{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ضربان قلب توپارت

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۸

کافهٔ کنار رودخانه، دنج و آرام بود. نور شمع‌ها روی میزها تاب می‌خورد. جونگکوک زودتر رسیده بود و با اضطراب منتظر بود.

حدیث سر وقت آمد. موهایش را باز کرده بود و یک لباس سادهٔ مشکی به تن داشت. زیبا بود. ساده و نفس‌گیر.

"مزاحم نشدم؟" جونگکوک برخاست.

"نه، من دیر کردم؟"

"اصلا. من زود اومدم."

نشستند. سفارش دادند. سکوت راحتی بینشان بود.

"من خیلی قرار اول نداشتم." حدیث اعتراف کرد. "کارم با بچه‌ها وقت زیادی می‌گیره."

"منم همینطور. زندگی پزشکی زمان زیادی نمی‌ذاره."

"پس شاید ما باهم جور باشیم. هر دو وقت‌گذران حرفه‌ای." حدیث خندید.

صحبت کردند. از کودکی، از رویاها، از ترس‌ها. جونگکوک فهمید حدیث چقدر قوی است. بعد از فوت مادرش، هم خواهر کوچک‌ترش را بزرگ کرده و هم به دنبال علاقه‌اش رفته.

"چرا مهدکودک؟" جونگکوک پرسید.

"بچه‌ها فراموش‌نشدنین. اگه یه روز بد داشته باشی، یه نقاشیت می‌کشن که تا آخر عمرت نگهش می‌داری. دوست دارم توی قلب‌ها خاطره بسازم."

جونگکوک به او نگاه کرد. نور شمع در چشمانش منعکس می‌شد. "فکر می‌کنم تو هم داری توی قلب من خاطره می‌سازی."

حدیث صورتش سرخ شد. "این زیبا گفت."

---
دیدگاه ها (۰)

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۹قرار اول به قرار دوم تبدیل شد. سپس سوم....

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۷تمام شب جونگکوک نخوابید. ساعت را نگاه م...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۶بعد از این اتفاق، جو متفاوت شده بود. جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط