"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۲۸
بعد از اون جونگکوک دستور داد که پیانو رو درون اتاق کارش بزارن تا هر وقت که داشت کار میکرد دیار رو موقع پیانو زدن ببینه.
دیار از این پیشنهادش خیلی خوشحال شد. بعدش وقتی جونگکوک بهش گفت که باید به کارهاش رسیدگی کنه، از خونه خارج شد.
حالا به درخواست جولین به اتاقش اومده بودن متوجه شده بود جولین یه نویسنده کتاب داستان بود و برای داستان هاش به طرح و نقش شخصیت ها احتیاج داشت. برای همین دیار قبول کرد که کار های طراحی رو براش انجام بده.
کتابش نزدیک سی صفحه بود و تقریبا شش شخصیت داشت. دیار باید براش طراحی میکرد و موضوع هر صفحه رو طراحی میکرد.
برای انتشار کتاب وقت زیادی داشتن پس نیاز به عجله نبود. پس تصمیم گرفتن از هفته دیگه کارشون رو شروع کنن.
ساعت نزدیک 8 شب بود و جونگکوک هنوز به خونه نیومده بود. تصمیم گرفت حواسش رو به جولین بده که در حال نشون دادن لباس هاش به دیار بود و اینکه امشب میخواست به پارتی بره و کراشش هم اونجا حضور داشت.
یه لباس رو براش انتخاب کرد که بپوشه. سپس تو آرایش کردن کمکش کرد و جولین عین یه پرنسس زیبا شده بود. کلی از دیار تشکر کرد و در آخر با بوسیدن گونهاش از اتاق خارج شد. احتمالا تا دیر وقت تو پارتی خوشمیگذروند و دیار با رفتن جولین احساس میکرد خیلی حوصلهاش سر رفته.
از اتاقش خارج شد تا به پایین بره، اما بین راه جانی رو دید که داشت بهش نزدیک میشد.
جانی:سلام..وقتت خالیه؟
دیار بهش لبخندی زد و گوشیش رو بیرون آورد. سپس براش تایپ کرد.«اره وقتم خالیه..تو خبری از جونگکوک نداری؟»
جانی: آمم..جونگکوک معمولا تا دیر وقت سر کار هست و احتمالا امشب خیلی کار سرش ریخته چون هنوز نیومد.
دیار کمی نا امید شد و براش تایپ کرد.«خیلی دلم براش تنگ شده..نمیشه بریم پیشش؟»
جانی متن رو خوند و خندید.
جانی:میشه ولی کاش زودتر میگفتی..چون حداکثر تا یکساعت دیگه به خونه بیاد..راهش هم دوره.
دیار نفس کلافهای کشید و با ناراحتی به زمین خیره شد.
جانی:میخوای بریم حیاط یکم هوا بخوریم و بگردیم؟
دیار بهش نگاه کرد و کمی فکر کرد. حداقل اینطوری یکم سرگرم میشد. پس قبول کرد.
به همراه هم از عمارت خارج شدن و وارد حیاط شدن. جانی اونو به سمتی که تاب بود هدایت کرد و باهم رو یه تاب نشستن...
نور مهتابی و لامپ های حیاط صورتشون رو روشن کرده بود و میتونستن چهره های هم رو ببینن.
جانی: تو چند سالته دیار؟
دیار براش تایپ کرد.«۱۹ سالمه، تو چی؟»
جانی: اوه حدس میزدم..من ۲۱ سالمه..
دیار سری تکون داد، همه حواسش پیش جونگکوک بود و به ندرت جواب میداد.
جانی: جونگکوک خیلی سنش از تو بیشتره..چطور باهاش کنار میای؟..منظورم اینه که معذب نیستی؟
دیار نگاهی بهش انداخت و متعجب شده بود. خواست چیزی بگه که متوجه شد سایه جسم بلندی صورت هاشون رو تاریک کرده.
به روبه روش نگاه کرد و متوجه شد جونگکوک با
چشمهایی به خون نشسته ای به جانی خیره بود و دستهای مشت شدهاش گویای همه چیز بود.
دیار با ترس و ناراحتی از جاش بلند شد و آروم به سمت جونگکوک رفت. به نظر میومد حرفاشون رو شنیده بود.
_دیار برو گمشو داخل..
با شنیدن این حرفش جا خورد و بغض کرد. چرا باهاش اینطوری حرف زد؟
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۲۸
بعد از اون جونگکوک دستور داد که پیانو رو درون اتاق کارش بزارن تا هر وقت که داشت کار میکرد دیار رو موقع پیانو زدن ببینه.
دیار از این پیشنهادش خیلی خوشحال شد. بعدش وقتی جونگکوک بهش گفت که باید به کارهاش رسیدگی کنه، از خونه خارج شد.
حالا به درخواست جولین به اتاقش اومده بودن متوجه شده بود جولین یه نویسنده کتاب داستان بود و برای داستان هاش به طرح و نقش شخصیت ها احتیاج داشت. برای همین دیار قبول کرد که کار های طراحی رو براش انجام بده.
کتابش نزدیک سی صفحه بود و تقریبا شش شخصیت داشت. دیار باید براش طراحی میکرد و موضوع هر صفحه رو طراحی میکرد.
برای انتشار کتاب وقت زیادی داشتن پس نیاز به عجله نبود. پس تصمیم گرفتن از هفته دیگه کارشون رو شروع کنن.
ساعت نزدیک 8 شب بود و جونگکوک هنوز به خونه نیومده بود. تصمیم گرفت حواسش رو به جولین بده که در حال نشون دادن لباس هاش به دیار بود و اینکه امشب میخواست به پارتی بره و کراشش هم اونجا حضور داشت.
یه لباس رو براش انتخاب کرد که بپوشه. سپس تو آرایش کردن کمکش کرد و جولین عین یه پرنسس زیبا شده بود. کلی از دیار تشکر کرد و در آخر با بوسیدن گونهاش از اتاق خارج شد. احتمالا تا دیر وقت تو پارتی خوشمیگذروند و دیار با رفتن جولین احساس میکرد خیلی حوصلهاش سر رفته.
از اتاقش خارج شد تا به پایین بره، اما بین راه جانی رو دید که داشت بهش نزدیک میشد.
جانی:سلام..وقتت خالیه؟
دیار بهش لبخندی زد و گوشیش رو بیرون آورد. سپس براش تایپ کرد.«اره وقتم خالیه..تو خبری از جونگکوک نداری؟»
جانی: آمم..جونگکوک معمولا تا دیر وقت سر کار هست و احتمالا امشب خیلی کار سرش ریخته چون هنوز نیومد.
دیار کمی نا امید شد و براش تایپ کرد.«خیلی دلم براش تنگ شده..نمیشه بریم پیشش؟»
جانی متن رو خوند و خندید.
جانی:میشه ولی کاش زودتر میگفتی..چون حداکثر تا یکساعت دیگه به خونه بیاد..راهش هم دوره.
دیار نفس کلافهای کشید و با ناراحتی به زمین خیره شد.
جانی:میخوای بریم حیاط یکم هوا بخوریم و بگردیم؟
دیار بهش نگاه کرد و کمی فکر کرد. حداقل اینطوری یکم سرگرم میشد. پس قبول کرد.
به همراه هم از عمارت خارج شدن و وارد حیاط شدن. جانی اونو به سمتی که تاب بود هدایت کرد و باهم رو یه تاب نشستن...
نور مهتابی و لامپ های حیاط صورتشون رو روشن کرده بود و میتونستن چهره های هم رو ببینن.
جانی: تو چند سالته دیار؟
دیار براش تایپ کرد.«۱۹ سالمه، تو چی؟»
جانی: اوه حدس میزدم..من ۲۱ سالمه..
دیار سری تکون داد، همه حواسش پیش جونگکوک بود و به ندرت جواب میداد.
جانی: جونگکوک خیلی سنش از تو بیشتره..چطور باهاش کنار میای؟..منظورم اینه که معذب نیستی؟
دیار نگاهی بهش انداخت و متعجب شده بود. خواست چیزی بگه که متوجه شد سایه جسم بلندی صورت هاشون رو تاریک کرده.
به روبه روش نگاه کرد و متوجه شد جونگکوک با
چشمهایی به خون نشسته ای به جانی خیره بود و دستهای مشت شدهاش گویای همه چیز بود.
دیار با ترس و ناراحتی از جاش بلند شد و آروم به سمت جونگکوک رفت. به نظر میومد حرفاشون رو شنیده بود.
_دیار برو گمشو داخل..
با شنیدن این حرفش جا خورد و بغض کرد. چرا باهاش اینطوری حرف زد؟
- ۳.۰k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط