★彡 Part 26 彡★
★彡 Part 26 彡★
وارد اتاقم که شدیم، با گرمای شدید مواجه شدم.
درسته که زمستون بود ولی این حجم از گرما؟
هنوز هم نمیدونم چرا به نظرش اتاق سرد بود.
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم. انگار اونم گرمش شده بود.
آخخخ، عجب آدم لجبازی.
الان نه من به گرما اعتراف میکنم نه اون.
دوتا لجباز گیر هم افتادیم.
سعی کردم بیخیال بشم و به سمت میزم رفتم و خودم رو مشغول نشون دادم. اون هم رفت روی یکی از مبل ها پشت به من نشست.
با اینکه مثلا داشتم قرارداد ها رو امضا میکردم مدام نگاهش میکردم و میدیدم که با دست هاش خودش رو باد میزنه. منم دست کمی ازش نداشتم.
تا الان کتم رو درآورده بودم و کراواتم هم انداخته بودم یه گوشه.
با خودم میگفتم کاش همین پیراهن لعنتی رو هم دربیارم. مدام به خاطر آبرو داری خودم رو از این تصمیم منصرف میکردم. با یه پارچه هم مدام عرق پیشونیم رو پاک میکردم.
این فکر که هرچه زودتر این لباس رو دربیارم بدجور توی سرم بود و هر لحظه من رو بیشتر وادار میکرد.
لعنتی!
این اتاق خیلی گرمه!
"ببخشید؟"
نگاهم رو بالا دوختم. درست جلوی میزم وایستاده بود و صورتش گلگون شده بود. فکر میکنم من هم همین وضعیت رو داشته باشم. سرم رو پایین انداختم تا راحت تر اعتراف به گرما کنه.
"چیزی شده؟"
"خب، فقط، خواستم بپرسم کی میریم؟"
لعنتی!
"هر وقت بارون بند اومد."
"آها."
نگاهم رو بالا بردم. هنوز نرفته بود.
"و دیگه؟"
"هوففف."
عصبی شد.
"اتاق خیلی گرمه!"
لبخندی از سر موفقیت زدم.
وارد اتاقم که شدیم، با گرمای شدید مواجه شدم.
درسته که زمستون بود ولی این حجم از گرما؟
هنوز هم نمیدونم چرا به نظرش اتاق سرد بود.
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم. انگار اونم گرمش شده بود.
آخخخ، عجب آدم لجبازی.
الان نه من به گرما اعتراف میکنم نه اون.
دوتا لجباز گیر هم افتادیم.
سعی کردم بیخیال بشم و به سمت میزم رفتم و خودم رو مشغول نشون دادم. اون هم رفت روی یکی از مبل ها پشت به من نشست.
با اینکه مثلا داشتم قرارداد ها رو امضا میکردم مدام نگاهش میکردم و میدیدم که با دست هاش خودش رو باد میزنه. منم دست کمی ازش نداشتم.
تا الان کتم رو درآورده بودم و کراواتم هم انداخته بودم یه گوشه.
با خودم میگفتم کاش همین پیراهن لعنتی رو هم دربیارم. مدام به خاطر آبرو داری خودم رو از این تصمیم منصرف میکردم. با یه پارچه هم مدام عرق پیشونیم رو پاک میکردم.
این فکر که هرچه زودتر این لباس رو دربیارم بدجور توی سرم بود و هر لحظه من رو بیشتر وادار میکرد.
لعنتی!
این اتاق خیلی گرمه!
"ببخشید؟"
نگاهم رو بالا دوختم. درست جلوی میزم وایستاده بود و صورتش گلگون شده بود. فکر میکنم من هم همین وضعیت رو داشته باشم. سرم رو پایین انداختم تا راحت تر اعتراف به گرما کنه.
"چیزی شده؟"
"خب، فقط، خواستم بپرسم کی میریم؟"
لعنتی!
"هر وقت بارون بند اومد."
"آها."
نگاهم رو بالا بردم. هنوز نرفته بود.
"و دیگه؟"
"هوففف."
عصبی شد.
"اتاق خیلی گرمه!"
لبخندی از سر موفقیت زدم.
- ۲۵۵
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط