عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³⁴
از ماشین پیاده شد و به سمت مرد ها رفت.
انگار داشتن باهم حرف میزدن.
باید به پلیس زنگ بزنم..
نمیدونم حتی کجاییم..
گوشیمو باز کردم،انتن ضعیف بود اما میشد زنگ زد.
سریع پلیس رو گرفتم و منتظر موندم.
_الو،پلیس..بفرمایید
تا اومدم توضیح بدم یه صدای بلند اومد.
تا سرمو آوردم بالا چشمم افتاد به لباس سفید جونگ کوک که با خون رنگی شده بود.
آروم سرشو به سمت من چرخوند و بعد یهو افتاد زمین..
_الو..الو..اون صدای اسلحه بود؟..صدای منو میشنوید؟
گوشی از دستم افتاد و بلند اسم جونگ کوک رو صدا زدم.
یکی از اون مردا به سمت ماشین اومد و سعی کرد درو باز کنه اما در قفل بود.
محکم کوبید توی شیشه ماشین و شکستش.
_گربه کوچولو حالا نوبت توئه..
منم فقط گریه میکردم..
گریه میکردم برای تنها کسی که داشتم..تنها امیدم..
حالا فهمیدم چقدر وجودش مهم بوده..حالا فهمیدم چقدر..چقدر..دوستش داشتم
دیگه صدایی نشنیدم و چشمام سیاهی رفت.
_خانم..خانم حالتون خوبه؟
چشمامو به زور باز کردم..
توی ماشین بودم..
نور های قرمز و آبی ماشین پلیس به چشم میرسید.
تنم سرد بود و دستام خونی..
سرمو به سمت زنی که لباس پرستاری تنش بود چرخوندم و گفتم:اینجا..اینجا چه خبره؟
لب زد:شما به پلیس زنگ زده بودید..پلیسا هم رد تلفن رو زدن و برای نجات اومدن..اگه یکم دیرتر اومده بودن الان..
جونگ کوک..اون..اون تیر خورده بود؟
زن رو پس زدم و از ماشین اومدم پایین.
اطرافمو نگاه کردم..
محوطه پر از آمبولانس و ماشین پلیس بود..
جونگ کوک..اون..اون کجاست؟
به سمت ماشین آمبولانس دویدم و با گریه گفتم:جونگ کوک..جونگ کوک کجاست؟
مردی که توی آمبولانس بود گفت:نگران نباشید همینجاست
دستمو گرفت و کمکم کرد سوار بشم.
تا چشمم به تن خونی جونگ کوک روی تخت افتاد گریه هام اوج گرفت..
سریع به سمتش قدم برداشتم و دستشو گرفتم.
درو بست و ماشین شروع به حرکت کرد.
با گریه روبه مرد گفتم:حالش چطوره؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³⁴
از ماشین پیاده شد و به سمت مرد ها رفت.
انگار داشتن باهم حرف میزدن.
باید به پلیس زنگ بزنم..
نمیدونم حتی کجاییم..
گوشیمو باز کردم،انتن ضعیف بود اما میشد زنگ زد.
سریع پلیس رو گرفتم و منتظر موندم.
_الو،پلیس..بفرمایید
تا اومدم توضیح بدم یه صدای بلند اومد.
تا سرمو آوردم بالا چشمم افتاد به لباس سفید جونگ کوک که با خون رنگی شده بود.
آروم سرشو به سمت من چرخوند و بعد یهو افتاد زمین..
_الو..الو..اون صدای اسلحه بود؟..صدای منو میشنوید؟
گوشی از دستم افتاد و بلند اسم جونگ کوک رو صدا زدم.
یکی از اون مردا به سمت ماشین اومد و سعی کرد درو باز کنه اما در قفل بود.
محکم کوبید توی شیشه ماشین و شکستش.
_گربه کوچولو حالا نوبت توئه..
منم فقط گریه میکردم..
گریه میکردم برای تنها کسی که داشتم..تنها امیدم..
حالا فهمیدم چقدر وجودش مهم بوده..حالا فهمیدم چقدر..چقدر..دوستش داشتم
دیگه صدایی نشنیدم و چشمام سیاهی رفت.
_خانم..خانم حالتون خوبه؟
چشمامو به زور باز کردم..
توی ماشین بودم..
نور های قرمز و آبی ماشین پلیس به چشم میرسید.
تنم سرد بود و دستام خونی..
سرمو به سمت زنی که لباس پرستاری تنش بود چرخوندم و گفتم:اینجا..اینجا چه خبره؟
لب زد:شما به پلیس زنگ زده بودید..پلیسا هم رد تلفن رو زدن و برای نجات اومدن..اگه یکم دیرتر اومده بودن الان..
جونگ کوک..اون..اون تیر خورده بود؟
زن رو پس زدم و از ماشین اومدم پایین.
اطرافمو نگاه کردم..
محوطه پر از آمبولانس و ماشین پلیس بود..
جونگ کوک..اون..اون کجاست؟
به سمت ماشین آمبولانس دویدم و با گریه گفتم:جونگ کوک..جونگ کوک کجاست؟
مردی که توی آمبولانس بود گفت:نگران نباشید همینجاست
دستمو گرفت و کمکم کرد سوار بشم.
تا چشمم به تن خونی جونگ کوک روی تخت افتاد گریه هام اوج گرفت..
سریع به سمتش قدم برداشتم و دستشو گرفتم.
درو بست و ماشین شروع به حرکت کرد.
با گریه روبه مرد گفتم:حالش چطوره؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۸۱.۹k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط