{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

══❖پارت: چهارم ❖══

══❖پارت: چهارم ❖══
چند روز از ماجرای جنگل گذشته بود.
ظاهراً همه‌چیز به حالت عادی برگشته بود.
آدرین مثل همیشه در کلاس‌ها شرکت می‌کرد، در مراسم‌های خسته‌کننده حضور پیدا می‌کرد و وانمود می‌کرد همه‌چیز خوب است.
اما حقیقت چیز دیگری بود.
بدنش هر روز ضعیف‌تر می‌شد.
رنگ صورتش پریده بود.
گاهی سرش گیج می‌رفت.
و شب‌ها تب شدیدی می‌کرد.
اما چیزی به کسی نمی‌گفت.

یک روز عصر...
آدرین در کتابخانه قصر نشسته بود.
کتابی جلویش باز بود اما نگاهش روی کلمات ثابت نمی‌ماند.
چشمانش تار شده بودند.
دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
آدرین-«لعنتی...»
ناگهان زمین زیر پایش لرزید.
یا حداقل این‌طور احساس کرد.
کتاب از دستش افتاد.
قبل از اینکه بتواند تعادلش را حفظ کند...
همه‌چیز سیاه شد.

صدای فریاد خدمتکاران در کتابخانه پیچید.
خدمتکار-«شاهزاده آدرین!»
خدمتکار-«سریع پزشک رو خبر کنین!»
خدمتکار-«شاهزاده بیهوش شده!»

چند دقیقه بعد...
تمام قصر در آشوب فرو رفته بود.
پزشک های سلطنتی وارد اتاق آدرین شدند.
اما هیچ‌کدام دلیل بیهوشی او را نمی‌فهمیدند.
جادوش طبیعی بود.
بدنش زخمی نبود.
سمی هم در کار نبود.
اما بیدار نمی‌شد.

سارا کنار تخت نشسته بود.
دست آدرین را در دست گرفته بود.
چشمانش سرخ شده بودند.
سارا-«لطفاً بیدار شو...»
برای اولین بار در سال‌های اخیر...
اشک در چشمانش جمع شده بودند.

آیهان تقریباً هر روز به اتاق می‌آمد.
جلساتش را کوتاه‌تر می‌کرد.
تمرین‌هایش را رها می‌کرد.
حتی چند بار با پزشک های سلطنتی هم بحث کرده بود.
آیهان-«چطور ممکنه هنوز نفهمیده باشین مشکلش چیه؟!»
پزشک ارشد با عرق روی پیشانی‌اش گفت:
پزشک-«اعلیحضرت ولیعهد... ما تمام تلاش خودمون رو کردیم.»
آیهان-«پس بیشتر تلاش کنین!»

حتی شاهزاده دوم آرین هم چند بار به اتاق آمده بود.
البته چیزی نمی‌گفت.
فقط چند دقیقه نگاه می‌کرد و می‌رفت.

یک هفته گذشت.
بعد دو هفته.
اما آدرین هنوز بیدار نشده بود.

در طول این مدت...
شخصی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت نیز به اتاق آمد.
ملکه الیسا.
ملکه اول هریسون.
زنی که همیشه چهره‌ای سرد داشت.
زنی که حتی فرزندانش هم نمی‌توانستند احساساتش را بخوانند.
او هر روز وارد اتاق می‌شد.
چند دقیقه کنار تخت می‌ایستاد.
به چهره آرام آدرین نگاه می‌کرد.
و بدون گفتن حتی یک کلمه می‌رفت.
خدمتکاران از این رفتار تعجب کرده بودند.
اما کسی جرئت سؤال کردن نداشت.

روز چهاردهم..
هوای اتاق آرام بود.
سارا طبق معمول کنار تخت نشسته بود.
ناگهان...
انگشت آدرین تکان خورد.
سارا خشکش زد.
سارا-«...ها؟»
دوباره.
این بار واضح‌تر.
چشمان آدرین آرام باز شدند.
نور خورشید وارد مردمک‌های سرخش شد.
چند بار پلک زد.
و اولین چیزی که دید...
صورت گریان سارا بود.
سارا-«شاهزاده!»
سارا تقریباً روی تخت خم شد.
سارا-«بالاخره بیدار شدین!»
آدرین چند ثانیه خیره ماند.
بعد با صدایی گرفته گفت:
آدرین-«...چرا گریه می‌کنی؟»
سارا فوراً اشک‌هایش را پاک کرد.
سارا-«دو هفته بیهوش بودی!»
آدرین سکوت کرد.
آدرین-«دو هفته؟»
سارا-«بله شاهزاده.»
آدرین-«اوه.»
سارا-«فقط اوه؟!»

در همان لحظه...
صدای افتادن چیزی آمد.
آیهان که گزارش از دستش افتاده بود، با ناباوری نگاهش می‌کرد.
آیهان-«...آدرین؟»
آدرین سرش را چرخاند.
آدرین-«برادر.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد آیهان با سرعت به سمت تخت آمد.
آیهان-«احمق!»
و محکم روی سرش زد.
تق!
آدرین-«آخ!»
آیهان-«می‌دونی چقدر نگرانمون کردی؟!»
آدرین-«ببخشید.»
آیهان-«فقط همین؟!»

چند دقیقه بعد...
خبر بیدار شدن آدرین سراسر قصر پیچید.
خدمتکاران خوشحال شدند.
پزشکان نفس راحتی کشیدند.
و حتی آرین هم برای دیدنش آمد.

غروب همان روز...
ملکه الیسا وارد اتاق شد.
همه به احترام او کنار رفتند.
ملکه چند لحظه به آدرین نگاه کرد.
آدرین هم به او نگاه کرد.
سکوتی سنگین بین مادر و پسر برقرار شد.
سپس ملکه آرام گفت:
ملکه الیسا-«خوشحالم که بیدار شدی.»
تنها همین.
اما برای کسی مثل الیسا...
همین جمله کوتاه، از صدها جمله ارزشمندتر بود.
آدرین برای لحظه‌ای متعجب شد.
اما چیزی نگفت.
ملکه هم طبق معمول برگشت و از اتاق خارج شد.

آن شب...
وقتی همه رفته بودند...
آدرین به سقف اتاق خیره شد.
فقط خودش می‌دانست چه اتفاقی افتاده است.
استفاده بیش از حد از قدرتی که حتی هنوز آن را کامل نمی‌شناخت...
تقریباً جانش را گرفته بود.
اما با وجود این...
وقتی به یاد هفت نفری افتاد که در جنگل منتظرش بودند...
لبخند کوچکی زد.
آدرین-«فکر کنم... باید بهشون سر بزنم.»
و این آغاز دوستی‌ای بود که سرنوشت یک قاره را تغییر می‌داد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: پنجم ❖══چند روز از بیدار شدن آدرین گذشته بود.پزشکان...

══❖پارت: ششم ❖══چهار ماه گذشت.در این مدت، آدرین هر وقت فرصت ...

═❖پارت: سوم ❖══سکوت عجیبی در جنگل شده بود.هفت بچه هنوز با نا...

══❖پارت: دوم ❖══آدرین مثل همیشه، صبحش رو با کلاس‌های خسته‌کن...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۶ویو املیا از کالسکه پیاده شدم ته...

══❖پارت: اول ❖══باران آرامی بر فراز قصر سلطنتی هریسون می‌بار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط