*درخواستی*
*درخواستی*
دو پارتی: وقتی که پیدات میکنه.
نکته: باهم رل هستید.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
ا/ت و باکوگو دیشب دعوای خیلی بدی کرده بودن.ا/ت وقتی که گفته بود:
«ترکت میکنم و دیگه بر نمیگردم.نمیخوام با ادمی مثله تو باشم.»
باکوگو گذاشته بود ا/ت بره. فکر میکرد که باز هم باهم اشتی میکنن ولی دیگه از این خبر ها نبود. این اشتباه خیلی بزرگی بود. ا/ت خونه رو ترک کرده بود.
ساعت ها گذشت. نه یک ساعت نه یک نیم ساعت. نه دو ساعت بلکه ساعت ها خبری از ا/ت نبود. باکوگو زیر لب به خودش لعنت میفرستاد. نگران ا/ت بود. ا/ت بیرون بود تو سرمای شب برفی. در ته دل باکوگو جنگ غوغا بود بابت اینکه بلایی سر ا/ت بیاد. لباس گرمشو سریع پوشید و از خونه زد بیرون. دنبال ا/ت میگشت. در فکر باکوگو این میگذشت نکنه ا/ت گم شده؟ نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟
همه جارو دنبال ا/ت میگشت تا بلاخره روی نیمکت پارک پیداش کرد. اومد سمتش و محکم ترین بغل اش را به ا/ت نشان داد. ا/ت با چشمان خیس به باکوگو خیره شد. باکوگو بر خودش باز هم لعنت فرستاد که چرا ا/ت که عشق زندگیش است را رنج داده. ا/ت با گریه گفت:
«تو که منو...»
باکوگو حرف ا/ت را با بوسه قطع کرد لن بوسه ی پر شور عمیق نشان دهنده که تمام دلتنگی هایش نسبت به ا/ت بود. با دل شکسته و مالکیت گفت:
«دوست دارم. دیگه اینشکلی از خونه نزن بیرون....نمیخوام از دستت بدم.»
صدای بم باکوگو ا/ت را دیوونه ی خودش کرد. ا/ت با سرخ شدن گفت:
«باکوگوووو!!!»
باکوگو با نزدیک شدن به گردن ا/ت و گذاشتن بوسه ی ملایم مالکیت امیز گفت:
«جانم؟»
حرف باکوگو بدتر ا/ت را سرخ میکرد. ا/ت با خجالت نگاهش میکرد. باکوگو با نگاه ملایمت مالکیت امیز گفت:
«دارایی من داره سرخ میشه. قشنگه فقط واسه ی من اینشکلی شو نه شخص دیگه تا اخر عمرمون.»
کنار گوش ا/ت با صدای جذاب اش ادامه داد:
«دوباره فکر از خونه زدن سراغت نیاد....نمیخوام بلایی سر داراییم بیاد. تو تنها دارایی مهم منی که تا الان دارم....بلایی سر خودت نیار عشقم.»
حرف های باکوگو و اون گرمی نفساش که به گوش ا/ت برخورد میکرد. ا/ت را بدتر مجذوب باکوگو میکرد. باکوگو بوسه ای کوتاه روی گردن ا/ت گذاشت. ا/ت را با یک حرکت بلند کرد....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
خدافظ تا پارت بعد. پارت بعد بدتر اکلیلیتون میکنم
دو پارتی: وقتی که پیدات میکنه.
نکته: باهم رل هستید.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
ا/ت و باکوگو دیشب دعوای خیلی بدی کرده بودن.ا/ت وقتی که گفته بود:
«ترکت میکنم و دیگه بر نمیگردم.نمیخوام با ادمی مثله تو باشم.»
باکوگو گذاشته بود ا/ت بره. فکر میکرد که باز هم باهم اشتی میکنن ولی دیگه از این خبر ها نبود. این اشتباه خیلی بزرگی بود. ا/ت خونه رو ترک کرده بود.
ساعت ها گذشت. نه یک ساعت نه یک نیم ساعت. نه دو ساعت بلکه ساعت ها خبری از ا/ت نبود. باکوگو زیر لب به خودش لعنت میفرستاد. نگران ا/ت بود. ا/ت بیرون بود تو سرمای شب برفی. در ته دل باکوگو جنگ غوغا بود بابت اینکه بلایی سر ا/ت بیاد. لباس گرمشو سریع پوشید و از خونه زد بیرون. دنبال ا/ت میگشت. در فکر باکوگو این میگذشت نکنه ا/ت گم شده؟ نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟
همه جارو دنبال ا/ت میگشت تا بلاخره روی نیمکت پارک پیداش کرد. اومد سمتش و محکم ترین بغل اش را به ا/ت نشان داد. ا/ت با چشمان خیس به باکوگو خیره شد. باکوگو بر خودش باز هم لعنت فرستاد که چرا ا/ت که عشق زندگیش است را رنج داده. ا/ت با گریه گفت:
«تو که منو...»
باکوگو حرف ا/ت را با بوسه قطع کرد لن بوسه ی پر شور عمیق نشان دهنده که تمام دلتنگی هایش نسبت به ا/ت بود. با دل شکسته و مالکیت گفت:
«دوست دارم. دیگه اینشکلی از خونه نزن بیرون....نمیخوام از دستت بدم.»
صدای بم باکوگو ا/ت را دیوونه ی خودش کرد. ا/ت با سرخ شدن گفت:
«باکوگوووو!!!»
باکوگو با نزدیک شدن به گردن ا/ت و گذاشتن بوسه ی ملایم مالکیت امیز گفت:
«جانم؟»
حرف باکوگو بدتر ا/ت را سرخ میکرد. ا/ت با خجالت نگاهش میکرد. باکوگو با نگاه ملایمت مالکیت امیز گفت:
«دارایی من داره سرخ میشه. قشنگه فقط واسه ی من اینشکلی شو نه شخص دیگه تا اخر عمرمون.»
کنار گوش ا/ت با صدای جذاب اش ادامه داد:
«دوباره فکر از خونه زدن سراغت نیاد....نمیخوام بلایی سر داراییم بیاد. تو تنها دارایی مهم منی که تا الان دارم....بلایی سر خودت نیار عشقم.»
حرف های باکوگو و اون گرمی نفساش که به گوش ا/ت برخورد میکرد. ا/ت را بدتر مجذوب باکوگو میکرد. باکوگو بوسه ای کوتاه روی گردن ا/ت گذاشت. ا/ت را با یک حرکت بلند کرد....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
خدافظ تا پارت بعد. پارت بعد بدتر اکلیلیتون میکنم
- ۲۶۱
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط