{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( پارت ۱۴ ):

( پارت ۱۴ ):






حتما قراره خبر خاصی بشنوم! سوزان بلند شد و اومد سمتم.

سوزان:

- هی خانم بازیگر! با این آرایش، شکل الهه های معبد شدی!

- سلام به همگی! مرسی سوزان. اما من الهه بودم!

جرارد با این حرفم گفت:

- اوه! پس حتما باید یه دستی به این الهه رسوند!

و اومد سمتم.

- اوه خدای من! با این حساب این الهه ی زیبا نیازی به تعریف ما نداره!

لبخندی بهش زدم و با هم دست دادیم و بوسش کردم.

من:

- حالا یکی به من میگه این جا چه خبره؟

سلینا دستش رو به هم کوفت و گفت:

- آره عزیزم! من بهت میگم.

سرش رو کمی خم کرد و از پشت من به پیانیست گفت:

- شروع کن لطفا!

با شنیدن آهنگ تولدت مبارک به همشون نگاه کردم.

من:

- اوه، کام آن! بی خیال! تولد من؟ خیلی مونده!

جرارد صندلیم رو داد عقب تا بشینم و بعد خودش نشست. همه سکوت کردیم تا آهنگ تموم شه. وقتی آهنگ تموم شد، همه دست زدیم و سلینا شروع کرد به حرف زدن.

- چند هفته دیگه یعنی شیشِ جون، تولدته! و از اون جا که شما فردا سفر تفریحیت شروع میشه، گفتیم پیش پیش یه جشن دوستانه و دور همی گرفته باشیم! بالاخره باید یه کیکی بدی و یه کادوئی بگیری!

من:

- ممنونم دوستای خوبم. واقعا نیاز نبود! ممنون، اما کیک بی کیک! شماها هفته ی پیش کیک خوردین بابا!

اِدموند جعبه ی کوچیکی از جیبش در آورد.

- خسیس نباش جیــنا! این از طرف من و آنیکا. چون باید برم، کادوی من رو زودتر از همه قبول کن!

سری تکون دادم و جعبه رو ازش گرفتم. وقتی نگاه منتظر همشون رو دیدم، به چهره های مثل علامت سوالشون خندیدم و گفتم:

- بی خیال! می دونید که من کادوهاتون رو باز نمی کنم. بعدا که استفادشون کردم می بینید!

همشون می دونستن که من اخلاقای خاص خودم رو دارم و از حرفم بر نمی گردم! برای همین هر کی کادوش رو داد و یه جوری خوشحالیش رو ابراز کرد! امروز، روز آخری بود که می دیدمشون و متوجه بودم که سعی دارن آخرین روز، یه روز خاطره انگیز شه! چون معلوم نبود دفعه ی بعدی که من تو این جمع هستم، کِی می تونه باشه؟! من و دوستای چند ساله ام، حالا دیگه مثل یه خانواده ی گرم و صمیمی بودیم و این اولین باری بود که ما از هم، برای این مدت طولانی دور می شدیم! از این فکر، خودمم کمی ناراحت شدم. اما خب بالاخره بر می گشتم و می دیدمشون!

کم کم با همه خداحافظی کردم و هر کی رفت پیِ کارش و جرارد هم موند که من رو برسونه! تو راه، خودم بودم که بحث رو شروع کردم.

من:

- سوزان خیلی دوستت داره جرارد! وقتی رفتم، دلم می خواد زنگ بزنی و خوشحالم کنی!

برگشتم سمتش.

- می دونی که با چی؟! با خبر نامزدیت!

لبخند بی جونی زد.

- بدون تو نامزدی بگیریم؟

- خب من تا عروسیتون بر می گردم!

یهو فهمیدم چی گفت! « بدون تو نامزدی بگیریم؟! » با صدای بلندی گفتم:

- وای، نه! بالاخره فهمیدی هیچکس بهتر از سوزان نمیشه؟!

جرارد:

- فهمیدم هیچ وقت نمی تونی من رو به جز یه دوست ببینی! وقتی دیدم سوزان من رو دوست داره، ازش خواستم یه مدتی رو با هم زندگی کنیم! هم من فرصت دارم یه چیزایی رو فراموش کنم و هم فرصت دارم به زندگی با سوزان فکر کنم.

- این عالیه پسر! تو داری یه فرصت به خودتون میدی! عالیه! سوزان جذاب و مهربونه! اون فوق العاده است! مطمئنم همه جوره جذبش میشی!

جرارد:

- امیدوارم! دعا کن برامون.

دستم رو گذاشتم رو گردنبندِ صلیبم که همیشه همراهم بود و بوسیدمش.

- شما خوشبخت میشید! مطمئنم.

کنار نگه داشت.

- تو هیچ وقت اشتباه حرف نمی زنی! من می دونم. امیدوارم بتونم با سوزان دووم بیارم! چون می دونم به خاطر احساسات لطیفش، اگه جدا شیم، براش بد میشه!

رفتم جلو و صورتش رو بوسیدم!

- من تا مدتی که تو کِشتی ام، گوشی ندارم! به محض این که برسم شارلوت تاون، اگه بتونم تماس می گیرم! اگه نه که اولین تماس ما میره برای چند ماه بعد که من می رسم ایران! چون توقفمون تو شارلوت، خیلی زیاد نیست!

از ماشین پیاده شدم و به پنجره ی اتاقم نگاه کردم! درست حدس زدم! نگاهی که حس ششمم به من می گفت بابام بود! داشت از اون جا نگام می کرد!

"جسیکا پرونی"



با صدای ماریا که گفت سلام به خودم اومدم. سرم رو بی هیچ حرفی براش به نشونه ی سلام تکون دادم. نگاهم کرد و چیزی نگفت. دستم رو بلند کردم و به نشونه ی برو بشین تکون دادم. با تعجب گفت:

- چرا حرف نمی زنی؟ داری نگرانم می کنی جسیکا!

- ماریا، اصلا بیا بشین تا باهات حرف بزنم.

ماریا با چشمایی که کمی گرد شده بود، سری تکون داد و روی اولین مبلی که بود نشست. منم آداب میزبانی رو به جا آوردم و براش چای بردم. همیشه از قهوه متنفر بود و این رو می دونستم! نشستم رو به روش و بهش خیره شدم. کمی نگاهم کرد و وقتی دید که
دیدگاه ها (۲)

( پارت ۱۵ ): کم کم با همه خداحافظی کردم و هر کی رفت پیِ کار...

( پارت ۱۶ ): (( ببخشید که یه ذره دیر شد +_+ )) !!!نشستم رو ب...

( پارت ۱۳ ):کیف سامسونتش رو دو دستی و به زور از کنار مبل برد...

( پارت ۱۲ ): خوان با هیجان جواب داد: -الو کارلوس منتظرت بو...

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

جنگل نفرین شده پارت ۶

جنگل نفرین شده پارت ۸

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

پارت ۱۶

جنگل نفرین شده پارت ۷

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

جنگل نفرین شده پارت ۱۳

جنگل نفرین شده پارت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط