پارت
پارت ۲۱
ویو اکو
الان چهار ماه شده که آتسو باردار و خب خیلی شکمو تر ، احساساتی تر شده وهمیشه گرمشه و خب اینا برای دکتر و مامان یا بابا عادیه ولی برای من نه چون وقتی دارم یخ میزنم یکی داره هی میگه گرمه و یا وقتی دارم غذا میخورم و بالا میاره یا همش داره بابت چیزای الکی سرم داد میزنه و خب درک میکنم الانم آتسو داره بابت اینکه بستینش افتاده رو زمین گریه میکنه
اکو :عزیزم بازم برات میگیرم ...قول میده
...آتسو:وانیلی ؟
اکو:آره عشقم
و یهو حالش خوب شد و شروع کرد منو بغل کردن و همین باعث تعجب چویا دازای شد هم بود چون اونا اومده بود ما رو ببینن ولی الان پشماشون روی زمینه ریخته بعد این ماجرا ما کم کم به این چیزا عادت کردیم اما یه روز که داشتم برای آتسو روی شکمش روغن میزدم یه بچه لگد زد ما اول بهم نگاه کردیم وقتی دومین بار زد آتسو از درد جمع شده تو خودش
آتسو :درد میکنه ...آیی
و بعدد اون آتسو دیگه هیچی نخورد نه غذایی نه چیزی چون هر چی میخورد بالا میآورد و همین باعث شد دیگه انرژی نداشته باشه ولی سعی میکرد کمک کنه ولی من نمیزاشتم
پرش زمانی به زمان زایمان
اکو ویو
آتسو داشت جیغ میزد و همون طوری دستم رو گرفته بود سه تا پرستار فقط داشتن تلاش میکردن بچه بیاد بیرون از کاری میکردم دردش آروم نمیشد برای همین براش یه لحظه از خودم بدم اومد اون داشت درد میکشید و من داشتم نگاه میکردم؟ یهو مامایی که داشت کار میکرد
ماما:امگا به رایحه شما نیاز داره بغلش کنید
با این حرف باشه آیی گفت و بغلش کرد آروم شد ولی نه خیلی پس فرمون بیشتری آزاد کردم که یهو صدای گریه بچه شنیدم خشکم زد ماما نفس راحتی کشید بعد رو به من گفت
ماما:بچه ...پسر !
از خوشحالی داشتم گریه میکردم که یهو دیدم آتسو که اون موقع بغلم بود بیهوش شد اسمش رو صدا زدم ولی یهو پرستار منو گرفت و گفت
پرستار:آقا ما باید مادر رو ببریم اتاقشون
اکو :ولی ولی اون ...
پرستار :فقط از خستگی بیهوش شده
ویو اکو
الان چهار ماه شده که آتسو باردار و خب خیلی شکمو تر ، احساساتی تر شده وهمیشه گرمشه و خب اینا برای دکتر و مامان یا بابا عادیه ولی برای من نه چون وقتی دارم یخ میزنم یکی داره هی میگه گرمه و یا وقتی دارم غذا میخورم و بالا میاره یا همش داره بابت چیزای الکی سرم داد میزنه و خب درک میکنم الانم آتسو داره بابت اینکه بستینش افتاده رو زمین گریه میکنه
اکو :عزیزم بازم برات میگیرم ...قول میده
...آتسو:وانیلی ؟
اکو:آره عشقم
و یهو حالش خوب شد و شروع کرد منو بغل کردن و همین باعث تعجب چویا دازای شد هم بود چون اونا اومده بود ما رو ببینن ولی الان پشماشون روی زمینه ریخته بعد این ماجرا ما کم کم به این چیزا عادت کردیم اما یه روز که داشتم برای آتسو روی شکمش روغن میزدم یه بچه لگد زد ما اول بهم نگاه کردیم وقتی دومین بار زد آتسو از درد جمع شده تو خودش
آتسو :درد میکنه ...آیی
و بعدد اون آتسو دیگه هیچی نخورد نه غذایی نه چیزی چون هر چی میخورد بالا میآورد و همین باعث شد دیگه انرژی نداشته باشه ولی سعی میکرد کمک کنه ولی من نمیزاشتم
پرش زمانی به زمان زایمان
اکو ویو
آتسو داشت جیغ میزد و همون طوری دستم رو گرفته بود سه تا پرستار فقط داشتن تلاش میکردن بچه بیاد بیرون از کاری میکردم دردش آروم نمیشد برای همین براش یه لحظه از خودم بدم اومد اون داشت درد میکشید و من داشتم نگاه میکردم؟ یهو مامایی که داشت کار میکرد
ماما:امگا به رایحه شما نیاز داره بغلش کنید
با این حرف باشه آیی گفت و بغلش کرد آروم شد ولی نه خیلی پس فرمون بیشتری آزاد کردم که یهو صدای گریه بچه شنیدم خشکم زد ماما نفس راحتی کشید بعد رو به من گفت
ماما:بچه ...پسر !
از خوشحالی داشتم گریه میکردم که یهو دیدم آتسو که اون موقع بغلم بود بیهوش شد اسمش رو صدا زدم ولی یهو پرستار منو گرفت و گفت
پرستار:آقا ما باید مادر رو ببریم اتاقشون
اکو :ولی ولی اون ...
پرستار :فقط از خستگی بیهوش شده
- ۴.۱k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط