وقتی از ون پیاده شدیم چون جنگل تاریک بود و صداهای غیر قاب
وقتی از ون پیاده شدیم چون جنگل تاریک بود و صداهای غیر قابل تشخیصی به گوش میرسید چراغای موبایلامون رو روشن کردیم. چادر هارو جا گذاری کردیم و با کمک کوک و مانک تونستم یه آتیش کوچک اما پر از گرما و داغی درست کنیم صندلی هارو کنار هم گذاشتم و همگی دورهم نشستیم مادر و پدر با خاله که داشتن تعریف میکردنند مانک و جینا هم پچ پچ میکردن این وسط تنها کسایی که ساکت بودن و به درون شعله های آتیش خیره شده بودن فقط منو کوک بودیم
......
داشتم فک میکردم چرا بهش گفتم ازت طلاق میگیرم ما فقط یه بحث ساده باهم داشتیم که توی تمام زندگی مشترک ها پیش میاد
......
کم کم صندلی ها جمع شدند آتیش خاموش شد و هرکی به سمت چادر خودش میرفت جینا با مادر کوک و خاله کوک مانک هم با پدرکوک و منو کوک هم باهم.
.......
رفتم لباس های شبمو جایی از چادر عوض کردم تقریبا لباس بازی بود کوک هم کم کم. داشت بهم نزدیک میشد هرچقدر فاصله میگرفتم بیش تر نزدیک نزدیک میشد یهو خودشو نزدیک لاله گوشم کرد و حرف زد
.....
_الان جدی قرار بود بعد از ۵ سال زندگی مشترک از من طلاق بگیره خب منم حسودی کردم خواستم حرصشو در بیارم اما فک کردن به اینکه میخواد از من طلاق بگیره و مال مانک بشه. مغزمو منفجر میکرد چطور تونست جلوی من همچین حرفی بزنه.
.....
وارد چادر شدیم من که لباسام مناسب خوابیدن بود بنابراین عوضش نکردم اما ات گوشه ای از چادر رفت و شروع کرد به دراوردن لباساش اون بدن گندمی و ساعت شنیش مثل یه مجسمه زیبا بود که با هر بار دیدنش زبون به وجع می آمد دیگه به اتفاقای چند ساعت پیش فک نکردم
........
رفتم از کمر گرفتمش و تا حد ممکن به خودم نزدیمش کردم و لب زدم .....
ادامه دارد.
بابت اینکه کمی دیر گذاشتم معذرت میخوام یه مشکلی پیش اومده بود💞
......
داشتم فک میکردم چرا بهش گفتم ازت طلاق میگیرم ما فقط یه بحث ساده باهم داشتیم که توی تمام زندگی مشترک ها پیش میاد
......
کم کم صندلی ها جمع شدند آتیش خاموش شد و هرکی به سمت چادر خودش میرفت جینا با مادر کوک و خاله کوک مانک هم با پدرکوک و منو کوک هم باهم.
.......
رفتم لباس های شبمو جایی از چادر عوض کردم تقریبا لباس بازی بود کوک هم کم کم. داشت بهم نزدیک میشد هرچقدر فاصله میگرفتم بیش تر نزدیک نزدیک میشد یهو خودشو نزدیک لاله گوشم کرد و حرف زد
.....
_الان جدی قرار بود بعد از ۵ سال زندگی مشترک از من طلاق بگیره خب منم حسودی کردم خواستم حرصشو در بیارم اما فک کردن به اینکه میخواد از من طلاق بگیره و مال مانک بشه. مغزمو منفجر میکرد چطور تونست جلوی من همچین حرفی بزنه.
.....
وارد چادر شدیم من که لباسام مناسب خوابیدن بود بنابراین عوضش نکردم اما ات گوشه ای از چادر رفت و شروع کرد به دراوردن لباساش اون بدن گندمی و ساعت شنیش مثل یه مجسمه زیبا بود که با هر بار دیدنش زبون به وجع می آمد دیگه به اتفاقای چند ساعت پیش فک نکردم
........
رفتم از کمر گرفتمش و تا حد ممکن به خودم نزدیمش کردم و لب زدم .....
ادامه دارد.
بابت اینکه کمی دیر گذاشتم معذرت میخوام یه مشکلی پیش اومده بود💞
- ۱.۳k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط