Novel panleo
♡ #part³ ♡
『 paniz 』
دیانا با دیدنم هینی کشید و عصبی اسلحه رو ازم گرفت
دیانا: داری چیکار میکنی تو دختر
اسلحه رو ازش گرفتم و گذاشتم رو غلاف
_چرا جواب نمیدی تو دلم هزار رفت مردم تا بیام بهت برسم
دیانا بغلم کرد تا کمی آروم بشم
دیانا: پانیذ آروم باش من نرفتم که خوشگذرونی رفتم جاسوسی اونم جاسوسی یه باند مافیا نمیتونم هر زمان که بخوایین جواب تلفن بدم
_باشه چیزیت که نشده
نچی کرد و دست به کمر شد
دیانا: پانیذ ، ارسلان بد عاشق ام شده نمیدونم چیکار کنم
_خب اطلاعاتی گیرت نیومد نشونه ایی چیزی
دستی به صورتاش کشید و غرید
دیانا: ارسلان تو اتاقم منو گیر انداخته بود نتونستم جواب بدم از اونور رضا خیلی تیز بینِ و هیچیز از دستش در نمیره اما وایسا باید براش تله بزارم
_آخر این مرد منو به جنون میرسه دیگه میخوام صاف وایسم تو روش یکی تو مغزش خالی کنم
دیانا انگشت سمتم گرفت
دیانا: همچین کاری نمیکنی پسفردا یه مهمونی ترتیب دادن که قرار با یه خریدار ارز قرارداد ببندن ...
حرفش رو قطع کردم
_فردا صبح از خونه زود بیا مکان یه نقشه براش میکشیم ، سرگرد میخواد ببینت
سری تکون داد و همو بغلم کردیم
دیانا: من باید برم پانیذ فعلا
باشه ای گفتم
_مواظب خودت باش
با چشم نگاهی بهم کردو رفت تو
وقتی رفت از محراب برام پیام اومد بازش کرد و نگاهی بهش کردم
" پانیذ ، پدر سهراب برزگر یعنی پدربزرگ رضا برزگر به قتل رسیده خودتو برسون به این لوکیشن منم تو راهام "
باز شروع کرده بود به قتل عام اونم پدربزرگ اش
سوار ماشین شدم و رفتم سمت لوکیشن...
『 leoreza 』
سریع وارد اتاقش شدم خفهکن اسلحه رو بستم ، قبل از اینکه نگاهش بهم بیوفته یه تیر وسط پیشونیش خودنمایی کرد پوزخندی زدم
کلتِ مشکی که خودش بهم هدیه داده بود رو گذاشتم تو غلاف
و از پنجره رفتم بیرون با کمک نرده ها پریدم رو جفت پاهام که نگهبان متوجهام شد پا به فرار گذاشتم
نزدیک دیوار شدم که تیری خورد به پام
_لعنتی
قبل از اینکه برسه رفتم بالای دیوار
با دیدن ماشین فربد از دیوار پریدم که دردی توی ساقه پام پیچید
عربدهی زدم که فربد به سمتم اومد
از کتفم گرفت که با غیض لب زدم
_کدوم گوری رفتی تو مردک هان
فربد : شرمنده آقا
سوار ماشین شدم
_زنگ بزن رافائل بیاد عمارت
چشمی گفت که تیری خورد به شیشه ی ماشین دادی زدم
_گاز بده فربدد....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 paniz 』
دیانا با دیدنم هینی کشید و عصبی اسلحه رو ازم گرفت
دیانا: داری چیکار میکنی تو دختر
اسلحه رو ازش گرفتم و گذاشتم رو غلاف
_چرا جواب نمیدی تو دلم هزار رفت مردم تا بیام بهت برسم
دیانا بغلم کرد تا کمی آروم بشم
دیانا: پانیذ آروم باش من نرفتم که خوشگذرونی رفتم جاسوسی اونم جاسوسی یه باند مافیا نمیتونم هر زمان که بخوایین جواب تلفن بدم
_باشه چیزیت که نشده
نچی کرد و دست به کمر شد
دیانا: پانیذ ، ارسلان بد عاشق ام شده نمیدونم چیکار کنم
_خب اطلاعاتی گیرت نیومد نشونه ایی چیزی
دستی به صورتاش کشید و غرید
دیانا: ارسلان تو اتاقم منو گیر انداخته بود نتونستم جواب بدم از اونور رضا خیلی تیز بینِ و هیچیز از دستش در نمیره اما وایسا باید براش تله بزارم
_آخر این مرد منو به جنون میرسه دیگه میخوام صاف وایسم تو روش یکی تو مغزش خالی کنم
دیانا انگشت سمتم گرفت
دیانا: همچین کاری نمیکنی پسفردا یه مهمونی ترتیب دادن که قرار با یه خریدار ارز قرارداد ببندن ...
حرفش رو قطع کردم
_فردا صبح از خونه زود بیا مکان یه نقشه براش میکشیم ، سرگرد میخواد ببینت
سری تکون داد و همو بغلم کردیم
دیانا: من باید برم پانیذ فعلا
باشه ای گفتم
_مواظب خودت باش
با چشم نگاهی بهم کردو رفت تو
وقتی رفت از محراب برام پیام اومد بازش کرد و نگاهی بهش کردم
" پانیذ ، پدر سهراب برزگر یعنی پدربزرگ رضا برزگر به قتل رسیده خودتو برسون به این لوکیشن منم تو راهام "
باز شروع کرده بود به قتل عام اونم پدربزرگ اش
سوار ماشین شدم و رفتم سمت لوکیشن...
『 leoreza 』
سریع وارد اتاقش شدم خفهکن اسلحه رو بستم ، قبل از اینکه نگاهش بهم بیوفته یه تیر وسط پیشونیش خودنمایی کرد پوزخندی زدم
کلتِ مشکی که خودش بهم هدیه داده بود رو گذاشتم تو غلاف
و از پنجره رفتم بیرون با کمک نرده ها پریدم رو جفت پاهام که نگهبان متوجهام شد پا به فرار گذاشتم
نزدیک دیوار شدم که تیری خورد به پام
_لعنتی
قبل از اینکه برسه رفتم بالای دیوار
با دیدن ماشین فربد از دیوار پریدم که دردی توی ساقه پام پیچید
عربدهی زدم که فربد به سمتم اومد
از کتفم گرفت که با غیض لب زدم
_کدوم گوری رفتی تو مردک هان
فربد : شرمنده آقا
سوار ماشین شدم
_زنگ بزن رافائل بیاد عمارت
چشمی گفت که تیری خورد به شیشه ی ماشین دادی زدم
_گاز بده فربدد....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۳k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط