{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

-نه فقط مامانم می گه نکنه تو از چیزی می ترسی یا شایدم دوس

-نه فقط مامانم می گه نکنه تو از چیزی می ترسی یا شایدم دوست نداری بگی به کسی؟

با شرمندگی نگاهش کردم.و گفتم:«حق دارن خیلی منتظرشون گذاشتیم ولی چیکار کنم عمه
پگاه به این راحتیا راضی نمی شه اون می گه تو فقط باید با یکی از زند ها ازدواج کنی تا بهش
بگم و اون هضمش کنه حداقل یه ماه طول می کشه؟

با مهربونی نگاهم کردو گفت:«عیبی نداره .من به خاطرت هر کاری می کنم حتی اگه دشوارترین کار باشه

با لبخند نگاهش کردم .نمی دونم برایه چند دقیقه ولی نگاهمون تو هم گره خورده بود . این نگاه
یه سالی می شه گره کور خورده و قرار نیست باز شه. یعنی نمی زارم کسی بازش کنه

*********
جلویه خونه ی تمنا ماشینو نگه داشتم. .نگاهش کردم خوابیده بود . طفلکی دیشب خیلی خسته

شده بود دلم نمیومد از خواب بیدارش کنم .پس منتظر می شم تا بیدار شه خودمو به صندلیه

ماشین تکیه دادم قیافه امو از تویه آینه ی ماشین نگاه کردم چقد موهام بهم ریخته بود زیر

چشمامم پف کرده بود حتما به خاطر اینه که از شمال تا اینجا یه کله رانندگی کردم
چشمامو بستم تا یکم به خودم استراحت بدم که صدایه ناله ی تمنا رو شنیدم چشمامو باز کردم

نگاهش کردم داشت کم کم از خواب بیدار می شد .همینجوری بهش زل زدم تا چشماشو کامل باز
کرد نگاهم کرد و گفت:« رسیدیم؟

با خنده نگاهش کردم و گفت:بله رسیدیم
خندیدو گفت:«چرا اینجا جلویه خونمون نگه داشتی؟

-منتظر موندم تا بیدارشی.
یه چند دقیقه ای نگاه این ور و اونور کرد بعد
با لبخند نگاهم کرد و گفت:«عشق مهربونم .من دیگه برم حتما مامانم نگرانه خداحافظ
دستمو گذاشتم روی قلبمو گفتم:«صاحب اینجا برو که دیگه بیشتر نگران نشن خدانگهدار

از ماشین پیاده شد و رفت سمت خونشون وایستادم تا بره تویه خونه وقتی خیالم از بابتش راحت
شد ماشینو روشن کردم تا برم خونه .باز یاده خونه و عمه افتادم آلان برم خونه اولین سوالش اینه
که کجا بودی؟چرا تلفنت و خاموش کردی؟ به خدا از این سوالاش دیگه خسته شدم
دیدگاه ها (۱)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_14در ماشینو براش باز کردم خو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p50تمام راه، هزار بار تصمیم گرفته بود هیچ...

پشت نگاه سردت.... 15ویو تهوقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت پنجویو تهیونگات ادرس خونه رو گف...

پارت پنجم | نگاه اولپارک لارامیچا دستم رو گرفت و از بین آدم‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط