خدمتکارمن
خدمتکارمن
پارت22
سمت دستشویی و صورتشو شست و از دستشویی اومد بیرون و دازایو گذاشت روی تخت و لباساتو درآورد که یهو یه چیزی یادش اومد
_ راستی دیشب چنددست از لباساتو دادم به موری و نیکولای و آتسوشی بپوشن مشکلی نداره که
دازای خمیازه ای کشید
+نه بابا عیبی نداره
چویا لبخندی زد و با بالا تنه لخت رفت سمت دازای و نشست کنارش و بغلش کرد
_ببینم دخه قشنگم هنوز خوابش میاد
+آره یه ذره
چویا خندید و دازای بهش نگاه کرد
+چیزی شده
_خب اینقدر بیحالی چجوری میخوای امشب ماموریت رو اجرا کنیم؟
+چی ماموریت اصلا یادم رفته بود وای
چویا خندید و به صورت دازای نگاه کرد و بعد به آرومی بوسیدمش و دازای هم همراهیش کرد
نفسش تموم شده بود به خاطر همین موهاشو کشید و چویاهم ازش جدا شد
_اوه راستی دازای مهمونامون هنوز نرفتنا
+یعنی همشون دیشب اینجا بودن
_خب وقتی لباساتو دادم بهشون دیگه قطعا موندن اینجا
دازای خندید و چویا فقط بهش نگاه کرد
+وایی من امروز چقدر خنگم
چویا بلند شد و کل لباساشو درآورد
_خب توهم بهتره بلندشیو لباساتو عوض کنی
+خب نمیشه همینجوری باشم
چویا نگاهی مرگ بار به دازای انداخت
_دازای شاید دوستام باشن ولی نمیذارم حتی یه نقطه از بدنتو ببینن فهمیدی یا نه
+باشه الان لباسامو عوض میکنم
بلندشد و لباساشو درآورد و لباسای دیشبیشو پوشید
از اتاق رفتن بیرون و دیدن که همه روی مبل نشستن و دارن باهم صحبت میکنن
سمتشون رفتن و تا ببینن چی میگن
«چه عجب بیدارشدین»
+آره شرمنده منتظرتون گذاشتیم من برم صبحونه رو آماده کنم
دازای رفت سمت آشپزخونه و بقیه نشستن دورهم
«میدونید هفته بعد چه خبره»
«نه چخبره»
«خب هفته بعدتولده دازایه میخوایم سوپرایزش کنیم»
«آره ایده خوبیه»
_خب من یه جای مناسب برای تولدش میشناسم اونجا تولده دازایو بگیریم؟
«خب تو بهتراز ما دازایو میشناسی پس مشکلی نیست»
«خب پس هفته بعد تو دازایو سرگرم کن ماهم تولد و سوپرایز رو آماده میکنیم خب»
_باشه
+خب صبحونه امادس
«چقدر زود آماده کرد»
_خب بریم صبحونه بخوریم میدونید که دست پخت دازای معرکس
«اوهوم جوری غذا درست میکنه میخوای انگشتاتم باهاش بخوری»
«خب پس بریم»
همه به سمت میز رفتن تا به دازای کمک کنن که دیدن.....
پارت22
سمت دستشویی و صورتشو شست و از دستشویی اومد بیرون و دازایو گذاشت روی تخت و لباساتو درآورد که یهو یه چیزی یادش اومد
_ راستی دیشب چنددست از لباساتو دادم به موری و نیکولای و آتسوشی بپوشن مشکلی نداره که
دازای خمیازه ای کشید
+نه بابا عیبی نداره
چویا لبخندی زد و با بالا تنه لخت رفت سمت دازای و نشست کنارش و بغلش کرد
_ببینم دخه قشنگم هنوز خوابش میاد
+آره یه ذره
چویا خندید و دازای بهش نگاه کرد
+چیزی شده
_خب اینقدر بیحالی چجوری میخوای امشب ماموریت رو اجرا کنیم؟
+چی ماموریت اصلا یادم رفته بود وای
چویا خندید و به صورت دازای نگاه کرد و بعد به آرومی بوسیدمش و دازای هم همراهیش کرد
نفسش تموم شده بود به خاطر همین موهاشو کشید و چویاهم ازش جدا شد
_اوه راستی دازای مهمونامون هنوز نرفتنا
+یعنی همشون دیشب اینجا بودن
_خب وقتی لباساتو دادم بهشون دیگه قطعا موندن اینجا
دازای خندید و چویا فقط بهش نگاه کرد
+وایی من امروز چقدر خنگم
چویا بلند شد و کل لباساشو درآورد
_خب توهم بهتره بلندشیو لباساتو عوض کنی
+خب نمیشه همینجوری باشم
چویا نگاهی مرگ بار به دازای انداخت
_دازای شاید دوستام باشن ولی نمیذارم حتی یه نقطه از بدنتو ببینن فهمیدی یا نه
+باشه الان لباسامو عوض میکنم
بلندشد و لباساشو درآورد و لباسای دیشبیشو پوشید
از اتاق رفتن بیرون و دیدن که همه روی مبل نشستن و دارن باهم صحبت میکنن
سمتشون رفتن و تا ببینن چی میگن
«چه عجب بیدارشدین»
+آره شرمنده منتظرتون گذاشتیم من برم صبحونه رو آماده کنم
دازای رفت سمت آشپزخونه و بقیه نشستن دورهم
«میدونید هفته بعد چه خبره»
«نه چخبره»
«خب هفته بعدتولده دازایه میخوایم سوپرایزش کنیم»
«آره ایده خوبیه»
_خب من یه جای مناسب برای تولدش میشناسم اونجا تولده دازایو بگیریم؟
«خب تو بهتراز ما دازایو میشناسی پس مشکلی نیست»
«خب پس هفته بعد تو دازایو سرگرم کن ماهم تولد و سوپرایز رو آماده میکنیم خب»
_باشه
+خب صبحونه امادس
«چقدر زود آماده کرد»
_خب بریم صبحونه بخوریم میدونید که دست پخت دازای معرکس
«اوهوم جوری غذا درست میکنه میخوای انگشتاتم باهاش بخوری»
«خب پس بریم»
همه به سمت میز رفتن تا به دازای کمک کنن که دیدن.....
- ۲.۲k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط