#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_4
مسابقهای که فقط نوهای میتوانست از آن سربلند بیرون بیاید که شایستهی نام چئون باشد.
یونا اولین بار خبرش را سر میز شام شنید.
سفرهی بزرگ، پر از غذاهای گرانقیمت و چهرههای عبوس بود. همه در جای خود نشسته بودند، انگار جلسهی دادگاه است نه شام خانوادگی.
پدربزرگش با صدای آهسته اما نافذ گفت: «از فردا، رقابت شروع میشه. هرکسی که بتونه در این سه ماه ثابت کنه برای شرکت مفیده، در مسیر نائبرئیسی قرار میگیره.»
یکی از عموها با لبخند ساختگی پرسید: «منظورتون همهی نوههاست؟»
چئون گوانهو حتی پلک هم نزد.
«همه.»
سکوتی کوتاه افتاد.
یونا سرش را پایین انداخت و با خود فکر کرد: من اینجا چه میکنم؟ من نه از این شرکت چیزی میفهمم، نه کسی من رو میخواد.اما درست در همان لحظه، صدای پدربزرگ دوباره بلند شد:
«حتی یونا.»
همه سرشان را به سمت او چرخاندند.
یونا حس کرد لقمه در گلویش گیر کرده.
پدربزرگش نگاهش کرد. نه مهربان، نه خشن؛ فقط سرد، مثل کسی که از پیش میداند آخر این بازی چه میشود.
«تو هم یکی از نوههای منی. پس تو هم باید ثابت کنی چی در چنته داری.»
عمهاش پوزخند زد.
«پدر، با احترام… یونا تا حالا توی شرکت نبوده. نه تحصیلش مرتبطه، نه تجربهای داره. این مسابقه برای کسی مثل اون…»
پدربزرگ حرفش را برید.
«من تصمیمم رو گرفتم.»
# part_4
مسابقهای که فقط نوهای میتوانست از آن سربلند بیرون بیاید که شایستهی نام چئون باشد.
یونا اولین بار خبرش را سر میز شام شنید.
سفرهی بزرگ، پر از غذاهای گرانقیمت و چهرههای عبوس بود. همه در جای خود نشسته بودند، انگار جلسهی دادگاه است نه شام خانوادگی.
پدربزرگش با صدای آهسته اما نافذ گفت: «از فردا، رقابت شروع میشه. هرکسی که بتونه در این سه ماه ثابت کنه برای شرکت مفیده، در مسیر نائبرئیسی قرار میگیره.»
یکی از عموها با لبخند ساختگی پرسید: «منظورتون همهی نوههاست؟»
چئون گوانهو حتی پلک هم نزد.
«همه.»
سکوتی کوتاه افتاد.
یونا سرش را پایین انداخت و با خود فکر کرد: من اینجا چه میکنم؟ من نه از این شرکت چیزی میفهمم، نه کسی من رو میخواد.اما درست در همان لحظه، صدای پدربزرگ دوباره بلند شد:
«حتی یونا.»
همه سرشان را به سمت او چرخاندند.
یونا حس کرد لقمه در گلویش گیر کرده.
پدربزرگش نگاهش کرد. نه مهربان، نه خشن؛ فقط سرد، مثل کسی که از پیش میداند آخر این بازی چه میشود.
«تو هم یکی از نوههای منی. پس تو هم باید ثابت کنی چی در چنته داری.»
عمهاش پوزخند زد.
«پدر، با احترام… یونا تا حالا توی شرکت نبوده. نه تحصیلش مرتبطه، نه تجربهای داره. این مسابقه برای کسی مثل اون…»
پدربزرگ حرفش را برید.
«من تصمیمم رو گرفتم.»
- ۱۳۴
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط