خدمتکارمن
خدمتکارمن
پارت23
دیدن دازای خودش تمام میز رو چیندا و فقط منتظر اونا بوده
«جدی این دختر چقدر زرنگ و سریعه»
_دازایه دیگه حالا بیایید بریم تا نیومده پارمون کنه
«موافقم بریم»
همشون دور میز نشستن و شروع کردن به صبحونه خوردن
صبونه رو تموم کردن و از سر میز بلندشدن
«وایی دازای دست بختت عالی بود»
«موافقم معرکه بود»
«اوهوم عالی بود»
+بیخیال اینقدرم تعریف نداره ها
«معلومه که داره عالی بود»
«خب چویا و دازای ما زحمتمونو کم میکنیم»
_چرا خب بمونید دورهم
«نه ممنون تاالانم زیادی زحمت دادیم»
+بازم تشریف بیارید
«حتما دوباره میاییم»
تا دم در بدرقشون کردن و از هم خداحافظی کردن و هرکدوم رفتن سمت خونه ی خودشون
*خونه ی فوکوزاوا و موری
«آخ خسته شدم»
«منم.. فوکوزاواسان من میرم اتاق خودم»
«هوم عمرا اگه بزارم بری»
«چی.. خب چرا؟»
نگاهی بهش انداخت و در کسری از ثانیه دازای رو روی کوله خودش انداخت
«ف. فوکوزاواسان چیکار.. میکنید؟»
«خودت میفهمی»
سمت اتاقش رفت و درو باز کرد و موری رو روی تخت انداخت و روش خیمه زد
«فوک.. فوکوزاواسان»
«موری یه باره دیگه به من لقب سان بدی تنبیهت میکنم فهمیدی»
«تن.. تنبیه»
«آره دیگه... خب بریم تو کارش»
«تو.. چه کاری؟»
«خودت میدونی موری»
«نگید همونی که فکر میکنمه»
«دقیقا همونه»
«خو.. خواهش میکنم.. نه»
«دیگه دیره موری»
سمت گردنش رفت و محکم گازش گرفت....
(ادامش توی کامنت)
پارت23
دیدن دازای خودش تمام میز رو چیندا و فقط منتظر اونا بوده
«جدی این دختر چقدر زرنگ و سریعه»
_دازایه دیگه حالا بیایید بریم تا نیومده پارمون کنه
«موافقم بریم»
همشون دور میز نشستن و شروع کردن به صبحونه خوردن
صبونه رو تموم کردن و از سر میز بلندشدن
«وایی دازای دست بختت عالی بود»
«موافقم معرکه بود»
«اوهوم عالی بود»
+بیخیال اینقدرم تعریف نداره ها
«معلومه که داره عالی بود»
«خب چویا و دازای ما زحمتمونو کم میکنیم»
_چرا خب بمونید دورهم
«نه ممنون تاالانم زیادی زحمت دادیم»
+بازم تشریف بیارید
«حتما دوباره میاییم»
تا دم در بدرقشون کردن و از هم خداحافظی کردن و هرکدوم رفتن سمت خونه ی خودشون
*خونه ی فوکوزاوا و موری
«آخ خسته شدم»
«منم.. فوکوزاواسان من میرم اتاق خودم»
«هوم عمرا اگه بزارم بری»
«چی.. خب چرا؟»
نگاهی بهش انداخت و در کسری از ثانیه دازای رو روی کوله خودش انداخت
«ف. فوکوزاواسان چیکار.. میکنید؟»
«خودت میفهمی»
سمت اتاقش رفت و درو باز کرد و موری رو روی تخت انداخت و روش خیمه زد
«فوک.. فوکوزاواسان»
«موری یه باره دیگه به من لقب سان بدی تنبیهت میکنم فهمیدی»
«تن.. تنبیه»
«آره دیگه... خب بریم تو کارش»
«تو.. چه کاری؟»
«خودت میدونی موری»
«نگید همونی که فکر میکنمه»
«دقیقا همونه»
«خو.. خواهش میکنم.. نه»
«دیگه دیره موری»
سمت گردنش رفت و محکم گازش گرفت....
(ادامش توی کامنت)
- ۴۰۸
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط