« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Paet 23
ویوی لیانا:
پدر لیانا : لیانا نمی خوام الان وارد این موضوع بشی
لیانا : خیلی خب پس وارد موضوع میشم
و بعد از اونجا خارج شدم
بن سمت ماشینم رفتم و روشنش کردم و رفتم به سمت عمارت .
تمام شب خوابم نبرد.
هر بار که چشمهایم را میبستم، یک اسم در ذهنم تکرار میشد.
کانگ دوشیک.
مردی که شاید جواب تمام سؤالهای بیست سالهام را داشت.
صبح زود، قبل از طلوع کامل آفتاب، از اتاق بیرون آمدم.
اما به محض اینکه وارد سالن شدم، جونگکوک را دیدم.
روی مبل نشسته بود.
یک فنجان قهوه روی میز کنارش قرار داشت.
انگار اصلاً نخوابیده بود.
وقتی مرا دید، بلند شد.
ویوی جونگکوک :
وقتی لیانا به پدرش گفت که وارد موضوع میشم از عمارت زد بیرون من هم مقابل پدرش به تعظیم کوتاهی کردم و گفتم معذرت می خوام اما باید برم و از عمارت اومدم بیرون که دیدم که لیانا رفته
سوار ماشینم شدم و رفتم عمارت
دیدم رفته توی اتاقش برای همین هم مطمئن شدم عمارته و خیالم راحت شد و رفتم به سمت اتاق خودم و لباسام رو درآوردم و بعد هم لباس ورزشی هام رو پوشیدم و رفتم باشگاه تا ۴ صبح داشتم بوکس تمرین می کردم و بعد از تمرین هم رفتم اتاقم و رفتم حمام و بعدش لباسم رو عوض کردم و اومدم پایین و یه قهوه درست کردم و نشستم روی مبل وقتی لیانا اومد پایین بلند شدم و گفتم
جونگکوک: آمادهای؟
ویوی لیانا :
اخم کردم.
لیانا: برای چی؟
جونگکوک: برای پیدا کردن دوشیک.
چند ثانیه نگاهش کردم.
لیانا: از کی تا حالا اینقدر مهربون شدی؟
پوزخند زد.
جونگکوک: از وقتی فهمیدم ممکنه خودتو به کشتن بدی.
چشمهایم را چرخاندم.
اما حقیقت این بود که از حضورش خوشحال بودم.
حتی اگر به روی خودم نمیآوردم.
( پرش زمانی دو ساعت بعد )
من و جونگکوک داخل یک انبار قدیمی در حاشیه شهر ایستاده بودیم.
طبق اطلاعاتی که او پیدا کرده بود، یکی از افراد سابق دوشیک هنوز اینجا کار میکرد.
مردی حدوداً شصت ساله .
وقتی اسم دوشیک را شنید، رنگش پرید.
مرد: شماها کی هستین؟
جونگکوک کارت شناساییاش را روی میز انداخت.
جونگکوک: فقط جواب سؤال رو بده.
مرد با اضطراب آب دهانش را قورت داد.
لیانا: کانگ دوشیک کجاست؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد زیر لب گفت:
مرد: فکر میکردم مرده...
جونگکوک: یعنی زندهست؟
مرد سرش را پایین انداخت.
مرد: حدود یک سال پیش دیدمش.
قلبم تندتر زد.
لیانا: کجا ؟
مرد با تردید اطراف را نگاه کرد.
انگار میترسید کسی صدایش را بشنود.
مرد: یه روستای ساحلی...
خیلی دور از سئول.
اونجا با اسم جعلی زندگی میکرد.
نفسم را حبس کردم.
بالاخره.
بعد از بیست سال.
یک سرنخ واقعی.
اما درست در همان لحظه صدای شکستن شیشه از بیرون آمد.
همه برگشتیم.
و ناگهان...
بنگ !
گلولهای از پنجره عبور کرد.
مرد مقابل ما حتی فرصت فریاد زدن پیدا نکرد.
روی زمین افتاد.
خون روی کف انبار پخش شد.
شوکه شده بودم.
جونگکوک فوراً مرا پشت خودش کشید.
جونگکوک: بخواب!
چند گلوله دیگر شلیک شد.
شیشهها خرد شدند.
ضربان قلبم در گوشم میکوبید.
جونگکوک اسلحهاش را بیرون کشید و به سمت مهاجمان شلیک کرد.
بعد دستم را گرفت.
جونگکوک: باید بریم!
از در پشتی خارج شدیم و به سمت ماشین دویدیم.
نفسنفس میزدم.
هنوز صدای تیراندازی از پشت سرمان میآمد.
وقتی سوار ماشین شدیم، جونگکوک با سرعت حرکت کرد.
چند ثانیه بعد سکوت سنگینی بینمان حاکم شد.
و ناگهان متوجه چیزی شدم.
قبل از کشته شدن...
آن مرد یک کاغذ کوچک داخل جیب کت من گذاشته بود.
دستم لرزید.
کاغذ را بیرون آوردم.
روی آن فقط یک آدرس نوشته شده بود.
و زیرش یک جمله.
«اگر دنبال حقیقت مرگ مادرت هستی، قبل از اینکه دیر بشه اینجا رو پیدا کن.»
جونگکوک نگاهی به نوشته انداخت.
چهرهاش جدی شد.
جونگکوک: لیانا...
لیانا: چی؟
جونگکوک نگاهش را به جاده دوخت.
جونگکوک: فکر کنم یه نفر نمیخواد کانگ دوشیک پیدا بشه.
و همین یعنی...
ما به حقیقت خیلی نزدیک شدیم.
( پارت اصلی )
شرایط پارت بعدی :
۳۵ لایک
۲۵ کامنت
۱۰ بازنشر
و اینکه بانو ها اعتراف این دوتا مافیا خیلی نزدیکه اما کسی نمی داند که چگونه می خواهند اعتراف کنند 🌕✨
Paet 23
ویوی لیانا:
پدر لیانا : لیانا نمی خوام الان وارد این موضوع بشی
لیانا : خیلی خب پس وارد موضوع میشم
و بعد از اونجا خارج شدم
بن سمت ماشینم رفتم و روشنش کردم و رفتم به سمت عمارت .
تمام شب خوابم نبرد.
هر بار که چشمهایم را میبستم، یک اسم در ذهنم تکرار میشد.
کانگ دوشیک.
مردی که شاید جواب تمام سؤالهای بیست سالهام را داشت.
صبح زود، قبل از طلوع کامل آفتاب، از اتاق بیرون آمدم.
اما به محض اینکه وارد سالن شدم، جونگکوک را دیدم.
روی مبل نشسته بود.
یک فنجان قهوه روی میز کنارش قرار داشت.
انگار اصلاً نخوابیده بود.
وقتی مرا دید، بلند شد.
ویوی جونگکوک :
وقتی لیانا به پدرش گفت که وارد موضوع میشم از عمارت زد بیرون من هم مقابل پدرش به تعظیم کوتاهی کردم و گفتم معذرت می خوام اما باید برم و از عمارت اومدم بیرون که دیدم که لیانا رفته
سوار ماشینم شدم و رفتم عمارت
دیدم رفته توی اتاقش برای همین هم مطمئن شدم عمارته و خیالم راحت شد و رفتم به سمت اتاق خودم و لباسام رو درآوردم و بعد هم لباس ورزشی هام رو پوشیدم و رفتم باشگاه تا ۴ صبح داشتم بوکس تمرین می کردم و بعد از تمرین هم رفتم اتاقم و رفتم حمام و بعدش لباسم رو عوض کردم و اومدم پایین و یه قهوه درست کردم و نشستم روی مبل وقتی لیانا اومد پایین بلند شدم و گفتم
جونگکوک: آمادهای؟
ویوی لیانا :
اخم کردم.
لیانا: برای چی؟
جونگکوک: برای پیدا کردن دوشیک.
چند ثانیه نگاهش کردم.
لیانا: از کی تا حالا اینقدر مهربون شدی؟
پوزخند زد.
جونگکوک: از وقتی فهمیدم ممکنه خودتو به کشتن بدی.
چشمهایم را چرخاندم.
اما حقیقت این بود که از حضورش خوشحال بودم.
حتی اگر به روی خودم نمیآوردم.
( پرش زمانی دو ساعت بعد )
من و جونگکوک داخل یک انبار قدیمی در حاشیه شهر ایستاده بودیم.
طبق اطلاعاتی که او پیدا کرده بود، یکی از افراد سابق دوشیک هنوز اینجا کار میکرد.
مردی حدوداً شصت ساله .
وقتی اسم دوشیک را شنید، رنگش پرید.
مرد: شماها کی هستین؟
جونگکوک کارت شناساییاش را روی میز انداخت.
جونگکوک: فقط جواب سؤال رو بده.
مرد با اضطراب آب دهانش را قورت داد.
لیانا: کانگ دوشیک کجاست؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد زیر لب گفت:
مرد: فکر میکردم مرده...
جونگکوک: یعنی زندهست؟
مرد سرش را پایین انداخت.
مرد: حدود یک سال پیش دیدمش.
قلبم تندتر زد.
لیانا: کجا ؟
مرد با تردید اطراف را نگاه کرد.
انگار میترسید کسی صدایش را بشنود.
مرد: یه روستای ساحلی...
خیلی دور از سئول.
اونجا با اسم جعلی زندگی میکرد.
نفسم را حبس کردم.
بالاخره.
بعد از بیست سال.
یک سرنخ واقعی.
اما درست در همان لحظه صدای شکستن شیشه از بیرون آمد.
همه برگشتیم.
و ناگهان...
بنگ !
گلولهای از پنجره عبور کرد.
مرد مقابل ما حتی فرصت فریاد زدن پیدا نکرد.
روی زمین افتاد.
خون روی کف انبار پخش شد.
شوکه شده بودم.
جونگکوک فوراً مرا پشت خودش کشید.
جونگکوک: بخواب!
چند گلوله دیگر شلیک شد.
شیشهها خرد شدند.
ضربان قلبم در گوشم میکوبید.
جونگکوک اسلحهاش را بیرون کشید و به سمت مهاجمان شلیک کرد.
بعد دستم را گرفت.
جونگکوک: باید بریم!
از در پشتی خارج شدیم و به سمت ماشین دویدیم.
نفسنفس میزدم.
هنوز صدای تیراندازی از پشت سرمان میآمد.
وقتی سوار ماشین شدیم، جونگکوک با سرعت حرکت کرد.
چند ثانیه بعد سکوت سنگینی بینمان حاکم شد.
و ناگهان متوجه چیزی شدم.
قبل از کشته شدن...
آن مرد یک کاغذ کوچک داخل جیب کت من گذاشته بود.
دستم لرزید.
کاغذ را بیرون آوردم.
روی آن فقط یک آدرس نوشته شده بود.
و زیرش یک جمله.
«اگر دنبال حقیقت مرگ مادرت هستی، قبل از اینکه دیر بشه اینجا رو پیدا کن.»
جونگکوک نگاهی به نوشته انداخت.
چهرهاش جدی شد.
جونگکوک: لیانا...
لیانا: چی؟
جونگکوک نگاهش را به جاده دوخت.
جونگکوک: فکر کنم یه نفر نمیخواد کانگ دوشیک پیدا بشه.
و همین یعنی...
ما به حقیقت خیلی نزدیک شدیم.
( پارت اصلی )
شرایط پارت بعدی :
۳۵ لایک
۲۵ کامنت
۱۰ بازنشر
و اینکه بانو ها اعتراف این دوتا مافیا خیلی نزدیکه اما کسی نمی داند که چگونه می خواهند اعتراف کنند 🌕✨
- ۵۹۶
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط