{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
6️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ

جیمین تا مدت‌ها کنار کاناپه نشست. به ساعت نگاه کرد. به باران پشت پنجره نگاه کرد. به کیف ابزارش که چند متر آن‌طرف‌تر روی زمین افتاده بود نگاه کرد. او برای دزدی آمده بود. اما حتی یک وسیله هم برنداشت. در عوض، وقتی تب‌ات بالا رفت، حوله را دوباره خیس کرد. وقتی از سرما لرزیدی، پتو را محکم‌تر دور شانه‌هایت کشید. وقتی در خواب با درد ناله کردی، لیوان آب را نزدیک دستت گذاشت. چند بار، انگار می‌خواست بلند شود و برود. هر بار نگاهش به تو افتاد و دوباره نشست. نزدیک صبح، تب‌ات کمی پایین آمد. باران هم کم‌کم آرام‌تر شد. نور خاکستری سحر از پشت پنجره‌های بلند وارد سالن شد و روی صورت خسته‌ات افتاد. جیمین کنار پنجره ایستاده بود. دست‌هایش در جیب پالتوی مشکی‌اش بود و صورتش مثل همیشه سرد به نظر می‌رسید؛ اما درونش دیگر مثل قبل نبود. او از این تغییر متنفر بود. از اینکه به تو فکر می‌کرد. از اینکه وقتی خون سرفه کردی، قلبش برای لحظه‌ای فشرده شد. از اینکه دزدیدن جواهراتت برایش بی‌معنا شده بود. او باید می‌رفت. چون هرچه بیشتر می‌ماند، خطرناک‌تر می‌شد. برای تو. برای خودش. قبل از رفتن، به سمت کاناپه برگشت. تو هنوز خواب بودی. صورتت در خواب آرام‌تر به نظر می‌رسید، اما رنگ‌پریده و شکننده بود. جیمین برای لحظه‌ای دستش را بالا آورد، انگار می‌خواست موهایت را از روی پیشانی‌ات کنار بزند. اما دستش در هوا متوقف شد. او آدم مهربانی نبود. نباید هم می‌شد. دستش را پایین آورد. بعد بی‌صدا، از همان راهی که آمده بود، از پنجره‌ی تراس خارج شد و در تاریکی کم‌رنگ صبح ناپدید شد. --- وقتی بیدار شدی، هوا روشن شده بود. برای چند ثانیه نمی‌دانستی چه روزی است، چند ساعت خوابیده‌ای یا چرا حوله‌ی خنکی کنار دستت افتاده است. به آرامی نشستی و سرت را گرفتی. تب هنوز در بدنت بود، اما کمتر از شب قبل. چشمت به لیوان آب افتاد. کنار آن، داروهایت با دقت مرتب شده بودند. تو مطمئن بودی قبل از خواب، آن‌طور نبوده‌اند. قلبت کمی تندتر زد. ناگهان خاطره‌ی مردی با لباس سیاه، چشمان سرد و صدایی آرام در ذهنت برگشت. جیمین. به اطراف نگاه کردی. «جیمین؟» صدایت در سالن بزرگ پیچید. هیچ جوابی نیامد. دوباره، کمی بلندتر گفتی: «جیمین؟» باز هم سکوت. پنجره‌ی تراس بسته بود. درها قفل بودند. خانه همان‌قدر ساکت و خالی به نظر می‌رسید که همیشه بود. برای لحظه‌ای فکر کردی شاید همه‌چیز خواب بوده. شاید تب باعث شده بود کسی را تصور کنی. اما وقتی دستت را روی پتو گذاشتی، لکه‌ی خشک‌شده‌ی خون را دیدی. واقعی بود. او واقعی بود. فقط رفته بود. تو آهسته به پنجره نزدیک شدی. پاهایت سست بودند و مجبور شدی دستت را به دیوار بگیری. پرده را کمی کنار زدی و به شهر پایین نگاه کردی. هیچ‌کس آنجا نبود. اما درست روبه‌روی برج، روی پشت‌بام ساختمان قدیمی‌تری که در فاصله‌ی نه‌چندان دور قرار داشت، مردی با لباس تیره ایستاده بود. جیمین.

🪐ادامه دارد...🪐
دیدگاه ها (۰)

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ آن فاصله، تو نمی‌ت...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 8️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ روی صفحه‌ی گوشی‌ات...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 5️⃣Ⓟⓐⓡⓣ تو سرگیجه داشتی و ن...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 4️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ به اطراف نگاه کردی...

وقتی سرما خورده بود و ...

شوهر های شیطان من ( درخاستی ) پارت ۴.───شش ماه بعد.ات دیگر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط