²⁹
²⁹
یه نگاهی به جوری کردم دیدم خیلی بد نگاه به دستبند میکنه
پ.ک: دیروقته باید بریم
ا/ت: زوده هنوز..
پ.ک: نه عزیزم یونجو هم باید بخوابه
ا/ت: باشه
پ.ک: خداحافظ
ا/ت: خداحافظ...
خداحافظی کردیم و من رفتم تو اتاقم و وسایلم رو جمع کردم
تق تق تق
ا/ت: میخوام بخوابم فردا حرف میزنیم
در باز شد..
کوک: ا/ت
ا/ت: برای دستبند اومدی؟ گذاشتم رو میز
کوک: نه فقط چرا بد با خانم بزرگ حرف میزدی؟
ا/ت: چرا او باید برای بچه ی من تصمیم بگیره ببین من میخوام فردا برم
کوک: به خانوادم چی بگم
ا/ت: بگو ا/ت مرده چون من نه زن تو هستم و نه دوست دختر تو هستم پس درمورد خانوادت هم کنجکاو نیستم فقط الان میخوام استراحت کنم
کوک: فردا میخوای بری؟
ا/ت: آره فکر کن که من و یونجو هیچوقت تو زندگیت نبودیم و فراموشمون کن
اومد از پشت بغلم کرد
کوک: من نمیخوام شما دوتارو از دست بدم..
🫀:ـ🎆🎇
ا/ت: گفتم که من و تو بیشتر از این نباید باهم بمونیم
کوک:من به یونجو نیاز دارم و یونجو هم به من نیاز داره
ا/ت: یعنی میگی که من برم؟
کوک: یونجو به توهم نیاز داره
ا/ت: پس میگی چیکار کنیم؟
من رو از خودش جدا کرد
کوک: من میگم که اینجا زندگی بکن
ا/ت: چرا من باید اینجا زندگی کنم؟
کوک: بخاطر یونجو
ا/ت: تا کی؟ یعنی من حق زندگی ندارم
کوک: تو و یونجو تو این اتاق باشید خب اجوما هم که اینجاست تو میتونی تو مطبت هم کار کنی یونجو هم پیش اجوما باشه برای خودت زندگی کن
ا/ت: اگر تو عاشق شدی و بعد خواستی ازدواج کنی او مشکلی با من اینجا نداره؟
کوک: ما اینجا کنار یونجو هستیم تا وقتی که یه نفرمون عاشق نشده و وقتی تو یا من قصد وارد رابطه شدن رو داشته باشیم بعد تو میتونی از این خونه بری
ا/ت: باشه اوکیه..
کوک: خب وسایلت رو دیگه جمع نکن
ا/ت: باشه...
کوک: میشه دستبند رو دستت کنم
ا/ت: ولی یونجو اولین نوه نیست
کوک: فعلا که هست
ا/ت: باشه بیا🫳🏻
کوک: شب بخیر
ا/ت: شب بخیر
بعد از اینکه جونگکوک رفت زنگ زدم به هایون
هایون: جانم
ا/ت: هایون چیکار کنم
هایون: یعنی چی؟
ا/ت: جونگکوک میگه باید بمونم
هایون: چیزی که خودم بهت گفتم
ا/ت: میترسم هایون میترسم
هایون: برای چی؟
ا/ت: امشب خانوادش اومدند و انگار که نوه خودشون بود برای آیندش تصمیم میگرفتند
هایون: خب نوشونه ا/ت توهم حق این رو نداری یونجو از اون خانواده دور کنی اون بچه فقط بچه ی تو نیست
ا/ت: جونگکوک بهم میگه تا وقتی که هرکدوممون عاشق نشده من میتونم اینجا بمونم
هایون: خب خوبه
ا/ت: نمیدونم میترسم
هایون: آروم باش عزیزم شب بخیر
ا/ت: شب بخیر
کوک
پشت در بودم داشتم حرفای هایون و ا/ت رو گوش میکردم..
#فیک
#سناریو
یه نگاهی به جوری کردم دیدم خیلی بد نگاه به دستبند میکنه
پ.ک: دیروقته باید بریم
ا/ت: زوده هنوز..
پ.ک: نه عزیزم یونجو هم باید بخوابه
ا/ت: باشه
پ.ک: خداحافظ
ا/ت: خداحافظ...
خداحافظی کردیم و من رفتم تو اتاقم و وسایلم رو جمع کردم
تق تق تق
ا/ت: میخوام بخوابم فردا حرف میزنیم
در باز شد..
کوک: ا/ت
ا/ت: برای دستبند اومدی؟ گذاشتم رو میز
کوک: نه فقط چرا بد با خانم بزرگ حرف میزدی؟
ا/ت: چرا او باید برای بچه ی من تصمیم بگیره ببین من میخوام فردا برم
کوک: به خانوادم چی بگم
ا/ت: بگو ا/ت مرده چون من نه زن تو هستم و نه دوست دختر تو هستم پس درمورد خانوادت هم کنجکاو نیستم فقط الان میخوام استراحت کنم
کوک: فردا میخوای بری؟
ا/ت: آره فکر کن که من و یونجو هیچوقت تو زندگیت نبودیم و فراموشمون کن
اومد از پشت بغلم کرد
کوک: من نمیخوام شما دوتارو از دست بدم..
🫀:ـ🎆🎇
ا/ت: گفتم که من و تو بیشتر از این نباید باهم بمونیم
کوک:من به یونجو نیاز دارم و یونجو هم به من نیاز داره
ا/ت: یعنی میگی که من برم؟
کوک: یونجو به توهم نیاز داره
ا/ت: پس میگی چیکار کنیم؟
من رو از خودش جدا کرد
کوک: من میگم که اینجا زندگی بکن
ا/ت: چرا من باید اینجا زندگی کنم؟
کوک: بخاطر یونجو
ا/ت: تا کی؟ یعنی من حق زندگی ندارم
کوک: تو و یونجو تو این اتاق باشید خب اجوما هم که اینجاست تو میتونی تو مطبت هم کار کنی یونجو هم پیش اجوما باشه برای خودت زندگی کن
ا/ت: اگر تو عاشق شدی و بعد خواستی ازدواج کنی او مشکلی با من اینجا نداره؟
کوک: ما اینجا کنار یونجو هستیم تا وقتی که یه نفرمون عاشق نشده و وقتی تو یا من قصد وارد رابطه شدن رو داشته باشیم بعد تو میتونی از این خونه بری
ا/ت: باشه اوکیه..
کوک: خب وسایلت رو دیگه جمع نکن
ا/ت: باشه...
کوک: میشه دستبند رو دستت کنم
ا/ت: ولی یونجو اولین نوه نیست
کوک: فعلا که هست
ا/ت: باشه بیا🫳🏻
کوک: شب بخیر
ا/ت: شب بخیر
بعد از اینکه جونگکوک رفت زنگ زدم به هایون
هایون: جانم
ا/ت: هایون چیکار کنم
هایون: یعنی چی؟
ا/ت: جونگکوک میگه باید بمونم
هایون: چیزی که خودم بهت گفتم
ا/ت: میترسم هایون میترسم
هایون: برای چی؟
ا/ت: امشب خانوادش اومدند و انگار که نوه خودشون بود برای آیندش تصمیم میگرفتند
هایون: خب نوشونه ا/ت توهم حق این رو نداری یونجو از اون خانواده دور کنی اون بچه فقط بچه ی تو نیست
ا/ت: جونگکوک بهم میگه تا وقتی که هرکدوممون عاشق نشده من میتونم اینجا بمونم
هایون: خب خوبه
ا/ت: نمیدونم میترسم
هایون: آروم باش عزیزم شب بخیر
ا/ت: شب بخیر
کوک
پشت در بودم داشتم حرفای هایون و ا/ت رو گوش میکردم..
#فیک
#سناریو
- ۸۲.۸k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط