"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۲۶
صبح روز بعد همشون روی میز صبحانه نشسته بودن. با اینکه جونگکوک اصلا نمیخواست به پایین بیان ولی با اسرار دیار سر میز حاضر شدن تا بی احترامی نشه. با چیزهای که سر میز از مادر جونگکوک شنید متوجه شد که پدر جونگکوک و جانی دیشب به سفر کاری رفتن و الان نبودن. برای همین همه حضور داشتن جز اونا.
درحال حاضر لباسهای مناسبی به تن داشت که به جولین تعلق داشت و الان کنارش روی صندلی نشسته بود و با مهربانی باهاش رفتار میکرد و گاهی حرف میزد.
حالا جولین با لبخند نگاهش میکرد و گفت: حالت خوبه عزیزم؟..چیزی نیاز نداری؟
دیار لبخندی بهش زد و سرش رو به معنی (نه) تکون داد. هر چیزی که روی میز گذاشته شده بود رو توی ظرف خودش هم میدید. چون جونگکوک هنوز درگیر غذا کشیدن براش بود.
با اینکه دیار چندبار جلوش رو گرفته بود ولی انگار تمومی نداشت.
_همهاش رو باید بخوری..
دیار لبخندی زد و شروع کرد. همهاش نگاه های سنگین جینا و مادرش رو احساس میکرد.
ازشون حس خوبی نمیگرفت ولی انگار جانی شبیه مادر و خواهرش نبود. پسر مهربونی به نظر میومد.
کمی بعد احساس کرد جونگکوک داره چیزی بهش میگه.
_از اون پسره مین سوک خبری نشده؟
دیار با تعجب بهش نگاه کرد و سرش رو به معنی نه تکون داد. به نظر میومد هنوزم حواسش به پسرای اطرافش هست. این یه چیز خوشایند براش به حساب میومد. برای همین لبخند زد و لبش رو گاز گرفت. سپس چشمش به سومی خورد که با نگاه بدی بهش خیره بود. با دیدنش خنده از روی لبهاش محو شد و فورا نگاهش رو دزدید.
چشمای اون زن مثل سم اثر میکردن. چرا اینطوری بود؟
بعد اینکه صبحانشون رو خوردن، همه تو پذیرایی جمع بودن و دیار با دیدن هوای آفتابی امروز دلش میخواست به حیاط بره و چرخی بزنه. ولی تصمیم گرفت بزارتش برای بعد.
چون به نظر میومد جونگکوک کار مهمی داره که اینجا نشستن.
جینا: راستی عزیزم..اتفاق خاصی افتاده که نمیتونی حرف بزنی؟..چمیدونم..مثلاً از وقتی بدنیا اومدی همینطور بود؟
دیار از سوالش تعجب نکرد برای همین لبخندی زد و سرش رو به معنی نه تکون داد. خوب یادش بود که دو سال پیش میتونست حرف بزنه.
جونگکوک چیزی نگفت. به نظر میومد خیلی تعجب کرده و کنجکاو شده.
کمی بعد درهای شیشهای عمارت باز شدن و چند شخص که یک جعبه خیلی بزرگ دستشون بود، وارد سالن شدن.
_خسته نباشید جناب جئون.. درخواستی که میخواستین رو براتون آوردیم.
جونگکوک سری تکون داد و گفت: بازش کنید..
مردها شروع کردن به باز کردن جعبه و بقیه تمام مدت با تعجب کنجکاوی منتظر بودن ببینن چی توی جعبه قرار داره.
خود دیار هم تعجب کرده بود و از چیزی خبر نداشت.
بعد اینکه شی رو کاملا از جعبه بیرون آوردن دیار با خوشحالی دستش رو جلوی دهانش گذاشت. چشماش از ذوق برق میزدن و از جاش بلند شد و به سمتش رفت.
یه پیانو بزرگ و زیبا روبه روش قرار داشت که رنگش سفید بود.نمیدونست از خوشحالی چیکار کنه.
قبل از اینکه پیانو رو لمس کنه برگشت و جونگکوک رو بغل کرد. محکم دستاش رو دور گردنش حلقه کرد و گونهاش رو بو*ید.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۲۶
صبح روز بعد همشون روی میز صبحانه نشسته بودن. با اینکه جونگکوک اصلا نمیخواست به پایین بیان ولی با اسرار دیار سر میز حاضر شدن تا بی احترامی نشه. با چیزهای که سر میز از مادر جونگکوک شنید متوجه شد که پدر جونگکوک و جانی دیشب به سفر کاری رفتن و الان نبودن. برای همین همه حضور داشتن جز اونا.
درحال حاضر لباسهای مناسبی به تن داشت که به جولین تعلق داشت و الان کنارش روی صندلی نشسته بود و با مهربانی باهاش رفتار میکرد و گاهی حرف میزد.
حالا جولین با لبخند نگاهش میکرد و گفت: حالت خوبه عزیزم؟..چیزی نیاز نداری؟
دیار لبخندی بهش زد و سرش رو به معنی (نه) تکون داد. هر چیزی که روی میز گذاشته شده بود رو توی ظرف خودش هم میدید. چون جونگکوک هنوز درگیر غذا کشیدن براش بود.
با اینکه دیار چندبار جلوش رو گرفته بود ولی انگار تمومی نداشت.
_همهاش رو باید بخوری..
دیار لبخندی زد و شروع کرد. همهاش نگاه های سنگین جینا و مادرش رو احساس میکرد.
ازشون حس خوبی نمیگرفت ولی انگار جانی شبیه مادر و خواهرش نبود. پسر مهربونی به نظر میومد.
کمی بعد احساس کرد جونگکوک داره چیزی بهش میگه.
_از اون پسره مین سوک خبری نشده؟
دیار با تعجب بهش نگاه کرد و سرش رو به معنی نه تکون داد. به نظر میومد هنوزم حواسش به پسرای اطرافش هست. این یه چیز خوشایند براش به حساب میومد. برای همین لبخند زد و لبش رو گاز گرفت. سپس چشمش به سومی خورد که با نگاه بدی بهش خیره بود. با دیدنش خنده از روی لبهاش محو شد و فورا نگاهش رو دزدید.
چشمای اون زن مثل سم اثر میکردن. چرا اینطوری بود؟
بعد اینکه صبحانشون رو خوردن، همه تو پذیرایی جمع بودن و دیار با دیدن هوای آفتابی امروز دلش میخواست به حیاط بره و چرخی بزنه. ولی تصمیم گرفت بزارتش برای بعد.
چون به نظر میومد جونگکوک کار مهمی داره که اینجا نشستن.
جینا: راستی عزیزم..اتفاق خاصی افتاده که نمیتونی حرف بزنی؟..چمیدونم..مثلاً از وقتی بدنیا اومدی همینطور بود؟
دیار از سوالش تعجب نکرد برای همین لبخندی زد و سرش رو به معنی نه تکون داد. خوب یادش بود که دو سال پیش میتونست حرف بزنه.
جونگکوک چیزی نگفت. به نظر میومد خیلی تعجب کرده و کنجکاو شده.
کمی بعد درهای شیشهای عمارت باز شدن و چند شخص که یک جعبه خیلی بزرگ دستشون بود، وارد سالن شدن.
_خسته نباشید جناب جئون.. درخواستی که میخواستین رو براتون آوردیم.
جونگکوک سری تکون داد و گفت: بازش کنید..
مردها شروع کردن به باز کردن جعبه و بقیه تمام مدت با تعجب کنجکاوی منتظر بودن ببینن چی توی جعبه قرار داره.
خود دیار هم تعجب کرده بود و از چیزی خبر نداشت.
بعد اینکه شی رو کاملا از جعبه بیرون آوردن دیار با خوشحالی دستش رو جلوی دهانش گذاشت. چشماش از ذوق برق میزدن و از جاش بلند شد و به سمتش رفت.
یه پیانو بزرگ و زیبا روبه روش قرار داشت که رنگش سفید بود.نمیدونست از خوشحالی چیکار کنه.
قبل از اینکه پیانو رو لمس کنه برگشت و جونگکوک رو بغل کرد. محکم دستاش رو دور گردنش حلقه کرد و گونهاش رو بو*ید.
- ۱.۸k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط