{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳

پارت ۳
با اینکه حالم بد بود ولی نخواستم خماری بزارمتون پارت ۳ هم میزارم



همه ساکت شدن.
صدای قدم‌هایی از انتهای سالن شنیده شد.
آرام، اما سنگین.
مردی که کنار من ایستاده بود، بدون اینکه چیزی بگه سرش رو پایین انداخت.
چند ثانیه بعد همون مردی که چند لحظه قبل کنارم ایستاده بود، از بین جمعیت جلو اومد.
همه کنار رفتن.
انگار فقط با نگاهش می‌تونست مسیر رو برای خودش باز کنه.
نگاهش دوباره روی من ثابت شد.
_گفتم از اینجا برو.
با صدایی که سعی می‌کردم نلرزه گفتم:
_در بسته‌ست.
نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند.
بعد با آرامش جواب داد:
_پس باید صبر کنی تا خودم بازش کنم.
ابروهام رو درهم کشیدم.
_من حتی نمی‌دونم شما کی هستید.
لبخند خیلی کوتاهی زد.
_لازم نیست بدونی.
_پس چرا منو اینجا آوردن؟
این بار جواب نداد.
نگاهش برای لحظه‌ای به اطراف رفت.
مردی که کنار میز ایستاده بود با عجله نزدیک شد و چیزی در گوشش گفت.
چهره مرد تغییر نکرد، اما نگاهش سردتر شد.
بعد دوباره به من نگاه کرد.
_از این لحظه کنار من می‌مونی.
با تعجب گفتم:
_چی؟
_شنیدی.
_من جایی نمی‌رم.
یک قدم به سمتم برداشت.
این بار آن‌قدر نزدیک بود که مجبور شدم سرم رو بالا بگیرم.
_یونا...
اولین بار بود اسمم رو از زبانش می‌شنیدم.
_اگه امشب تنها از این ساختمون خارج بشی، زنده به خونه نمی‌رسی.
قلبم فرو ریخت.
_منظورت چیه؟
نگاهش از چشم‌هام پایین اومد و روی گردنم ثابت موند.
همون‌جایی که چند دقیقه قبل بهش خیره شده بود.
آرام گفت:
_چون کسی که تو رو دعوت کرده، می‌دونسته من نمی‌ذارم کسی بهت دست بزنه.
خشکم زد.
_منظورتون چیه؟
این بار جوابش فقط یک جمله بود.
_تو نمی‌دونی پدرت چه چیزی رو از من پنهان کرده.
نفس توی سینه‌ام حبس شد.
پدرم؟
پدر من چه ارتباطی با این مرد داشت؟
قبل از اینکه بتونم چیزی بپرسم، صدای بلندی از سمت در ورودی اومد.
همه برگشتن.
مرد کنار من بدون هیچ عجله‌ای اسلحه‌ای رو از زیر کتش بیرون کشید.
و همان لحظه فهمیدم...
این یک مهمونی نبود.
این یک جلسه مافیا بود
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴ خانه‌ی جونگکوک بیشتر شبیه یک قلعه بود.دیوارهای بلند، ...

پارت ۵صبح با صدای در زدن بیدار شدم.یکی از نگهبان‌ها پشت در ا...

جوجوهام سلام امروز نمیتونم پارت بزارم یکم حالم خوب نیست واقع...

جوجوهام رمانمون رفت اکسپلورر لیلیلی🥳🥳

پارت ۶پارک تقریباً خلوت بود.چند دقیقه‌ای بود که کنار هم راه ...

لبخند قاتلپارت²³ویو سلینتمام بدنم می‌لرزید.نفس کشیدن برام سخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط