{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت۳:سکوتِ پشتِ نقاب

قسمت۳:سکوتِ پشتِ نقاب
صبح زود، جی-وو با چشمانی پف‌کرده و خسته، وارد ساختمان شیشه‌ای و سردِ شرکت تبلیغاتی‌اش شد. او حس می‌کرد هوا سنگین است. وقتی در حال بررسی فایل‌های یک کمپین بزرگ برای جذب سرمایه‌گذار بود، تصادفاً متوجه شد که گزارش‌های مالیِ پروژه‌ی جدید، با واقعیت‌های بازار همخوانی ندارد. او با دقت بیشتری به اعداد خیره شد؛ انگار یک حفره‌ی بزرگ در دلِ این گزارش‌ها وجود داشت. جی-وو می‌دانست که اگر این موضوع را گزارش کند، جایگاه شغلی و اعتبار چندین ساله خود را به خطر می‌اندازد، اما اگر سکوت کند، در یک دروغ بزرگ شریک خواهد بود. او در برابر آینه‌ی دستشویی ایستاد و به چهره‌ی خودش نگاه کرد؛ او دیگر آن پسرِ ساده و صادقِ محله نبود، او حالا بخشی از ماشینِ بی‌رحمِ سئول شده بود.در همان ساعت، سو-آمین در رستورانش با کابوسی از جنس واقعیت درگیر بود. یکی از مشتریان قدیمی و محلی، که پدرِ یکی از همسایه‌ها بود، با لحنی تند و پر از عصبانیت به او گفت که شنیده قرار است رستوران را با یک ساختمان مدرن جایگزین کنند. سو-آمین سعی کرد لبخند بزند و آرامش را حفظ کند، اما دست‌هایش زیر پیش‌بندِ سفیدش می‌لرزید. او می‌دانست که این فقط یک شایعه نیست، بلکه حقیقتی است که از سوی شرکتِ جونگ-سوک در حال شکل‌گیری است. او در میانِ بوی غذا و صدای برخورد قاشق‌ها، احساس تنهاییِ عجیبی می‌کرد؛ انگار تمامِ دنیایش در حال فرو ریختن بود و هیچ‌کس متوجه این ریزشِ آرام نمی‌شد.هوا-یونگ هم در دنیای خودش غرق بود. او در یک استودیو کوچک و تاریک، در حال تمرین برای یک تستِ حضوری بود که آخرین شانسش محسوب می‌شد.#ادامه_قسمت_سوم
اما در میانه‌ی تمرین، مدیرِ شرکت موسیقی وارد شد و با لحنی سرد و بی‌روح به او گفت که “استعداد” به تنهایی کافی نیست و اگر می‌خواهد پیشرفت کند، باید یاد بگیرد که چگونه با “سیستم” کنار بیاید و گاهی از اصول اخلاقی چشم‌پوشی کند. این کلمات مثل تیری به قلب هوا-یونگ نشست. او در میانه‌سکوت سکوتِ استودیو، متوجه شد کهموسیقی که زمانی برایش راه فرار بود، حالا تبدیل به یک میدان جنگ شده است.در پایانِ روز، وقتی جی-وو و جونگ-سوک در یک جلسه رسمی با هم روبرو شدند، نگاه‌هایشان برای لحظه‌ای در هم گره خورد. جونگ-سوک متوجه تغییرِ حالتِ چهره‌ی جی-وو شد؛ او می‌دانست که جی-وو چیزی فهمیده است. سکوتی سنگین میان آن دو حاکم شد، سکوتی که از تمامِ دیالوگ‌های دنیا بلندتر بود. آن‌ها هر دو در یک مسیر بودند، اما یکی برای حفظ قدرت و دیگری برای حفظ حقیقت. آن شب، وقتی جی-وو به پشت‌بام رفت تا با دوستانش ملاقات کند، متوجه شد که همه‌ی آن‌ها، هر کدام در یک جنگِ پنهانی هستند. تیتراژِ زندگی‌شان دیگر ملایم نبود؛ حالا آهنگِ درام و تنش، در پس‌زمینه‌ی تمامِ کارهایشان نواخته می‌شد.
#رمان
𝗖𝗵𝗼𝗶 𝗦𝘂𝗹𝗹𝗶𝗵
دیدگاه ها (۰)

قسمت ۲: سایه‌ی سنگینِ تغییرهوا ابری بود و آسمان سئول رنگی مت...

قسمت ۱: بازگشت به کوچه‌هایخاکستریصدای تند و تیز قطار زیرزمین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط