Three_day butterfly...
part¹
مثل همیشه پسرک تک و تنها با یک لیوان شر_اب توی تراس بود و داشت به ستاره ها و ماهی که پشت ابر های تیره و تار بودند خیره بود.
لیوان رو آروم نزدیک ل_بش کرد که شیشه به پیرسینگ فلزی جذاب و خیره کننده اش برخورد کوچیکی کرد و جرعه ای نوشید.
کراواتشو رو به چپ و راست کشید و کمی شلش کرد.
لیوان رو به شکل دایره وار آروم میچرخوند که مایع قرمز داخلش با هر حرکتی داخل لیوان به رقص در میومد.
یکسال از مر_گ معشوقش میگذشت.
در این مدت نتونست و قطع به یقین نمیخواست فرشته بی بال و پرش را فراموش کند.
دوباره اشک ها مهمون چشمای اهوییش شدن.
با کلافگی و دلتنگی کل مایع قرمز رو یکجا سر کشید و لیوان رو با کوبش روی نرده تراس گذاشت.
صدای بد لیوان با صدای رعد و برق در هم آمیخته شد.
بارون با شدت شروع به باریدن کرد.
هر قطره روی لیوان میریخت و آروم آروم پرش میکرد.
با هر صدا و قطره بارون اون روز از جلوی چشمانش رد شد..
آخرین روز، آخرین رقص، آخرین لبخند، اخرین حرفا و آخرین نگاها...
از داشتن معشوقش محروم شد و محکوم به موندن در این جهنمی که همه شیاطینی به نام انسان در اون جمع شدن شد....
«یکسال قبل.»
دخترک با چشم های قرمز و پف کرده و نیمه باز به پنجره کنار تختش خیره بود.
مثل یک مرده متحرک روی یک تخت بود و توسط کلی دستگاه احاطه شده بود.
صدای برخورد قطرات باران هر لحظه محکمتر و شدید تر میشد و باعث میشد صدای دستگاه های رو مخی که بهش وصل بود تو مغزش محو بشه و تسلی بخشش باشه.
فکرش همش مشغول آینده بود.
وقتی که دیگه کنار پسر نباشه چه بلایی سر پسر میاد؟
آیا میتونه با مر_گش کنار بیاد؟
آیا میتونه بعد از مر_گش عاشق کس دیگه ای بشه ؟
آیا میتونه شاد زندگی کنه؟
آیا نینی کوچولویی که داخل وجودشه زنده میمونه؟
اگرم زنده بمونه میتونه مر_گ مادرشو هضم کنه؟
و کلی آیا های دیگه تو مغزش در حال چرخش بودن که در اتاق باز شد.
پسر با دسته گلی از گل های رز سفید و آبی تازه به عیادتش اومده بود.
جای رد اشک و گودی زیر چشم و صورت درمانده اش دور از چشم دخترک نموند اما سعی داشت با لبخند دردشو پنهان کنه.
گل رو گذاشت روی میز کنار تخت.
دخترک سعی کرد به روی خودش نیاره.
لبخند بی جونی زد و آروم جوری که به سختی شنیده میشد لب زد:
ات: جونگکوکا، دلم برات تنگ شده بود.
دختر تک خنده بی جونی سر داد و دوباره لب زد:
ات: با اینکه همین دیشب اینجا بودی بازم دلم تنگ میشه... واسه روز های قبل از گسترده تر شدن بیماریم.
پسر سرش رو انداخت پایین.
قطره اشکی از چشمش جاری شد اما سریع پاکش کرد و سرش رو بالا آورد و لبخند دلربا و زیبا و فریبنده ای زد و لب زد:
جئون: نگران نباش پریزادم. به این چیزا فکر نکن. دکتر گفت که حالت خیلی بهتر شده.
دختر با اینکه میدونست این کلمات فقط یک امید دروغین بود اما باز هم به رویش نیاورد و در جواب لبخندی زد و دوباره سرش رو روبه پنجره چرخوند.
بعد دقایقی دکتر وارد اتاق شد.و آن سکوت غمگین و خفه کننده رو شکست.
دکتر: آقای جئون، میتونم باهاتون خصوصی صحبتی داشته باشم؟
ته دل پسر با لحن جدی دکتر خالی شد اما بروز نداد.
جئون: حتماً.
وقتی از اتاق خارج شدند دکتر با ناامیدی لب زد:
دکتر: متاسفم آقای جئون، اما هیچ راهی نمونده. همسرتون فقط تا چند روز یا.... یا شایدم تا چند ساعت دیگه وقت دارن. اما مطمئنید میخواید بچه ای که همسرتون باردارن رو بیاریم؟ چون ممکنه بچه هم... همراه با مادرش بمیره یا ناقص به دنیا بیاد...
پسر خشکش زد با کلمات دکتر که هیچ امیدی در اون نبود بلکه همش وعده ای خاموش از آینده تاریک پسر و بچه ای که معلوم نبود عمرش به دنیاست یا نه بود.
خشم بر احساساتش حاکم شد و عربده کشید:
جئون: کافیه به همسرم و یا بچم آسیب برسه فقط کافیه یک تار مو از سر یکیشون کم بشه... قسم به جان هردوشون کاری میکنم که با التماس به سمتم بخزید. به اندازه ای قدرتش و دارم که کل دودمان تو و اعضای این بیمارستان رو به نابودی مطلق بکشم.
رنگ از رخسار دکتر پرید.
دکتر:اما...
پسرک با نقابی از خشم در حالی که زیر آن نقاب پر از درد و ناراحتی و نگرانی بود بدون اجازه دادن به دکتر که حرفش رو کامل کنه با طعنه از کنارش رد شد و رفت تو اتاق معشوقکه بیمارش. دوباره خوشحالی و خونسردی رو جایگزین احساسات مخالف دیگه اش کرد و لب زد:
جئون: دکتر گفته تا فردا جوجه کوچولومون میاد پیشمون ات. یعنی منو تو دیگه بدون هیچ ترس و نگرانی مامان و بابا میشیم و تو پیش ما میمونی قشنگم.
.
.
.
.
ادامه دارد...
𝑾𝒚𝒍𝒅𝒆𝒓_𝑰𝒂𝒏★
لایک:17
کامنت:17
فالو:17
بازنشر:۵
حمایت؟
مثل همیشه پسرک تک و تنها با یک لیوان شر_اب توی تراس بود و داشت به ستاره ها و ماهی که پشت ابر های تیره و تار بودند خیره بود.
لیوان رو آروم نزدیک ل_بش کرد که شیشه به پیرسینگ فلزی جذاب و خیره کننده اش برخورد کوچیکی کرد و جرعه ای نوشید.
کراواتشو رو به چپ و راست کشید و کمی شلش کرد.
لیوان رو به شکل دایره وار آروم میچرخوند که مایع قرمز داخلش با هر حرکتی داخل لیوان به رقص در میومد.
یکسال از مر_گ معشوقش میگذشت.
در این مدت نتونست و قطع به یقین نمیخواست فرشته بی بال و پرش را فراموش کند.
دوباره اشک ها مهمون چشمای اهوییش شدن.
با کلافگی و دلتنگی کل مایع قرمز رو یکجا سر کشید و لیوان رو با کوبش روی نرده تراس گذاشت.
صدای بد لیوان با صدای رعد و برق در هم آمیخته شد.
بارون با شدت شروع به باریدن کرد.
هر قطره روی لیوان میریخت و آروم آروم پرش میکرد.
با هر صدا و قطره بارون اون روز از جلوی چشمانش رد شد..
آخرین روز، آخرین رقص، آخرین لبخند، اخرین حرفا و آخرین نگاها...
از داشتن معشوقش محروم شد و محکوم به موندن در این جهنمی که همه شیاطینی به نام انسان در اون جمع شدن شد....
«یکسال قبل.»
دخترک با چشم های قرمز و پف کرده و نیمه باز به پنجره کنار تختش خیره بود.
مثل یک مرده متحرک روی یک تخت بود و توسط کلی دستگاه احاطه شده بود.
صدای برخورد قطرات باران هر لحظه محکمتر و شدید تر میشد و باعث میشد صدای دستگاه های رو مخی که بهش وصل بود تو مغزش محو بشه و تسلی بخشش باشه.
فکرش همش مشغول آینده بود.
وقتی که دیگه کنار پسر نباشه چه بلایی سر پسر میاد؟
آیا میتونه با مر_گش کنار بیاد؟
آیا میتونه بعد از مر_گش عاشق کس دیگه ای بشه ؟
آیا میتونه شاد زندگی کنه؟
آیا نینی کوچولویی که داخل وجودشه زنده میمونه؟
اگرم زنده بمونه میتونه مر_گ مادرشو هضم کنه؟
و کلی آیا های دیگه تو مغزش در حال چرخش بودن که در اتاق باز شد.
پسر با دسته گلی از گل های رز سفید و آبی تازه به عیادتش اومده بود.
جای رد اشک و گودی زیر چشم و صورت درمانده اش دور از چشم دخترک نموند اما سعی داشت با لبخند دردشو پنهان کنه.
گل رو گذاشت روی میز کنار تخت.
دخترک سعی کرد به روی خودش نیاره.
لبخند بی جونی زد و آروم جوری که به سختی شنیده میشد لب زد:
ات: جونگکوکا، دلم برات تنگ شده بود.
دختر تک خنده بی جونی سر داد و دوباره لب زد:
ات: با اینکه همین دیشب اینجا بودی بازم دلم تنگ میشه... واسه روز های قبل از گسترده تر شدن بیماریم.
پسر سرش رو انداخت پایین.
قطره اشکی از چشمش جاری شد اما سریع پاکش کرد و سرش رو بالا آورد و لبخند دلربا و زیبا و فریبنده ای زد و لب زد:
جئون: نگران نباش پریزادم. به این چیزا فکر نکن. دکتر گفت که حالت خیلی بهتر شده.
دختر با اینکه میدونست این کلمات فقط یک امید دروغین بود اما باز هم به رویش نیاورد و در جواب لبخندی زد و دوباره سرش رو روبه پنجره چرخوند.
بعد دقایقی دکتر وارد اتاق شد.و آن سکوت غمگین و خفه کننده رو شکست.
دکتر: آقای جئون، میتونم باهاتون خصوصی صحبتی داشته باشم؟
ته دل پسر با لحن جدی دکتر خالی شد اما بروز نداد.
جئون: حتماً.
وقتی از اتاق خارج شدند دکتر با ناامیدی لب زد:
دکتر: متاسفم آقای جئون، اما هیچ راهی نمونده. همسرتون فقط تا چند روز یا.... یا شایدم تا چند ساعت دیگه وقت دارن. اما مطمئنید میخواید بچه ای که همسرتون باردارن رو بیاریم؟ چون ممکنه بچه هم... همراه با مادرش بمیره یا ناقص به دنیا بیاد...
پسر خشکش زد با کلمات دکتر که هیچ امیدی در اون نبود بلکه همش وعده ای خاموش از آینده تاریک پسر و بچه ای که معلوم نبود عمرش به دنیاست یا نه بود.
خشم بر احساساتش حاکم شد و عربده کشید:
جئون: کافیه به همسرم و یا بچم آسیب برسه فقط کافیه یک تار مو از سر یکیشون کم بشه... قسم به جان هردوشون کاری میکنم که با التماس به سمتم بخزید. به اندازه ای قدرتش و دارم که کل دودمان تو و اعضای این بیمارستان رو به نابودی مطلق بکشم.
رنگ از رخسار دکتر پرید.
دکتر:اما...
پسرک با نقابی از خشم در حالی که زیر آن نقاب پر از درد و ناراحتی و نگرانی بود بدون اجازه دادن به دکتر که حرفش رو کامل کنه با طعنه از کنارش رد شد و رفت تو اتاق معشوقکه بیمارش. دوباره خوشحالی و خونسردی رو جایگزین احساسات مخالف دیگه اش کرد و لب زد:
جئون: دکتر گفته تا فردا جوجه کوچولومون میاد پیشمون ات. یعنی منو تو دیگه بدون هیچ ترس و نگرانی مامان و بابا میشیم و تو پیش ما میمونی قشنگم.
.
.
.
.
ادامه دارد...
𝑾𝒚𝒍𝒅𝒆𝒓_𝑰𝒂𝒏★
لایک:17
کامنت:17
فالو:17
بازنشر:۵
حمایت؟
- ۸۲۵
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط