{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۵۸)

🔹 #او_را ... (۵۸)





هرچی که بود

آرامش عجیبی داشت ❣



با همه کوچیکیش ، دلنشین و دوست داشتنی بود ...❣



بازم سرم گیج رفت !

دستمو گرفتم به دیوار !



ساعت روی دیوارو نگاه کردم

حوالی ساعت نُه بود .



رفتم سمت گوشه ای که پتو ها چیده شده بود

نشستم و تکیه دادم بهشون .



کلافه پاهامو دراز کردم و نفسمو دادم بیرون !

باید چیکار میکردم ؟


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-پنجاه-و-هشتم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۴۰)با صدای گوشی چشمامو باز کردم،مرجان بود !سع...

🔹 #او_را ... (۵۶)داشتم در ماشینو باز میکردم که صدام زد !- خ...

🔹 #او_را ... (۵۹)برگشتم سمتش .نصف بدنشو از ماشین آورده بود ...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۵۵)نشست رو زانوش- حالتون خوبه؟؟میخواید پرستار...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۴۳)تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبودامّا از عصر ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط