Novel panleo
Novel panleo
♡ #part⁵⁰ ♡
『 leoreza 』
خیلی کار ها داشتم بعد از انجام دادشون ، ذهن ام رو سمت برنامه ای که داشتم واسه سهراب بردم
باید آرتا رو پیدا میکردم اصلا نمیخواستم اون پسر بین این همه کثافت کاری ها
آینده اش رو از دست بده حداقل یکی مثل من نباید بشه
دست بردم سمت گوشی تا به روشا زنگ بزنم ، جواب دادنش خیلی طول کشید که خواستم قطع کنم که جواب داد
روشا: ببخشید رضا
_مشکلی نیست فقط خواستم اطلاع بدم دارم میرم دبی دنبال آرتا.....
روشا: چی راستی میگی کی
از هل بودن صداش متوجه شدم چقدر دوری از بچه اش بهش سخت گذشته
_یکی دو ساعت دیگه فقط ؟
روشا: فقط چی دیگه هیچی برام مهم نیست هر کاری بگی انجام میدم
_انقدر هول نباش تو این مدت که نیستم خیلی خوب حواست رو جمع کن کوچیک ترین مدرکی از سهراب دیدی باید برام جور کنی حتی یه زنگ ساده
روشا: مطمئن باش به خوبی انجام میدم
_خوبه خبرت میکنم باز
گوشی رو قطع کردم که در همین لحظه یکی از کارکنان در زد و وارد اتاق شد
× آقا همه چی آماده شد حتی چمدونی که گفتین هم حاضره
_خوبه هواپیما شخصی چی آماده ست
×بله همون جور که گفتین آمادهست
سری تکون دادم که از اتاق بیرون رفت ، کیف سامسونگ رو برداشتم همراه با مسئول حمل چمدان رفتم بیرون تو لابی هتل منتظره فربد بودم که پیامی به گوشیم اومد
بازش کردم از طرف پانیذ بود
「 دیدم اومدنت تو فرودگاه رو ها چرا اومدی 」
در جواب نوشتم
「 _حتما میخواستم مطمئن بشم رفتی تا کارام رو شروع کنم 」
چند دقیقه ای طول کشید جواب بده
「 اما یادت نره که بهم قول دادی مواظب خودت باشی زیاد هم وقتی من نیستم حمله نکنی 」
بعد از پیامش ماشین فربد جلو پام ترمز که مسئول حمل چمدون وسایل رو داخل صندوق گذاشت و سوار شدم بدون جواب دادن به فربد پیامی آخر رو به پانیذ دادم
「 گفتم که جونم بره اعتمادت رو از بین نمیبرم انقدر هم دخالت نکن به کارهام پیشی میدونی که خودشم نمیاد 」
بعد از ارسال اش گوشی رو خاموش کردم کیف رو گذاشتم پشت صندلی
فربد: اگه کارت تموم شد از برنامه ها بگو
_چمدون هایی که هست پشت صندوق باید بدون رد شدن از گیت برن تو هواپیما
فربد: چرا
_هر چی هست که بتونیم آرتا رو نجات بدیم
فربد: آخر پسر مگه اسلحه و هر کوفت و زهرماری رو میزارن داخل چمدون مگه میتونستیم از مرز رد کنیم
_فربد ما همین امشب رسیدیم دبی ماشین اوکی میکنیم میریم جایی که آدرس داریم تا ببینم درسته یا نه
فربد : اخخ برادر من اووف باشه یه کاریش میکنم ....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
♡ #part⁵⁰ ♡
『 leoreza 』
خیلی کار ها داشتم بعد از انجام دادشون ، ذهن ام رو سمت برنامه ای که داشتم واسه سهراب بردم
باید آرتا رو پیدا میکردم اصلا نمیخواستم اون پسر بین این همه کثافت کاری ها
آینده اش رو از دست بده حداقل یکی مثل من نباید بشه
دست بردم سمت گوشی تا به روشا زنگ بزنم ، جواب دادنش خیلی طول کشید که خواستم قطع کنم که جواب داد
روشا: ببخشید رضا
_مشکلی نیست فقط خواستم اطلاع بدم دارم میرم دبی دنبال آرتا.....
روشا: چی راستی میگی کی
از هل بودن صداش متوجه شدم چقدر دوری از بچه اش بهش سخت گذشته
_یکی دو ساعت دیگه فقط ؟
روشا: فقط چی دیگه هیچی برام مهم نیست هر کاری بگی انجام میدم
_انقدر هول نباش تو این مدت که نیستم خیلی خوب حواست رو جمع کن کوچیک ترین مدرکی از سهراب دیدی باید برام جور کنی حتی یه زنگ ساده
روشا: مطمئن باش به خوبی انجام میدم
_خوبه خبرت میکنم باز
گوشی رو قطع کردم که در همین لحظه یکی از کارکنان در زد و وارد اتاق شد
× آقا همه چی آماده شد حتی چمدونی که گفتین هم حاضره
_خوبه هواپیما شخصی چی آماده ست
×بله همون جور که گفتین آمادهست
سری تکون دادم که از اتاق بیرون رفت ، کیف سامسونگ رو برداشتم همراه با مسئول حمل چمدان رفتم بیرون تو لابی هتل منتظره فربد بودم که پیامی به گوشیم اومد
بازش کردم از طرف پانیذ بود
「 دیدم اومدنت تو فرودگاه رو ها چرا اومدی 」
در جواب نوشتم
「 _حتما میخواستم مطمئن بشم رفتی تا کارام رو شروع کنم 」
چند دقیقه ای طول کشید جواب بده
「 اما یادت نره که بهم قول دادی مواظب خودت باشی زیاد هم وقتی من نیستم حمله نکنی 」
بعد از پیامش ماشین فربد جلو پام ترمز که مسئول حمل چمدون وسایل رو داخل صندوق گذاشت و سوار شدم بدون جواب دادن به فربد پیامی آخر رو به پانیذ دادم
「 گفتم که جونم بره اعتمادت رو از بین نمیبرم انقدر هم دخالت نکن به کارهام پیشی میدونی که خودشم نمیاد 」
بعد از ارسال اش گوشی رو خاموش کردم کیف رو گذاشتم پشت صندلی
فربد: اگه کارت تموم شد از برنامه ها بگو
_چمدون هایی که هست پشت صندوق باید بدون رد شدن از گیت برن تو هواپیما
فربد: چرا
_هر چی هست که بتونیم آرتا رو نجات بدیم
فربد: آخر پسر مگه اسلحه و هر کوفت و زهرماری رو میزارن داخل چمدون مگه میتونستیم از مرز رد کنیم
_فربد ما همین امشب رسیدیم دبی ماشین اوکی میکنیم میریم جایی که آدرس داریم تا ببینم درسته یا نه
فربد : اخخ برادر من اووف باشه یه کاریش میکنم ....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۳۱
- ۱۰ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط