{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل قسمت

﴿ فصل 1قسمت 32﴾
از زبان نیما
با چه ذوقی پشمک و آبمیوه‌ها را خریده بودم. در راه برگشت فقط به این فکر می‌کردم که چطور با دیدن پشمک، چشم‌های آنیا برق می‌زند و دوباره آن لبخند قشنگش را به من هدیه می‌دهد. می‌خواستم به او ثابت کنم که من همیشه کنارش هستم، حتی وقتی باربد نیست.
اما وقتی رسیدم، ای کاش چشم‌هایم کور می‌شد و آن صحنه را نمی‌دیدم. آنیا توی بغل باربد بود. جوری که باربد با انگشت شصتش چانه او را بالا آورد، قلبم را تیراندازی کرد. وقتی... وقتی باربد او را بوسید، حس کردم تمام بدنم یخ زد. انگشت‌هایم شل شد. صدای افتادن پشمک‌ها و پاشیدن آبمیوه روی زمین را نشنیدم، من فقط صدای شکستن قلب خودم را شنیدم.
آنیا با نگرانی سمتم آمد، ولی من حتی نای حرف زدن نداشتم. باربد با آن نگاه سرد و برنده‌اش آمد سمت من. وقتی آن حرف‌ها را زیر گوشم زد، انگار خنجری را در سینه‌ام چرخاند. آنیا مال منه..
این جمله مثل پتک توی سرم می‌خورد. گرمای اشکی که از چشمم سرازیر شد را حس کردم، ولی دردم از این بود که آنیا هیچ تقلایی برای جدا شدن از او نکرد. حس کردم چقدر در برابر دنیای سیاه باربد، کوچک و ناتوانم.
........
از زبان پسر خاله عاشق
دیدگاه ها (۰)

﴿ فصل 1قسمت33 ﴾از زبان آنیا نمیا رفت پشمک بگیره باربد هم سرو...

﴿ فصل 1قسمت34 ﴾ شب شهربازی با تمام زرق‌ و برقش، زیر سایه‌ی س...

﴿ فصل 1قسمت31﴾از زبان باربد از دور دیدم که یک پسره دارد به آ...

﴿ فصل 1قسمت30 ﴾آنیا لوسی را زد و گفت : خیلی‌ ه..رز..ه ایلوسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط