{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ضربان قلب تو

پارت ۲۰ضربان قلب تو‌🫀

سه ماه گذشت. پاییز به زمستان تبدیل شده بود.

جونگکوک و حدیث حالا زوجی بودند که همه می‌شناختند. بچه‌های مهدکودک او را "دکتر عمو" صدا می‌کردند. دکترهای بیمارستان، حدیث را "ناجی روح دکتر جونگکوک" خطاب می‌کردند.

یک شب برفی، جونگکوک حدیث را به خانه‌اش رساند. برف آرام می‌بارید.

"یه سوال دارم." جونگکوک گفت. "اگه بخوام یه کار دیوانه‌وار بکنم... مثلاً بگم که دوستت دارم... چی می‌گی؟"

حدیث زیر برف ایستاد. صورتش با سرما گل‌انداخته بود. "می‌گم که منم سه ماهه منتظر بودم اینو بشنوم."

جونگکوک به او نزدیک شد. دستانش را گرفت. "پس می‌گم. دوستت دارم حدیث. از همون شب مهمونی که حباب درست می‌کردی."

حدیث چشم‌هایش پر از اشک شد. "منم دوستت دارم جونگکوک. از همون روزی که اومدی مهدکودک و به بچه‌ها برچسب قلب دادی."

و در آن شب برفی، زیر نور چراغ‌های خیابان، اولین بوسه‌شان را تقسیم کردند. ملایم. شیرین. پر از قول فرداهایی زیبا.

وقتی جونگکوک به خانه رسید، به گروه دکترها پیام داد: "تشخیص نهایی: من درمان شدم."

پاسخ‌ها یکی پس از دیگری آمد:
یونگی: "همیشه می‌دونستم بیماریت قابل درمانه."
جیمین: "بالاخره! حالا می‌تونیم جشن بگیریم!"
سئوکجین: "خوشحالم برات داداش."
نامهجوون: "گزارش پزشکی رو آماده کردم: عشق، بهترین درمان برای قلب تنها."

جونگکوک به بیرون نگاه کرد. برف می‌بارید. قلبش پر بود. پر از چیزی که سال‌ها گمش کرده بود: امید. شادی. و عشق.

او می‌دانست راه پیش رو آسان نخواهد بود. برنامه‌های شلوغ. مسئولیت‌ها. اما حالا کسی را داشت که با او این راه را برود.

و این، بهترین درمان بود
دیدگاه ها (۰)

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۱بهار کاملاً از راه رسیده بود. درختان اط...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۲تمام تیم BPS از خبر مطلع شدند. در اتاق ...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۹قرار اول به قرار دوم تبدیل شد. سپس سوم....

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۸کافهٔ کنار رودخانه، دنج و آرام بود. نور...

سه پارتی از سانزو‌ #پارت3ا.ت: جاننننننننن سرخ تر شد و لباس ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط