{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~


Part ۳۷


*عصر*


"بوی عطرِ غلیظ و خاصِ سبزی‌های سرخ شده، تمام فضای عمارت را پر کرده بود؛ بویی که برای دیوارهای سنگی این خانه غریبه بود اما برای ات، نه!. استرس عجیبی در دلش ریشه کرده بود؛ آیا ذائقه آن‌ها با این طعمِ متفاوت کنار می‌آمد؟"



[ویو ات]
*سالن غذاخوری، ۲۰:۱۵*


-(با انگشتانش لبه‌ی رومیزی را عصبی لمس می‌کرد. قابلمه‌ی کوچکی وسط میز خودنمایی می‌کرد و در کنارش دیس برنجِ قد کشیده قرار داشت. با شنیدن صدای قدم‌های سنگین و منظمی که به سالن نزدیک می‌شد، ناخودآگاه صاف نشست.)


+(وارد سالن شد. کت مشکی‌اش را روی دستش انداخته بود و کراواتش را کمی شل کرده بود. نگاه سرد و خسته‌اش ابتدا به میز و بعد به چهره‌ی مضطرب ات افتاد. روی صندلی همیشگی‌اش، در راس میز نشست.)


-خوش اومدی...


+(بدون اینکه نگاهش را از میز بگیرد، با صدایی بم و کمی گرفته لب زد)
ممنون. این بویِ چیه که کل عمارت رو برداشته؟


-(کمی دستپاچه جواب داد)
یه غذای ایرانیه... قرمه سبزی. من و اجوما با هم درستش کردیم.


؛ (در حالی که پارچ آب را روی میز می‌گذاشت، لبخندی زد و به جونگ کوک تعظیم کرد)


+(نگاهی به اجوما و خدمتکار دیگری که در حال چیدن لیوان‌ها بود انداخت. مکثی کرد و با همان لحن سرد اما با لحنی که انگار کمی منعطف‌تر شده بود، رو به آن‌ها گفت)
امشب لازم نیست توی آشپزخونه غذا بخورید. همینجا بشینید.


؛ (با تعجب به جونگ کوک نگاه کرد)
اما آقا...


+ (با قاطعیت حرفش را قطع کرد)
بشینید.
(به خدمتکار دیگر که در چیدن میز کمک میکرد نگاه کرد)
شما ام همینطور


-(ات با تعجب به جونگ کوک نگاه کرد. این رفتارِ او بعید بود، اما خوشحال شد؛ چون ترجیح می‌داد اولین امتحانِ غذایش در یک جمعِ شلوغ‌تر باشد تا سنگینیِ نگاهِ جونگ کوک به تنهایی رویش نباشد. سرفه ای کرد)


؟¹ (خدمتکار دیگر، با تردید کنار اجوما نشست. هر چهار نفر دور میز بودند. ات با دستانی که کمی می‌لرزید، برای همه غذا کشید. سکوت سنگینی حاکم بود و تنها صدای برخورد قاشق و چنگال به گوش می‌رسید.)


- (با چشمانی منتظر به اجوما و دوستش خیره شد)
امیدوارم...
امیدوارم خوشتون بیاد.


؛ (قاشق اول را با تردید به دهان برد. کمی جوید و حالتش ناخودآگاه تغییر کرد. طعمِ لیمو عمانی و سبزی‌های خاص برای او بیش از حد قوی و ناآشنا بود. نگاهی به دوستش انداخت.)


؟¹ (او هم به سختی لقمه را قورت داد. صورتش کمی جمع شده بود اما سعی می‌کرد جلوی ات خودش را کنترل کند.)


؛ (با لبخندی مصلحتی دستش را روی دلش گذاشت)
اوه... ات عزیزم... دستت درد نکنه. ولی... انگار معده‌م یهو سنگین شد. فکر کنم بخاطر ناهار دیرهنگامی بود که خوردم.


؟¹ (سریع تایید کرد و بلند شد)
بله خانم... منم اشتهام کلا کور شده، با اجازه‌تون ما بلند میشیم.


-(لبخند روی لب‌هایش خشک شد. به بشقاب‌های آن‌ها که دست‌نخورده باقی مانده بود نگاه کرد.
* میدومنستم از خورشت ترش خوششون نمیاد...انقد بد درستش کردم؟...هوف*
با خودش فکر کرد و سرش را پایین انداخت. ناراحت شد...کمی بعد، سرش را برگرداند و به جونگ کوک خیره شد)


+(با اشتها غذا میخورد، شاید خوشش امده بود یا...حتی اگر بدش امده بود، بخاطر ات ذره ای نشان نمیداد. جوری همان یک بشقاب قرمه سبزی را میخورد که انگار خوشمزه ترین غذای دنیا را میخورد)


-(قلبش لرزید. با اینکه جونگ کوک هنوز هم سرد بود و از کلماتِ عاشقانه استفاده نمی‌کرد، اما همین که به خوردن ادامه می‌داد، برای ات از هزاران تعریف بالاتر بود. لبخند محوی روی لب‌هایش نشست و ذوقی شد)



لذت ببرین♡♤
دیدگاه ها (۸)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

part30 عشق پنهان《ویو ات》از کنار جونگ کوک رفتم و نشستم روی صن...

part39 عشق پنهان جونگ کوک: ...《چهره ی سرد》ات: ...چرا انقدر س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط