یک قدم مانده که قلبم متلاشی بشود

یک قدم مانده که قلبم متلاشی بشود
مثل آن روز که وقتی تو نباشی بشود

لمس دست تو به رسوا شدنم می ارزد
عشق آنست که منجر به حواشی بشود

دلم آنقدر صبور است که تنها باید
دلخوش رنگ امیدی که بپاشی بشود

خنده کن رنگ بگیرد در و دیوار دلم
خنده کن از‌ لبت‌ این حوضچه کاشی بشود

هر کجا میروی ای جان من آنی برگرد
یک قدم مانده که قلبم متلاشی بشود...
#خاصترین
دیدگاه ها (۲)

دفتر شعر من ای دوست ز تو نام گرفتقلمم از زخ زیبای تو الهام گ...

به سرم زد که کمی سمت عقب برگردمتا بفهمم که چرا غم زده و دل س...

شهر يک ديگ بزرگ است،خوب دقّت كرده باشىمردمش در جنب و جوشند ت...

مثنوی "هفتاد من" مولویمن اگر با من نباشم می شوم تنها ترینکیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط