زمرد های صورتی پارت³
زمرد های صورتی پارت³
از زبون نویسنده °^
زنگ خورد و همه اومدن سرکلاس و قبل اینکه کلاس شروع بشه آقای هندرسون اومد سرکلاس
آقای هندرسون: بچهها لطفاً گوش کنید آخر هفته بعد به مدت چهار روز شما رو به اردو علمی که برای پروژه کلاستون لازمه برده میشید و آخرین روز اردو یه مراسم رقص دارید که از فردا تمرین میکنید خب گروه ها رو میخونم :
گروه اول آنیا فورجر و دامیان دزموند
انیا و دامیان: نهههه!
آقای هندرسون: لطفاً نظم رو رعایت کنید آقای دزموند و خانم فورجر این رفتار در شأن شما نیست! خب داشتم میگفتم :
گروه دوم بکی بلک بل و لوکاس ریونت
گروه سوم .....
لوکا:«اه حیف شد من باید با انیا هم گروهی میشدم نه اون دزموند !»
لوکاس:«ولی من میخواستم با انیلا هم گروهی بشم ! اه لعنتی»
انیا:«اصلا دلم نمیخواست باهاش تو به گروه باشم اون خیلی مغروره خدا به داد آنیا برسه»
انیلا:آقای هندرسون پس من چی؟
آقای هندرسون: از اونجایی که تعداد نفرات کلاستون فرده و کلاس یازدهم هم همون موقع با شما اردو داره تصمیم گرفتم شما رو با یکی از اونا هم گروهی کنم تا فردا بهتون میگم که با کی هم گروهی هستید پس منتظر باشید
انیلا: چشم
معلم داشت درس میداد 🗿
لوکا: «واسم سوال شده که آنیا چرا موقعی که نزدیکش شدم ترسید؟ نکنه فک کرده میخوام ببوسمش ؟🗿(نویسنده: بله بله دقیقا یه همچین فکری کرد!👍🏻) انیا جونم عجله نکن به اونجا هم میرسیم 👻»
انیا:«این پسره ی اسکل چی داره میگه؟🗿 »
قیافه آنیا :😒 که داشت به لوکا اینطوری نگا میکرد
مدرسه تموم شد°^
بکی: انیا انیلا امروز سرویس مدرسه دیر میاد بیاین با من بریم
انیلا: انیا فکر خوبیه بیا با بکی بریم
انیا: آنیا دلش میخواد با سرویس بره خونه !
انیلا: آنیا لج نکن دیگه بیا بریم
انیا : آنیا نمیخوادددد
بعد از کلی جر و بحث انیلا با بکی رفت و انیا موند که سرویس بیاد همین طوری منتظر بود که چشمش به دامیان خورد که انگار اونم منتظر بود تا بیان دنبالش
انیا: هی پسر دوم بیا بشین تا بیان دنبالت
دامیان: تو یکی نمیخواد نگران من باشی منتظر برادرمم بیاد میریم
انیا: من که چیزی نگفتم اصلا نشین چیکارت کنم 😒
دامیان: از حرص تو یکی هم که شده میشینم تو کی هستی که به من بگی بشین نشین ؟
انیا: اصلا ولکن بحث با تو بی فایده اس
سرویس رسید °^
انیا سوار سرویس شد و رفت و بعد چند دقیقه داداش دامیان اومد
دامیان: سلام داداشی
دمیتریوس: واسه چی منتظر من خوندی؟
دامیان: میخواستم باهم بریم
دمیتریوس : بیا بریم دیگه داره خورشید غروب میکنه
اینم از پارت سومش امیدوارم که خوشتون بیاد
و اگه بازم حمایت شه قول میدم که امروز پارت های زیادی بزارم چون هم خودم دوست دارم هم اینکه حمایت شما رو میبینم دوست دارم زود زود بزارم 🌀🎀
از زبون نویسنده °^
زنگ خورد و همه اومدن سرکلاس و قبل اینکه کلاس شروع بشه آقای هندرسون اومد سرکلاس
آقای هندرسون: بچهها لطفاً گوش کنید آخر هفته بعد به مدت چهار روز شما رو به اردو علمی که برای پروژه کلاستون لازمه برده میشید و آخرین روز اردو یه مراسم رقص دارید که از فردا تمرین میکنید خب گروه ها رو میخونم :
گروه اول آنیا فورجر و دامیان دزموند
انیا و دامیان: نهههه!
آقای هندرسون: لطفاً نظم رو رعایت کنید آقای دزموند و خانم فورجر این رفتار در شأن شما نیست! خب داشتم میگفتم :
گروه دوم بکی بلک بل و لوکاس ریونت
گروه سوم .....
لوکا:«اه حیف شد من باید با انیا هم گروهی میشدم نه اون دزموند !»
لوکاس:«ولی من میخواستم با انیلا هم گروهی بشم ! اه لعنتی»
انیا:«اصلا دلم نمیخواست باهاش تو به گروه باشم اون خیلی مغروره خدا به داد آنیا برسه»
انیلا:آقای هندرسون پس من چی؟
آقای هندرسون: از اونجایی که تعداد نفرات کلاستون فرده و کلاس یازدهم هم همون موقع با شما اردو داره تصمیم گرفتم شما رو با یکی از اونا هم گروهی کنم تا فردا بهتون میگم که با کی هم گروهی هستید پس منتظر باشید
انیلا: چشم
معلم داشت درس میداد 🗿
لوکا: «واسم سوال شده که آنیا چرا موقعی که نزدیکش شدم ترسید؟ نکنه فک کرده میخوام ببوسمش ؟🗿(نویسنده: بله بله دقیقا یه همچین فکری کرد!👍🏻) انیا جونم عجله نکن به اونجا هم میرسیم 👻»
انیا:«این پسره ی اسکل چی داره میگه؟🗿 »
قیافه آنیا :😒 که داشت به لوکا اینطوری نگا میکرد
مدرسه تموم شد°^
بکی: انیا انیلا امروز سرویس مدرسه دیر میاد بیاین با من بریم
انیلا: انیا فکر خوبیه بیا با بکی بریم
انیا: آنیا دلش میخواد با سرویس بره خونه !
انیلا: آنیا لج نکن دیگه بیا بریم
انیا : آنیا نمیخوادددد
بعد از کلی جر و بحث انیلا با بکی رفت و انیا موند که سرویس بیاد همین طوری منتظر بود که چشمش به دامیان خورد که انگار اونم منتظر بود تا بیان دنبالش
انیا: هی پسر دوم بیا بشین تا بیان دنبالت
دامیان: تو یکی نمیخواد نگران من باشی منتظر برادرمم بیاد میریم
انیا: من که چیزی نگفتم اصلا نشین چیکارت کنم 😒
دامیان: از حرص تو یکی هم که شده میشینم تو کی هستی که به من بگی بشین نشین ؟
انیا: اصلا ولکن بحث با تو بی فایده اس
سرویس رسید °^
انیا سوار سرویس شد و رفت و بعد چند دقیقه داداش دامیان اومد
دامیان: سلام داداشی
دمیتریوس: واسه چی منتظر من خوندی؟
دامیان: میخواستم باهم بریم
دمیتریوس : بیا بریم دیگه داره خورشید غروب میکنه
اینم از پارت سومش امیدوارم که خوشتون بیاد
و اگه بازم حمایت شه قول میدم که امروز پارت های زیادی بزارم چون هم خودم دوست دارم هم اینکه حمایت شما رو میبینم دوست دارم زود زود بزارم 🌀🎀
- ۸۴۳
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط