دیری است دلم در به در و خانه به خانه
دیری است دلم در به در و خانه به خانه
تا کی ، به که یابد ز تو ای عشق ! نشانه
دانی که چه ای از پس این در به دری ها ؟
خواب سحری در پی کابوس شبانه
از خون دلم بر ورق جان کلماتی است
پیکی که دلم سوی تو کرده است روانه
با شور تو ، خون می زند از سینه برونم
چون ساقه که بشکافدش از پوست ، جوانه
خواهم که چو ققنوس بسوزم به لهیبت
چون میکشی ای آتش خوش سوز ! زبانه
بیگانه شدن از همگان جز ، تو یگانه
من دانم و تو ، ای زده قُفلی به دهانم !
آن قصّه که ز اغیار شنیدیّ و زما ، نه
تا کی ، به که یابد ز تو ای عشق ! نشانه
دانی که چه ای از پس این در به دری ها ؟
خواب سحری در پی کابوس شبانه
از خون دلم بر ورق جان کلماتی است
پیکی که دلم سوی تو کرده است روانه
با شور تو ، خون می زند از سینه برونم
چون ساقه که بشکافدش از پوست ، جوانه
خواهم که چو ققنوس بسوزم به لهیبت
چون میکشی ای آتش خوش سوز ! زبانه
بیگانه شدن از همگان جز ، تو یگانه
من دانم و تو ، ای زده قُفلی به دهانم !
آن قصّه که ز اغیار شنیدیّ و زما ، نه
- ۱.۸k
- ۱۸ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط