{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون

# part_2

آن شب، یونا تنها ماند.

تنها با اتاقی که بوی پدر میداد، با دیوار هایی که هر کدام شاهد خنده های قدیمی بودند، و با دلی که دیگر جای شکستن نداشت.

چند هفته بعد، چمدانش را بست و به خانه‌ی پدری رفت.

فکر میکرد انجا، دسته کم، جایی برای او هست.

فکر میکرد خون، هر چقدر هم که سرد شده باشد، بالاخره خون است.

اما خانه‌ی خاندان چئون، با ان دیوار های بلند، درختان منظم، خدمتکارانی با لباس های یک شکل، و سکوتی که بوی قدرت میداد، از همان لحظه‌ی ورود، به یونا فهماند که اشتباه کرده است.

وقتی در باز شد، عمه‌اش،«چئون مین سوک»، با نگاهی از بالا به پایین به او خیره شد.

«خب بالاخره اومدی.»

یونا با صدایی ارام گفت:«سلام عمه.»

زن لبخند کوتاهی زد، اما از ان لبخند هایی که گرما ندارند.

«اینجا خونه‌ی همه‌ست، ولی یادت باشه... همه چیز هم مال همه نیست.»
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_3یونا چیزی نگفت. پشت سر عمه اش ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون# part_4مسابقه‌ای که فقط نوه‌ای می‌توان...

#سایه_ای_در_خانه_چئون# part_1باران آرام و بی وقفه روی شیشه ه...

یونا بعد از مرگ مرموز پدرش، وارد عمارت خانوادگی‌ای می‌شود که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط