{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« ازدواج به اجبار »

« ازدواج به اجبار »
Part 25


ویوی لیانا:
صدای قدم‌ها لحظه به لحظه نزدیک‌تر می‌شد.
چند نفر بودند.
حداقل چهار یا پنج نفر.
جونگ‌کوک سریع نوار ضبط را برداشت و داخل جیبش گذاشت.
جونگ‌کوک: باید بریم.
لیانا: نه! هنوز نفهمیدیم دوشیک کجاست!
جونگ‌کوک فکش را روی هم فشار داد.
جونگ‌کوک: اگه الان بمیریم هیچ‌وقت هم نمی‌فهمیم.
صدای دویدن از پله‌ها آمد.
دیگر وقت نداشتیم.
جونگ‌کوک دستم را گرفت و مرا به سمت پنجره انتهای راهرو کشید.
قبل از اینکه چیزی بگویم، شیشه را شکست.
بادی سرد به صورتمان خورد.
لیانا: دیوونه شدی؟!
جونگ‌کوک: ترجیح میدم از پنجره بپرم تا گلوله بخورم.
چند ثانیه بعد هر دو از طبقه دوم پایین پریدیم.
روی زمین افتادم و دردم گرفت اما فرصت فکر کردن نداشتم.
جونگ‌کوک بازویم را گرفت و به سمت جنگل پشت خانه دوید.
پشت سرمان صدای فریاد مردها می‌آمد.
آن‌ها متوجه فرارمان شده بودند.
( پرش زمانی به بیست دقیقه بعد )
بالاخره توانستیم خودمان را به ماشین برسانیم.
در را بستم و نفس‌نفس زدم.
جونگ‌کوک ماشین را روشن کرد.
برای چند دقیقه فقط صدای موتور شنیده می‌شد.
بعد نگاهش به نوار ضبط افتاد.
جونگ‌کوک: باید بقیه‌ش رو گوش کنیم.
سرم را تکان دادم.
نوار را داخل دستگاه صوتی ماشین گذاشت.
صدای خش‌خش کوتاهی آمد.
و دوباره صدای پیرمرد پخش شد.
دوشیک:
«لیانا... اگر داری این صدا رو می‌شنوی، یعنی هنوز زنده‌ام یا حداقل قبل از مرگم فرصت گذاشتن این نوار رو داشتم.»
نفسم را حبس کردم.
«می‌دونم فکر می‌کنی من قاتل مادرت هستم.»
«اما حقیقت اینه که اون شب سعی کردم نجاتش بدم.»
چشم‌هایم گشاد شد.
جونگ‌کوک هم با دقت گوش می‌داد.
صدای دوشیک ادامه پیدا کرد.
«وقتی رسیدم، خیلی دیر شده بود.»
«اما قبل از مرگش یه چیز بهم سپرد.»
دستم مشت شد.
«یه کلید.»
کلید...؟
«کلیدی که بیست ساله به خاطرش آدم‌ها کشته میشن.»
احساس کردم قلبم تندتر می‌زند.
«و چیزی که پشت اون قفل شده... دلیل اصلی مرگ مادرت بود.»
سکوتی کوتاه در نوار افتاد.
بعد دوشیک با صدایی جدی‌تر گفت:
«اگر می‌خوای حقیقت رو بفهمی، به انبار شماره ۷ در بندر قدیمی اینچئون برو.»
«اونجا چیزی پیدا می‌کنی که همه چیز رو تغییر میده.»
نوار ناگهان قطع شد.
سکوت ماشین سنگین شد.
لیانا: انبار شماره ۷...
جونگ‌کوک آرام زمزمه کرد:
جونگ‌کوک: یعنی هنوز سرنخ باقی مونده.
اما درست همان لحظه تلفن جونگ‌کوک زنگ خورد.
او به صفحه نگاه کرد.
اخم‌هایش درهم رفت.
لیانا: کیه؟
چند ثانیه جواب نداد.
بعد تماس را وصل کرد.
صدای مردی از آن طرف خط آمد.
مرد: آقای جونگ‌کوک... ما یه مشکل داریم.
جونگ‌کوک: چی شده؟
مرد مکث کرد.
مرد: پدر لیانا ناپدید شده.
نفسم بند آمد.
چی...؟
جونگ‌کوک ماشین را کنار جاده متوقف کرد.
مرد ادامه داد:
پدرش حدود دو ساعت پیش از خونه خارج شده.
هیچ محافظی همراهش نبوده.
و از اون موقع کسی نتونسته پیداش کنه.
گوشی از دستم سر خورد.
همان لحظه یک فکر ترسناک به ذهنم رسید.
اگر پدرم هم دنبال دوشیک رفته باشد...
پس شاید بعد از بیست سال...
آن دو دوباره قرار بود همدیگر را ببینند.
و این نمی‌توانست اتفاقی باشد.
چون حس می‌کردم...
کسی قبل از ما به حقیقت رسیده است.
( پارت هدیه )
دیدگاه ها (۹)

« ازدواج به اجبار »Part 26ویوی لیانا:تمام مسیر تا اینچئون، ذ...

« ازدواج به اجبار »Part 27 ویوی لیانا:قلبم آن‌قدر محکم می‌کو...

« ازدواج به اجبار »Part 24 ویوی لیانا:جونگ‌کوک گفت که بهتره ...

« ازدواج به اجبار »Paet 23 ویوی لیانا:پدر لیانا : لیانا نمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط