Novel panleo
♡ #part² ♡
『 paniz 』
همهی دلخوشی من مامانم بود ، پدرم رو خیلی سال پیش از دست دادم اونم توی ماموریت برای همون
این شغل انتخاب کردم اما توی کشور دیگه
مامان: پانیذ...کجای مامان باز فکرت کجا رفت که جوابم رو نمیدی
لبخندی زدم
_همینجام مامان داشتم به صدات گوش میکردم
مامان:الهی فداتشم من میخوای با سرگرد آریا حرف بزنم بیخیال بشی
با فکر اینکه بزارم رضا از دست دره بره محال بود
_مامان جونم باز که شروع کردی
مامان: آخه چیکار کنم من نگرانتم
پوفی کشیدم و لب زدم
_بزار به سرگرد بگم با هم یه قرار بزاریم همو ببینم
باشه ای گفت و بعد از کمی حرف زدن درمورد این چند روز خدافظی کوتاه کردیم قطع کردم
خواستم بلند بشم که شمارهی سرگرد رو گوشیم افتاد سریع جواب دادم
_بله...
سرگرد: پانیذ وقت نداریم از رحیمی خبر نداری
با فکر به دیانا نگران لب زدم
_اتفاقی افتاده
سرگرد: ازش خبر نداریم یه قرار هر چه زودتر باهاش بزار فقط زود
چشمی گفتم و گوشی رو قطع کردم
تند تند شماره ی دیانا رو گرفتم اما اشغال بود
نگران سوئيچ ماشین رو برداشتم و رفتم پارکینگ
برای بار هزارم به گوشیش زنگ زدم اما دریغ از یه جواب
_اه دیانا جواب بده دختر ..زود باش
ماشین رو روشن کردم و پا رو گاز گذاشتم ، نگاهی به ساعت کردم و ۲ رو نشون میداد
سریع به مهشاد زنگ زدم الان تو کلانتری بود
مهشاد: جانم
با یه دست فرمون رو چرخوندم و لب زدم
_شماره ی دیانا رو ردیابی کن مهشاد خبر نداریم ازش
مهشاد: باشه الان ...محراب پیشته
_نه دارم تنها میرم عمارت
مهشاد: آخر یه بلا سر خودت میاری دختر ...قطع کن ببینم
گوشی رو پرت کردم رو صندلی شاگرد و ترمز کردم به در پشتی عمارت
کلتِ رو از داشبورد برداشتم وقتی مطمئن شدم پره پیاده شدم
همینطور پشت سر هم داشتم زنگ میزدم که پیامی برام اومد بازش کردم از دیانا بود
" منتظر باش دارم میام "
استرس تمام وجودم رو گرفتم دیانا هیچوقت همچین پیامی نمی فرستاد
همیشه با اسم بهم پیام میداد
پشت در مخفی وایستادم که دیده نمیشد
با باز شدن در سمتش نشونه گرفتم.....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 paniz 』
همهی دلخوشی من مامانم بود ، پدرم رو خیلی سال پیش از دست دادم اونم توی ماموریت برای همون
این شغل انتخاب کردم اما توی کشور دیگه
مامان: پانیذ...کجای مامان باز فکرت کجا رفت که جوابم رو نمیدی
لبخندی زدم
_همینجام مامان داشتم به صدات گوش میکردم
مامان:الهی فداتشم من میخوای با سرگرد آریا حرف بزنم بیخیال بشی
با فکر اینکه بزارم رضا از دست دره بره محال بود
_مامان جونم باز که شروع کردی
مامان: آخه چیکار کنم من نگرانتم
پوفی کشیدم و لب زدم
_بزار به سرگرد بگم با هم یه قرار بزاریم همو ببینم
باشه ای گفت و بعد از کمی حرف زدن درمورد این چند روز خدافظی کوتاه کردیم قطع کردم
خواستم بلند بشم که شمارهی سرگرد رو گوشیم افتاد سریع جواب دادم
_بله...
سرگرد: پانیذ وقت نداریم از رحیمی خبر نداری
با فکر به دیانا نگران لب زدم
_اتفاقی افتاده
سرگرد: ازش خبر نداریم یه قرار هر چه زودتر باهاش بزار فقط زود
چشمی گفتم و گوشی رو قطع کردم
تند تند شماره ی دیانا رو گرفتم اما اشغال بود
نگران سوئيچ ماشین رو برداشتم و رفتم پارکینگ
برای بار هزارم به گوشیش زنگ زدم اما دریغ از یه جواب
_اه دیانا جواب بده دختر ..زود باش
ماشین رو روشن کردم و پا رو گاز گذاشتم ، نگاهی به ساعت کردم و ۲ رو نشون میداد
سریع به مهشاد زنگ زدم الان تو کلانتری بود
مهشاد: جانم
با یه دست فرمون رو چرخوندم و لب زدم
_شماره ی دیانا رو ردیابی کن مهشاد خبر نداریم ازش
مهشاد: باشه الان ...محراب پیشته
_نه دارم تنها میرم عمارت
مهشاد: آخر یه بلا سر خودت میاری دختر ...قطع کن ببینم
گوشی رو پرت کردم رو صندلی شاگرد و ترمز کردم به در پشتی عمارت
کلتِ رو از داشبورد برداشتم وقتی مطمئن شدم پره پیاده شدم
همینطور پشت سر هم داشتم زنگ میزدم که پیامی برام اومد بازش کردم از دیانا بود
" منتظر باش دارم میام "
استرس تمام وجودم رو گرفتم دیانا هیچوقت همچین پیامی نمی فرستاد
همیشه با اسم بهم پیام میداد
پشت در مخفی وایستادم که دیده نمیشد
با باز شدن در سمتش نشونه گرفتم.....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۴k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط