{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت آن مردی را شنیده اید که پیش حکیمی رفت و از غم بزرگی

حکایت آن مردی را شنیده اید که پیش حکیمی رفت و از غم بزرگی که در دل داشت میگفت، حکیم گفت :به فلان سیرک برو که آنجا دلقکی هست آنقد می خنداند که غمت را فراموش کنی، مرد لبخند تلخی زد و گفت :من همان دلقکم
دیدگاه ها (۱۲)

داستان عاشقانه جدید

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

😏🖤 اینجا دیگه راز «وارث» جدی‌تر میشه و یه سورپرایز هم برای ا...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت چــهــاردهــم 𓆪 🖤🥀اسما ماتش برده بود.«دلیل زن...

ابلیس

پارت ۳ با اینکه حالم بد بود ولی نخواستم خماری بزارمتون پارت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط