{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل قسمت

﴿ فصل 1قسمت34 ﴾
شب شهربازی با تمام زرق‌ و برقش، زیر سایه‌ی سنگین رقابت دو مرد برای یک دختر قرار گرفته بود. باربد با جذبه‌ی همیشگی‌اش، دست آنیا را جوری گرفته بود که انگار گران‌بها‌ترین الماس جهان را در اختیار دارد. نیما، با قلبی که هنوز از دیدن آن بوسه تیر می‌کشید، چند قدم عقب‌تر راه می‌رفت.
باربد ایستاد و با لحنی پُر از غرور رو به نیما گفت: نیما، برو بلیط چرخ‌وفلک رو بگیر. می‌خوام با آنیا تنها باشم.
نیما پوزخندی زد، نگاهی به چشم‌های لرزان آنیا انداخت و رو به باربد گفت:باشه آقای مغرور! برو به تنهاییت برس، ولی یادت نره چرخ‌وفلک همیشه می‌چرخه... اونی که اون بالاست همیشه بالا نمی‌مونه.
نیما رفت و باربد، آنیا را به سمت کابین اختصاصی برد. وقتی چرخ‌وفلک آرام اوج گرفت، باربد آنیا را در آغوش کشید. آنیا میان عطر تلخ تن باربد و ترس از آینده‌اش گیر کرده بود. باربد لبخند محوی زد و گفت:این شهر زیر پای منه، درست مثل تو که توی مشت منی.
آنیا لرزید، اما چیزی نگفت؛ فقط سرش را روی سینه‌ی مردی گذاشت که او را خریده بود، اما حالا انگار تمام دنیایش شده بود.
در همان حال، نیما پایین ایستاده بود و به دور شدن کابین آن‌ها نگاه می‌کرد. او دستش را در جیبش برد و مدال شکسته و قدیمی‌ای را بیرون آورد. نگاهی به مچ دست باربد که از دور پیدا بود انداخت؛ باربد هم دقیقاً مشابه همان مدال را به صورت تتو روی ساعدش داشت. نیما زیر لب با تعجب زمزمه کرد: یعنی ممکنه؟ یعنی اون برادری که تو بچگی ازم جدا کردن، همین باربد باشه؟
شک عجیبی توی دلش افتاده بود؛ اگر باربد برادرش بود، جنگیدن با او برای به دست آوردن دل آنیا خیلی سخت‌تر می‌شد.
وقتی چرخ‌وفلک ایستاد و آن‌ها پایین آمدند، دو دختر که از دور آن‌ها را زیر نظر داشتند، جلو آمدند. یکی از آن‌ها نیکی بود؛ دختری با موهای مشکیِ لخت و چشم‌هایی که با آرایش گربه‌ای، خیلی مکار به نظر می‌رسید. دوستش سارا، موهای کرم‌رنگ و لب‌های پروتز شده داشت و سعی می‌کرد خودش را خیلی مهربان نشان دهد.
سارا با لبخندی مصنوعی به آنیا نزدیک شد:
وای عزیزم! تو چقدر نازی. ببخشید ما می‌خواستیم سوار "سفینه" بشیم ولی خیلی می‌ترسیم، میای با ما؟ آخه پسرا که معمولاً توی این بازی‌ها فقط به فکر خودشونن!
آنیا نگاهی به باربد و نیما کرد. باربد که می‌خواست کمی با نیما تنها حرف بزند، با سر اشاره کرد که برود. آنیا با سارا و نیکی راهی صف سفینه شد. نیکی در حالی که دست آنیا را گرفته بود و به سمت دستگاه می‌برد، سرش را نزدیک گوش سارا برد و با لحن سردی پچ‌پچ کرد: فعلاً باهاش دوست می‌شیم، وقتی پسرا رو به دست آوردیم، مثل یه تیکه آشغال ولش می‌کنیم بره!
سارا نیشخندی زد و آن‌ها همراه با آنیا سوار سفینه شدند، در حالی که آنیا ی ساده‌دل فکر می‌کرد بالاخره دو تا دوست پیدا کرده است.
.......
بدون حمایت دلم می‌شکنه
دیدگاه ها (۰)

﴿ فصل 1قسمت33 ﴾از زبان آنیا نمیا رفت پشمک بگیره باربد هم سرو...

﴿ فصل 1قسمت 32﴾ از زبان نیما با چه ذوقی پشمک و آبمیوه‌ها را ...

﴿ فصل 1قسمت21 ﴾ باربد کتش را در اورد دور آنیا گرفت و آنیا ت...

﴿ فصل 1قسمت30 ﴾آنیا لوسی را زد و گفت : خیلی‌ ه..رز..ه ایلوسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط