« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Part 21
جونگسان: قبل از اینکه منو بکشی... بهتره بدونی مادرت چطور مرد.
دستم روی اسلحه سفت شد.
لیانا: حرفتو بزن.
جونگسان چند لحظه ساکت موند.
بعد نگاهش تاریک شد.
جونگسان: من نکشتمش.
اخم کردم.
لیانا: انتظار داری باور کنم؟
جونگسان: باورش به من ربطی نداره. حقیقت همینه.
باد سردی از سمت دریا وزید.
جونگسان ادامه داد:
جونگسان: کسی که مادرت رو کشت... نزدیکترین دوست پدرت بود.
برای چند ثانیه مغزم از کار افتاد.
لیانا: چی...؟
جونگسان: مردی که پدرت بیشتر از هرکسی بهش اعتماد داشت.
لیانا: اسمش.
جونگسان لبخند تلخی زد.
جونگسان: کانگ دوشیک.
این اسم را تا به حال نشنیده بودم.
اما نمیدانستم چرا قلبم ناگهان سنگین شد.
جونگسان: اون و پدرت مثل برادر بودن. سالها کنار هم کار میکردن.
لیانا: چرا باید مادرم رو بکشه؟
جونگسان لحظهای سکوت کرد.
جونگسان: چون مادرت چیزی فهمیده بود که نباید میفهمید.
چشمهایم باریک شد.
جونگسان: و دوشیک برای پنهان کردنش، دستش رو به خون آلوده کرد.
نفسم سنگین شد.
لیانا: الان کجاست؟
خنده کوتاهی کرد.
جونگسان: اگه کسی میدونست، تا الان پیداش کرده بود.
لیانا: یعنی چی؟
جونگسان: بعد از مرگ مادرت ناپدید شد. کامل.
انگار از روی زمین محو شده باشه.
نگاهم روی صورتش قفل شد.
جونگسان آرام گفت:
جونگسان: پلیس دنبالش گشت. دشمنها دنبالش گشتن. حتی پدرت.
هیچکس پیداش نکرد.
احساس کردم معمایی که سالها دنبالش بودم تازه شروع شده.
جونگسان قدمی عقب رفت.
جونگسان: اگه میخوای حقیقت رو بفهمی، من جواب نیستم.
لبخند مرموزی زد.
جونگسان: کانگ دوشیک رو پیدا کن.
اون تنها آدمیه که میتونه بهت بگه اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد.
در همان لحظه صدای آژیرها از دور شنیده شد.
جونگسان ناگهان خودش را داخل قایق انداخت.
سوجون فریاد زد:
سوجون: لیانا، شلیک کن!
اما انگشتم روی ماشه نرفت.
ذهنم فقط یک اسم را تکرار میکرد.
کانگ دوشیک...
مردی که سالها پیش ناپدید شده بود.
مردی که شاید قاتل مادرم بود.
و حالا...
تنها سرنخ من برای رسیدن به حقیقت.
( پارت هدیه )
Part 21
جونگسان: قبل از اینکه منو بکشی... بهتره بدونی مادرت چطور مرد.
دستم روی اسلحه سفت شد.
لیانا: حرفتو بزن.
جونگسان چند لحظه ساکت موند.
بعد نگاهش تاریک شد.
جونگسان: من نکشتمش.
اخم کردم.
لیانا: انتظار داری باور کنم؟
جونگسان: باورش به من ربطی نداره. حقیقت همینه.
باد سردی از سمت دریا وزید.
جونگسان ادامه داد:
جونگسان: کسی که مادرت رو کشت... نزدیکترین دوست پدرت بود.
برای چند ثانیه مغزم از کار افتاد.
لیانا: چی...؟
جونگسان: مردی که پدرت بیشتر از هرکسی بهش اعتماد داشت.
لیانا: اسمش.
جونگسان لبخند تلخی زد.
جونگسان: کانگ دوشیک.
این اسم را تا به حال نشنیده بودم.
اما نمیدانستم چرا قلبم ناگهان سنگین شد.
جونگسان: اون و پدرت مثل برادر بودن. سالها کنار هم کار میکردن.
لیانا: چرا باید مادرم رو بکشه؟
جونگسان لحظهای سکوت کرد.
جونگسان: چون مادرت چیزی فهمیده بود که نباید میفهمید.
چشمهایم باریک شد.
جونگسان: و دوشیک برای پنهان کردنش، دستش رو به خون آلوده کرد.
نفسم سنگین شد.
لیانا: الان کجاست؟
خنده کوتاهی کرد.
جونگسان: اگه کسی میدونست، تا الان پیداش کرده بود.
لیانا: یعنی چی؟
جونگسان: بعد از مرگ مادرت ناپدید شد. کامل.
انگار از روی زمین محو شده باشه.
نگاهم روی صورتش قفل شد.
جونگسان آرام گفت:
جونگسان: پلیس دنبالش گشت. دشمنها دنبالش گشتن. حتی پدرت.
هیچکس پیداش نکرد.
احساس کردم معمایی که سالها دنبالش بودم تازه شروع شده.
جونگسان قدمی عقب رفت.
جونگسان: اگه میخوای حقیقت رو بفهمی، من جواب نیستم.
لبخند مرموزی زد.
جونگسان: کانگ دوشیک رو پیدا کن.
اون تنها آدمیه که میتونه بهت بگه اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد.
در همان لحظه صدای آژیرها از دور شنیده شد.
جونگسان ناگهان خودش را داخل قایق انداخت.
سوجون فریاد زد:
سوجون: لیانا، شلیک کن!
اما انگشتم روی ماشه نرفت.
ذهنم فقط یک اسم را تکرار میکرد.
کانگ دوشیک...
مردی که سالها پیش ناپدید شده بود.
مردی که شاید قاتل مادرم بود.
و حالا...
تنها سرنخ من برای رسیدن به حقیقت.
( پارت هدیه )
- ۱.۲k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط