{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

😏🖤 اینجا دیگه راز «وارث» جدی‌تر میشه و یه سورپرایز هم برا

😏🖤 اینجا دیگه راز «وارث» جدی‌تر میشه و یه سورپرایز هم برای ات داریم 👀🌑

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۴

«چهره‌ای از گذشته»

صدای ناشناس هنوز در خانه می‌پیچید:

— وقتشه حقیقت رو بدونی... وارث.

ات نفسش را حبس کرد.

جونگ‌کوک اسلحه را بالا گرفت.

— خودتو نشون بده!

چند ثانیه سکوت شد.

بعد صدای قدم‌هایی از پله‌ها آمد.

تق... تق... تق...

مردی آرام از تاریکی بیرون آمد.

ات با دیدنش خشکش زد.

— تو...

مرد لبخند زد.

— سلام، ات.

جونگ‌کوک فوراً بین آن دو قرار گرفت.

— اسمش رو از کجا می‌دونی؟

مرد جواب نداد.

فقط به ات خیره شد.

— خیلی شبیه مادرت شدی.

ات با شنیدن این جمله قلبش فرو ریخت.

— تو مادرم رو می‌شناختی؟

مرد آهسته سر تکان داد.

— بهتر از چیزی که فکر می‌کنی.

جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:

— حرف بزن.

مرد لبخند تلخی زد.

— بیست سال پیش، خانواده ات توسط خاندان سایه‌ها نابود نشد...

ات با ناباوری پرسید:

— پس چی شد؟

— خانواده‌ات خودشون فرار کردند.

سکوت سنگینی خانه را گرفت.

— مادرت می‌دونست روزی دنبالت میان. برای همین تو رو از همه‌چیز دور کرد.

ات با صدای لرزان گفت:

— پس چرا هیچ‌چیز یادم نیست؟

مرد نگاهش را پایین انداخت.

— چون حافظه‌ات رو پاک کردند.

جونگ‌کوک به مرد خیره شد.

— چه کسی؟

مرد مکث کرد.

— پدرت.

ات یک قدم عقب رفت.

— پدرم؟

چشمانش پر از اشک شد.

— ولی... من فکر می‌کردم پدرم اون شب مرده.

مرد آرام گفت:

— همه همین فکر رو می‌کنن.

جونگ‌کوک دست ات را گرفت.

— ات، به حرفاش اعتماد نکن.

مرد خندید.

— تو بهتر از هر کسی می‌دونی که حقیقت همیشه اون چیزی نیست که بهت گفتن، جونگ‌کوک.

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای ساکت شد.

ات متوجه شد.

— تو جونگ‌کوک رو هم می‌شناسی؟

مرد جواب داد:

— من همه کسانی رو که به خاندان سایه‌ها مربوط هستن می‌شناسم.

بعد نگاهش را به جونگ‌کوک دوخت.

— حتی پدرت رو.

چشمان جونگ‌کوک تغییر کرد.

— اسم پدر منو نیار.

ات با تعجب به او نگاه کرد.

— جونگ‌کوک... چی رو از من پنهان کردی؟

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

مرد لبخند زد.

— ظاهراً امشب، هر دوی شما قراره بفهمید گذشته‌تون چقدر به هم گره خورده.

ناگهان صدای شلیک از بیرون آمد. 🔫

شیشه پنجره شکست.

مرد ناشناس به سرعت کنار رفت و جونگ‌کوک ات را پشت خودش کشید.

— همه پایین!

چند شلیک دیگر.

جیمین فریاد زد:

— خب! من رسماً از این مهمونی استعفا می‌دم! 😭😂

ات با وجود ترسش خندید.

— جیمین الان وقت شوخی نیست! 😂

جونگ‌کوک در حالی که حواسش به پنجره بود، زیر لب گفت:

— حداقل یکی‌مون هنوز روحیه داره.

بعد دست ات را گرفت.

— با من بیا.

— کجا؟

جونگ‌کوک به راهروی تاریک پشت خانه اشاره کرد.

— جایی که هیچ‌کس نمی‌تونه پیدامون کنه.

ات دستش را محکم‌تر گرفت.

— این بار تنها نمیام.

جونگ‌کوک لبخند زد.

— می‌دونستم همینو می‌گی.

اما درست وقتی وارد راهرو شدند...

مرد ناشناس از پشت سرشان گفت:

— جونگ‌کوک!

جونگ‌کوک برگشت.

— چی؟

مرد با صدایی جدی گفت:

— وقتی به اتاق زیرزمین رسیدید، درِ سیاه رو باز نکن.

ات و جونگ‌کوک به هم نگاه کردند.

و درست همان لحظه، صدای تق‌تق آرامی از پشت همان در سیاه شنیده شد...

تق...

تق...

تق...

🌑🖤
دیدگاه ها (۰)

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

پارت هشتم | انتخابات چشم‌هایش را باز کرد.دست‌هایش بسته نبودن...

فیک تهکوک وارث زار

پارت ۱۲ 🖤جیمین سریع جلوی من ایستاد.— «نه. ات با تو جایی نمیا...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

RESPECT OR DIE : پارت هجدهمصدای مرد در راهرو پیچید...جونگ‌کو...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

چندپارتی جونگ کوک

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط