{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلنوشته

#دلنوشته
بچه ک بودم از بس مغرور بودم هروقت مامانم میرفت جایی و منو با خودش نمیبرد مثل بقیه بچه ها پشتش گریه و التماس نمیکردم ولی ب محض اینکه میرفت میترکیدم از گریه...بزرگتر ک شدم رفتنای زیادی دیدم چیزای زیادی از دست دادم شبای زیادی تو تنهایی اشک ریختم و حرص خوردم که چرا پا رو غرورم نزاشتم با این وجود هنوز همونم همون آدم مغروری که برای داشتن به کسی التماس نمیکنم فقط بی صدا میشکنم
دیدگاه ها (۲۰)

Vala

این روزها مرهم درد هام نمکدون رفیقامه...

بسمه تعالی...شروع دفترخاطرات:امروز 21مهر سال89 خیلی اتفاقی ی...

چطووووره؟؟؟

"بوسه آتش بر گونه رز "part 1«عشق»...کلمه ای که باهاش هیچوقت ...

"بوسه آتش بر گونه رز "part 1«عشق»...کلمه ای که باهاش هیچوقت ...

You must love me... P14

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط