³⁰
³⁰
پنج ماه بعد
ا/ت
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم
دیدم یه دو ساعت دیگه وقت دارم یه دوش ده دقیقه ای گرفتم موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم و رفتم پایین
ا/ت: صبح بخیر
کوک: صبح بخیر یونجو خوابه
ا/ت: اجوما برو بالا پیش یونجو گریه نکنه
اجوما: باشه
کوک: امروز کار داری؟
ا/ت: آره ساعت ۳ باید برم مطب تا ساعت ۸اونجام
کوک:زنگ بزن خودم میام دنبالت
ا/ت: نه خونه نمیام امشب قرار دارم
کوک: با دوستات؟
ا/ت: نه قرار از پیش تعیین شدست یه پزشکه
کوک: اها درسته فهمیدم باشه خوش بگذره من باید الان برم بیمارستان
ا/ت: باشه..
کوک: خدافظ
ا/ت: خدافظ
شب (ساعت ۸)
برگشتم خونه
ا/ت: سلام
کوک: سلام
ا/ت: زود اومدی از بیمارستان
کوک: اره مرخصی گرفتم گفتم زمانی که تو بری سرقرار من کنار یونجو باشم
ا/ت:اها باشه لازم نبود اجوما اینجا بود
کوک: خسته بودم دوست داشتم دخترم رو ببینم تو نمیخوای بری(با خوشحالی)
ا/ت:اومدم لباس بپوشم
کوک: اها باشه..
نیم ساعت بعد
کوک
چرا نمیاد چیکار داره میکنه سرقراره دیگه روز عروسیش که نیست
ا/ت: جونگکوک
کوک: بله
ا/ت: خوبه لباسم؟
کوک: لباست؟ اره خوبه آرایش کردی؟
ا/ت: آره خوبه خوشگل شدم
کوک: آره
ا/ت: خب من میرم خدافظ
کوک: مراقب خودت باش خدافظ
یک ساعت بعد
کوک: یونجو
یونجو:🍼
کوک: مامانت الان داره با مرده چی میگه؟
یعنی مرده خیلی خوشتیپه که لباس خوشگلی پوشیده بود و رفت خیلی هیجان داشت
یونجو: 😭
کوک: جانم گریه نکن عزیزم پیشپیششش بیا شیر بخور
یونجو:🍼
کوک: اصلا به من چه با هرکی میخواد باشه باشه من کی هستم اصلا شب هم هرجا خواست بره بره نه نه نمیتونه شب بیرون بمونه
اجوما: حسودی میکنی؟
کوک:اجوما ترسیدم چی گفتی؟ حسودی نه حسودی چیه اصلا میتونم پسره رو تصور کنم یه پسر زشت قد کوتاه
اجوما: ا/ت هم قدش بلند نیست
کوک: اجوما من به ا/ت توهین نکردم
اجوما: قد کوتاه توهین نیست پسرم
کوک: خب نمیدونم
اجوما: دوسش داری؟
کوک: آره مامان دخترمه
اجوما: دوسش داری؟
کوک: گفتم آره
اجوما: عاشقشی؟
کوک: چی؟
اجوما: میگم عاشقشی
کوک: ننهه نیستم
اجوما: دروغ نگو من بزرگت کردم
کوک: خب آره هستم خب که چی
اجوما: چرا بهش اعتراف نمیکنی
کوک: بهش اعتراف کنم که چی😳
اجوما: خب زندگیت شیرین میشه
کوک: ا/ت قبول نمیکنه هیچ یونجو هم برمیداره و میره دیگه نمیتونم هیچکدومشون رو ببینم
اجوما: شاید ا/ت هم دوست داشته باشه
کوک: اگر دوسم داشت نمیرفت سرقرار. اجوما میشه یه زنگ بهش بزنی
اجوما: چی بگم؟
کوک: نمیدونم فقط نگرانشم
اجوما: باشه
کوک: ممنون
اجوما: الو
ا/ت: الو
اجوما: کجایی عزیزم
ا/ت: من کافه هستم
اجوما: کی میای
ا/ت: یک ساعته اومدم
قرار اول چرا باید زیاد بمونه گوشی رو از اجوما گرفتم
کوک: ا/ت سریع بیا یونجو حالش خوب نیست
#فیک
#سناریو
پنج ماه بعد
ا/ت
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم
دیدم یه دو ساعت دیگه وقت دارم یه دوش ده دقیقه ای گرفتم موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم و رفتم پایین
ا/ت: صبح بخیر
کوک: صبح بخیر یونجو خوابه
ا/ت: اجوما برو بالا پیش یونجو گریه نکنه
اجوما: باشه
کوک: امروز کار داری؟
ا/ت: آره ساعت ۳ باید برم مطب تا ساعت ۸اونجام
کوک:زنگ بزن خودم میام دنبالت
ا/ت: نه خونه نمیام امشب قرار دارم
کوک: با دوستات؟
ا/ت: نه قرار از پیش تعیین شدست یه پزشکه
کوک: اها درسته فهمیدم باشه خوش بگذره من باید الان برم بیمارستان
ا/ت: باشه..
کوک: خدافظ
ا/ت: خدافظ
شب (ساعت ۸)
برگشتم خونه
ا/ت: سلام
کوک: سلام
ا/ت: زود اومدی از بیمارستان
کوک: اره مرخصی گرفتم گفتم زمانی که تو بری سرقرار من کنار یونجو باشم
ا/ت:اها باشه لازم نبود اجوما اینجا بود
کوک: خسته بودم دوست داشتم دخترم رو ببینم تو نمیخوای بری(با خوشحالی)
ا/ت:اومدم لباس بپوشم
کوک: اها باشه..
نیم ساعت بعد
کوک
چرا نمیاد چیکار داره میکنه سرقراره دیگه روز عروسیش که نیست
ا/ت: جونگکوک
کوک: بله
ا/ت: خوبه لباسم؟
کوک: لباست؟ اره خوبه آرایش کردی؟
ا/ت: آره خوبه خوشگل شدم
کوک: آره
ا/ت: خب من میرم خدافظ
کوک: مراقب خودت باش خدافظ
یک ساعت بعد
کوک: یونجو
یونجو:🍼
کوک: مامانت الان داره با مرده چی میگه؟
یعنی مرده خیلی خوشتیپه که لباس خوشگلی پوشیده بود و رفت خیلی هیجان داشت
یونجو: 😭
کوک: جانم گریه نکن عزیزم پیشپیششش بیا شیر بخور
یونجو:🍼
کوک: اصلا به من چه با هرکی میخواد باشه باشه من کی هستم اصلا شب هم هرجا خواست بره بره نه نه نمیتونه شب بیرون بمونه
اجوما: حسودی میکنی؟
کوک:اجوما ترسیدم چی گفتی؟ حسودی نه حسودی چیه اصلا میتونم پسره رو تصور کنم یه پسر زشت قد کوتاه
اجوما: ا/ت هم قدش بلند نیست
کوک: اجوما من به ا/ت توهین نکردم
اجوما: قد کوتاه توهین نیست پسرم
کوک: خب نمیدونم
اجوما: دوسش داری؟
کوک: آره مامان دخترمه
اجوما: دوسش داری؟
کوک: گفتم آره
اجوما: عاشقشی؟
کوک: چی؟
اجوما: میگم عاشقشی
کوک: ننهه نیستم
اجوما: دروغ نگو من بزرگت کردم
کوک: خب آره هستم خب که چی
اجوما: چرا بهش اعتراف نمیکنی
کوک: بهش اعتراف کنم که چی😳
اجوما: خب زندگیت شیرین میشه
کوک: ا/ت قبول نمیکنه هیچ یونجو هم برمیداره و میره دیگه نمیتونم هیچکدومشون رو ببینم
اجوما: شاید ا/ت هم دوست داشته باشه
کوک: اگر دوسم داشت نمیرفت سرقرار. اجوما میشه یه زنگ بهش بزنی
اجوما: چی بگم؟
کوک: نمیدونم فقط نگرانشم
اجوما: باشه
کوک: ممنون
اجوما: الو
ا/ت: الو
اجوما: کجایی عزیزم
ا/ت: من کافه هستم
اجوما: کی میای
ا/ت: یک ساعته اومدم
قرار اول چرا باید زیاد بمونه گوشی رو از اجوما گرفتم
کوک: ا/ت سریع بیا یونجو حالش خوب نیست
#فیک
#سناریو
- ۹۲.۸k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط