{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( پارت ۱۵ ):

( پارت ۱۵ ):






کم کم با همه خداحافظی کردم و هر کی رفت پیِ کارش و جرارد هم موند که من رو برسونه! تو راه، خودم بودم که بحث رو شروع کردم.

من:

- سوزان خیلی دوستت داره جرارد! وقتی رفتم، دلم می خواد زنگ بزنی و خوشحالم کنی!

برگشتم سمتش.

- می دونی که با چی؟! با خبر نامزدیت!

لبخند بی جونی زد.

- بدون تو نامزدی بگیریم؟

- خب من تا عروسیتون بر می گردم!

یهو فهمیدم چی گفت! « بدون تو نامزدی بگیریم؟! » با صدای بلندی گفتم:

- وای، نه! بالاخره فهمیدی هیچکس بهتر از سوزان نمیشه؟!

جرارد:

- فهمیدم هیچ وقت نمی تونی من رو به جز یه دوست ببینی! وقتی دیدم سوزان من رو دوست داره، ازش خواستم یه مدتی رو با هم زندگی کنیم! هم من فرصت دارم یه چیزایی رو فراموش کنم و هم فرصت دارم به زندگی با سوزان فکر کنم.

- این عالیه پسر! تو داری یه فرصت به خودتون میدی! عالیه! سوزان جذاب و مهربونه! اون فوق العاده است! مطمئنم همه جوره جذبش میشی!

جرارد:

- امیدوارم! دعا کن برامون.

دستم رو گذاشتم رو گردنبندِ صلیبم که همیشه همراهم بود و بوسیدمش.

- شما خوشبخت میشید! مطمئنم.

کنار نگه داشت.

- تو هیچ وقت اشتباه حرف نمی زنی! من می دونم. امیدوارم بتونم با سوزان دووم بیارم! چون می دونم به خاطر احساسات لطیفش، اگه جدا شیم، براش بد میشه!

رفتم جلو و صورتش رو بوسیدم!

- من تا مدتی که تو کِشتی ام، گوشی ندارم! به محض این که برسم شارلوت تاون، اگه بتونم تماس می گیرم! اگه نه که اولین تماس ما میره برای چند ماه بعد که من می رسم ایران! چون توقفمون تو شارلوت، خیلی زیاد نیست!

از ماشین پیاده شدم و به پنجره ی اتاقم نگاه کردم! درست حدس زدم! نگاهی که حس ششمم به من می گفت بابام بود! داشت از اون جا نگام می کرد!

"جسیکا پرونی"



با صدای ماریا که گفت سلام به خودم اومدم. سرم رو بی هیچ حرفی براش به نشونه ی سلام تکون دادم. نگاهم کرد و چیزی نگفت. دستم رو بلند کردم و به نشونه ی برو بشین تکون دادم. با تعجب گفت:

- چرا حرف نمی زنی؟ داری نگرانم می کنی جسیکا!

- ماریا، اصلا بیا بشین تا باهات حرف بزنم.

ماریا با چشمایی که کمی گرد شده بود، سری تکون داد و روی اولین مبلی که بود نشست. منم آداب میزبانی رو به جا آوردم و براش چای بردم. همیشه از قهوه متنفر بود و این رو می دونستم! نشستم رو به روش و بهش خیره شدم. کمی نگاهم کرد و وقتی دید که من حرفی نمی زنم، گفت:

- خب جسیکا! می شنوم. چی باعث شده که تو این طوری بترسی؟

شروع کردم به بازی با انگشتای دستم. همیشه وقتی استرس داشتم یا می ترسیدم این کار رو می کردم! الان دیگه ماریا پیشم بود، پس هیچ اتفاقی برام نمی افتاد. نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم از اول خوابم تا آخرش رو براش تعریف کردن.

صحبتم که تموم شد، لب پایینم رو محکم گاز گرفتم. جالب این بود که این خوابم رو بر خلاف خوابای دیگه ام مو به موش یادم بود! شاید به خاطر ترس زیاد بود!

ماریا اومد کنارم نشست و دستام رو گرفت تو دستش و گفت:

- جسیکا! این فقط یک خواب بوده. پس تمومش کن. این ترس لعنتی واسه چیه؟

- ماریا، خیلی واقعی بود! خیلی زیاد.

- بسه دیگه! شدی اندازه یه دختر چهار ساله! یه دختر ترسو. تمومش کن این بحث بی معنی رو!

دست گذاشته بود رو نقطه ضعفم و شخصیتم رو دست پایین می گرفت. اخمی کردم و گفتم:

- من ترسو نیستم.

- خب ثابت کن!

- چه طوری؟

- میری تو اتاقت، در رو می بندی و گوشیت رو برمی داری. روی تختت رو مرتب می کنی و رو تختیت رو هم عوض می کنی. بعد در اتاق رو باز می کنی و میای پیش من! چه طوره؟

تردید داشتم. از اتاق خودم می ترسیدم! اما برای این که به ماریا ثابت کنم که در اون حد هم ترسو نیستم، باشه ای گفتم و از جام بلند شدم. توی راهرو بلند گفتم:

- از خودت پذیرایی کن.

و رفتم توی اتاقم و در رو بستم. این از قدم اول که خوب بود! با قدم های آروم رفتم سمت عسلی و گوشیم رو برداشتم و گذاشتم تو جیب شلوار جینم. ترس داشتم! یک لحظه صدای جیغم توی خواب واسم تکرار شد. قلبم تند تند می زد و این رو به خوبی حس می کردم. یک جیغ دیگه! دستم رو گذاشتم روی گوشم و فشار دادمش. خدایا، فقط یک خواب بوده! من چرا این قدر می لرزم؟

میز تلویزیون جلوی تختم که از چوب بود، صدا داد. با این که می دونستم چون توش خالیه این طوری صدا میده، اما از جام پریدم. نفسام تند و کشیده شده بود! صدای اَرّه توی گوشم پیچید! نتونستم کاری کنم و جیغ کشیدم. همش دور خودم می چرخیدم و اصلا توی این زمان نبودم. همه جا رو، اون جنگل توی خواب می دیدم! یک لحظه در اتاق به شدت باز شد. جیغی کشیدم و رفتم پشت تخت! انگار که تازه به زمان خودم برگشته باشم. دیگه جنگلی نبود. صدای قدم هایی اومد و بعدش ماریا
دیدگاه ها (۱)

( پارت ۱۶ ): (( ببخشید که یه ذره دیر شد +_+ )) !!!نشستم رو ب...

😳 😜 😜

( پارت ۱۴ ):حتما قراره خبر خاصی بشنوم! سوزان بلند شد و اومد ...

( پارت ۱۳ ):کیف سامسونتش رو دو دستی و به زور از کنار مبل برد...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

هنوز وقتی تویِ فکر می‌رم و می‌بینم که دیگه کنار من نیستی غمگ...

part 8همینجوری داشتم نگاش میکردم که چشمش به من خورد چند لحظه...

part 6که یهو مچ دستم کشیده شد و دوباره برگشتم سرجام سرمو بال...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و یکم: شورشِ کوچک و مراقبت‌هایِ...

همسایه طبقه بالا

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

part ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط