نامجون ویو فردا صبح
نامجون ویو فردا صبح
بیدار شدم دیدم ا.ت خوابه سرم روی پاش بود هه خیلی کیوت بود بغلش کردم و بردمش رو تخت پتو رو روش کشیدم جایی که سیلی زده بودم رو بوسیدم رفتم براش صبحونه درست کردم بعد از اینکه صبحونه رو حاضر کردم رفتم تو اتاق پیش ا.ت در گوشش بهش گفتم
نامجون: کیوتچه نمیخوای بیدار شی هوم
ا.ت: عه نامجونا بزار یکم دیگه بخوابم(با خوابالویی)
نامجون: پس خودت خواستی ( شروع کرد به قلقلک دادن ا.ت)
ا.ت: گوه خوردم بیدارم بیدار شدم(با خنده)
بیدار شد و رفتیم صبحونه خوردیم که یدونه از بادیگارد ها اومد و با ترس گفت
بادیگارد: ق قربان هیونجین از ف فرانسه برگشتن
نامجون ویو
با حرفی که زد یه لقمه از صبحونه پرید تو گلوم با صرفه گفتم
نانجون: اون عوضی چجوری برگشت
بادیگارد : ن نمیدونم فقط خبرش و بهمون دادن داره میاد تا ازتون انتقام بگیره
نامجون: هه انتقام اون حتی نمیتونه خودشو جمع........
ا.ت: هیونجین کیه چرا چیزی به من نمیگید
بادیگارد: دشمن ارباب
ا.ت: ارباب کیه دیگه🫤
نامجون: ارباب منم
ا.ت: اها
بیدار شدم دیدم ا.ت خوابه سرم روی پاش بود هه خیلی کیوت بود بغلش کردم و بردمش رو تخت پتو رو روش کشیدم جایی که سیلی زده بودم رو بوسیدم رفتم براش صبحونه درست کردم بعد از اینکه صبحونه رو حاضر کردم رفتم تو اتاق پیش ا.ت در گوشش بهش گفتم
نامجون: کیوتچه نمیخوای بیدار شی هوم
ا.ت: عه نامجونا بزار یکم دیگه بخوابم(با خوابالویی)
نامجون: پس خودت خواستی ( شروع کرد به قلقلک دادن ا.ت)
ا.ت: گوه خوردم بیدارم بیدار شدم(با خنده)
بیدار شد و رفتیم صبحونه خوردیم که یدونه از بادیگارد ها اومد و با ترس گفت
بادیگارد: ق قربان هیونجین از ف فرانسه برگشتن
نامجون ویو
با حرفی که زد یه لقمه از صبحونه پرید تو گلوم با صرفه گفتم
نانجون: اون عوضی چجوری برگشت
بادیگارد : ن نمیدونم فقط خبرش و بهمون دادن داره میاد تا ازتون انتقام بگیره
نامجون: هه انتقام اون حتی نمیتونه خودشو جمع........
ا.ت: هیونجین کیه چرا چیزی به من نمیگید
بادیگارد: دشمن ارباب
ا.ت: ارباب کیه دیگه🫤
نامجون: ارباب منم
ا.ت: اها
- ۵.۶k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط