{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شماره آزمایشگاه

شماره ۷ آزمایشگاه

فصل ۳ پارت ۱۵

ویو کارن

حس عجیب اما در حال حاضر خوبی داشت اینکه بتونی ذهن ادمارو بخونی خیلی با حاله

داشتم همینطور می‌گشتم و از کنار پارک رد میشدم که یهو دو نفر رو دیدم یکیش دختر بود که شبیه خواهر بود و یکیشم شبیه شوهر خواهرم دامیان بود

صبر کن!خودشون بودن!رفتم طرفشون که دیدم یهو همو بوسیدن یه لحظه غیرتی شدم رفتم از یقه ی دامیان گرفتم که هردو با چشمای اندازه قابلمه نگاه میکردم منو که

یه مشت زدم تو صورت دامیان که پرت شد اونور

خواهر همینطور دهنش باز بود و بعد از اینکه سر در اورد چیشده رفت پیش دامیان و گفت:
پسر دوم؟؟زنده اییییی؟؟؟الووو با انیا حرف بزن!
روبه من ادامه داد:می‌کشمت کارنننن!🔪🔪🗿

و بله دیگه حالا کارن بدو انیا بدو

دامیان هم این وسط داره گریه میکنه😂🤣

خلاصه انیا کارن رو گرفت و مثل سگ کتکش زد که دیگه همچین گوهی نخوره🗿

سه تایید برگشتن سمت مدرسه که بقیه با دیدن دامیان و کارن پشماشون ریخت😂😂🤣

بکی:بسم الله چیشده؟

رایان:کی کتکتون زده؟؟

لازم:مامان زدتون؟؟

کارن:فقط منو زده!

کارلوس:پس کی بابارو زده؟

انیا:(نگاهی اندرسفیهانه به کارن)برادر کوچکتر بنده که تو این زمان هنوز بدنیا نیومده!

کارلوس:از دست تو بابا هم راحت نیست

کارن:نه که من از دست تو راحتم با این دایی گفتنت!

همه زدن زیر خنده

در این عین زمان انیای بزرگ

انیا:دارم میمیرم

دامیان تو فکره چیکار کنه که انگار یهو یچیزی یادش میاد و مثل برق پا میشه

دامیان:فهمیدم!

انیا:چی فهمیدی اونا کجان؟

دامیان:اره اونا تو گذشته هستن

انیا:چی؟؟

دامیان:یادت نمیاد بعد از تولد ۱۸سالگی من چند نفر از اینکه اومدن و گفتن بچه های ما و دوستامونن

انیا:اره یادم اومد

دامیان:پس اونا تو گذشته پیش ما هستن خیالت راحت

انیا:باشه فقط اونا کی میان

دامیان:راستش نمی‌دونم یادم نیست کی رفتن

انیا:اگه چند سال اونجا بمونن و نبینمشون چی؟(با گریه)

انیا که سر پا وایساده بود می‌ره کنار انیا رو مبل میشینه و انیارو بغل می‌کنه و میگه:چیزی نمیشه اونا زود برمی‌گردن نگران نباش

بعد بوسه ای به موهای انیا میزنه

ویو دامیان زمان گذشته ۱۸ ساله

دوباره همرو پیچوندیم و با انیا تنهایی رفتیم بیرون،نمیدونم چرا ولی حال میده فرار کردن از دست اونا

دست انیارو گرفته بودم و داشتیم تو جنگل نزدیک مدرسه قدم می‌زدیم (یه جنگل نزدیک مدرسشونه البته یه پارک هست که شبیه جنگله)

انیا:پسر دوم انیا حوصلش سر رفته!

دامیان:پس بیا یه کاری کنیم!

انیا:چیکار کنیم؟

دامیان دست انیارو به طرفی می‌کشه و بدون حرف با خودش می‌بره سمت......

شرطا
۱۵لایک
کامنت هر چند تا دلتون خواست
دیدگاه ها (۱)

این دیگه چه سمیه🤣🤣😂😂😂انیمه خانواده جاسوس

یوری برایرانیمه خانواده جاسوس

شماره ۷ آزمایشگاهفصل ۳ پارت ۱۴. ادامهبعدش دامیان رو بغل می‌ک...

شماره ۷ آزمایشگاهفصل ۳ پارت ۱۴خلاصه اونارو کشون کشون می‌بره ...

انیا یهو ناخودآگاه بلند میشهدامیان :عزیزم....انیا موهاش ریخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط