وقتی دیدمش، پرندهای بود زخمی و نیمهجان؛
وقتی دیدمش، پرندهای بود زخمی و نیمهجان؛
بیپناه و خسته، با بالهایی شکسته و چشمانی که دیگر امیدی به آسمان نداشتند.
تمام جانم را گذاشتم برای نجاتش؛
مرهم زخمهایش شدم،
دردهایش را به جان خریدم
و شب و روز تلاش کردم تا دوباره بالهایش را به پرواز برگردانم.
اما همین که جان گرفت،
همین که بالهایش دوباره توان پرواز پیدا کردند،
چنگالهایش را در قلب خستهام فرو کرد
و بیآنکه حتی یکبار پشت سرش را نگاه کند،
بال گشود و به آسمان رفت...
و من ماندم
با قلبی که زخمهایش از چنگال همان پرنده بود،
با دستانی که هنوز بوی پرهایش را میدادند،
اینجاسزای خوبی بدی است 😔
بیپناه و خسته، با بالهایی شکسته و چشمانی که دیگر امیدی به آسمان نداشتند.
تمام جانم را گذاشتم برای نجاتش؛
مرهم زخمهایش شدم،
دردهایش را به جان خریدم
و شب و روز تلاش کردم تا دوباره بالهایش را به پرواز برگردانم.
اما همین که جان گرفت،
همین که بالهایش دوباره توان پرواز پیدا کردند،
چنگالهایش را در قلب خستهام فرو کرد
و بیآنکه حتی یکبار پشت سرش را نگاه کند،
بال گشود و به آسمان رفت...
و من ماندم
با قلبی که زخمهایش از چنگال همان پرنده بود،
با دستانی که هنوز بوی پرهایش را میدادند،
اینجاسزای خوبی بدی است 😔
- ۱۸.۵k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط