. سکوت. سکوتی که از هر فریادی بدتر بود.
تهیونگ آرام نبود. جونگ کوک میدید. هر شب تا دیروقت بیدار میماند. مدارک میخواند. تلفن حرف میزد. چهرهاش سردتر از قبل شده بود.
یک شب، جونگ کوک از خواب پرید. سئول گریه میکرد. دوید سمت تختش. بچه را بغل کرد. آرامش کرد. سئول دوباره خوابید.
تهیونگ توی اتاق نبود.
جونگ کوک رفت توی اتاق نشیمن. تهیونگ پشت میز نشسته بود. نقشه پهن کرده بود. شهر. خیابانها. چند نقطه با خودکار قرمز علامت زده بود.
«نخوابیدی؟»
تهیونگ سرش را بلند کرد. چشمهایش قرمز بود. «نمیتونم.»
«چرا؟»
«هر وقت میخوابم، خواب میبینم. سئول رو. توی دستای سون-هی. گریه میکنه. من نمیتونم برسم.»
جونگ کوک رفت کنارش نشست. نقشه را جمع کرد. گذاشت کنار.
«به این چیزا نیاز نداری جون دلم. توی خوابه. واقعیت نیست.»
«تا وقتی پیداش نکنم، واقعیت میشه.»
جونگ کوک دستش را گرفت. «پس بذار کمکت کنم. تنها نباش.»
تهیونگ نگاهش کرد. خسته بود. شکسته بود. تهیونگ. بزرگترین مافیای آسیا. حالا مثل یه بچه ترسیده بود. ترس از دست دادن. ترس از نرسیدن.
«جونگ کوک.»
«ها؟»
«اگه یه روز من نبودم... تو میتوني سئول رو تنها بزرگ کنی؟»
جونگ کوک صورتش جمع شد. «چرا این حرف رو میزنی؟»
«چون میدونم سون-هی تا من زنده باشم، دست بردار نیست. اگه من نباشم، شاید ول کنه بره.»
جونگ کوک دستش را ول کرد. بلند شد. نگاه کرد به تهیونگ. عصبانی بود. ولی اشک توی چشمهایش بود.
«اگه دوباره این حرف رو بزنی، خودم سئول رو برمیدارم میرم. نه به خاطر خودم. به خاطر اینکه تو نداری بهم اعتماد میکنی. من موندم که باهات بمونم. نه بدون تو.»
تهیونگ بلند شد. رفت سمتش. دستش را گذاشت روی گونهاش. اشکهای جونگ کوک را پاک کرد.
«ببخشید. حرف بیخودی زدم. دیگه تکرار نمیشه.»
جونگ کوک بغلش کرد. محکم. «قول بده.»
«قول جون دلم.»
---
فردا صبح، تهیونگ تصمیم گرفت.
رفت توی اتاق می-سوک. مادرش تخت خوابیده بود. صبحانه میخورد.
«مادر.»
می-سوک نگاه کرد. «چی شده پسرم؟»
«میدونم ازت بیانصافیه. ولی یه خواهش دارم.»
«بگو عزیزم.»
«اگه یه روز اتفاقی برام افتاد... تو بمون پیش جونگ کوک. کمکش کن سئول رو بزرگ کنه. تنهام نذار.»
می-سوک قاشق را گذاشت زمین. بلند شد. رفت کنار پسرش. دستش را گذاشت روی صورتش.
«تهیونگ. تو پسری نیست که بمیری. تو پسری هستی که زنده موندی. از اون روز زیرزمین تا حالا. زنده میمونی. برای من. برای جونگ کوک. برای سئول. حرفت تموم.»
تهیونگ چیزی نگفت. فقط بغلش کرد. مادرش. همان زنی که بیست و دو سال توی تاریکی منتظرش بود. حالا داشت بهش امید میداد.
---
اون شب، تهیونگ، جونگ کوک و سئول توی اتاق نشیمن بودند. سئول روی زمین میخزید. تهیونگ و جونگ کوک روی مبل نشسته بودند. دست توی دست.
تهیونگ نگاه کرد به سئول. «شبیه خودته.»
جونگ کوک خندید. «چطور مگه؟»
«وقتی عصبانی میشه، ابروهاش همینطور میشه. مثل تو.»
جونگ کوک نگاه کرد. واقعاً سئول اخم کرده بود. داشت سعی میکرد بلند شود. نمیشد. عصبانی شد. دستش را زد به زمین.
«عصبانی شده. مثل تو.»
تهیونگ خندید. «آره. شبیه منه.»
جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. سئول بالاخره بلند شد. ایستاد. چند ثانیه. بعد افتاد. گریه نکرد. دوباره بلند شد.
تهیونگ به جونگ کوک نگاه کرد. «این مال توئه. هیچوقت تسلیم نمیشه.»
جونگ کوک لبخند زد. «از تو یاد گرفته.»
تا دیروقت همانطور ماندند. تماشا کردند سئول را که داشت راه رفتن یاد میگرفت. زمین میخورد. بلند میشد. دوباره. دوباره. مثل پدرش. مثل مادرش. مثل کسی که قرار بود از خودش چیزی بسازد. نه با اسلحه. نه با پول. با عشق. همان چیزی که تهیونگ آخرالزمان یاد گرفته بود. از یک پسر بیگناه که گردنش قتل افتاده بود. از جونگ کوک. از جون دلم.
- ۱۷۱
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط